تبليغاتX
متن کامل کتاب هایی از دکتر شریعتی ( ره )
 

مذهب علیه مذهب

 

 

 

ممکن است یک ابهام در این تعبیر و عنوان باشد ، و این ابهام معلول این است که ما تاکنون می پنداشته ایم که مذهب همواره در مقابل کفر بوده است در طول تاریخ جنگ ما میان مذهب و بی مذهبی بوده و ( از این جهت ) تعبیر " مذهب " یک تعبیر غریب ، مبهم و شگفت آور و غیر قابل قبول بوده است درحالیکه من اخیراً متوجه شده ام و شاید از دیرباز متوجه بودم ، ولی نه باین روشنی و دقتی که الان احساس میکنم – که برخلاف این تصور در طول تاریخ همیشه مذهب با مذهب میجنگیده و نه هیچگاه به معنائیکه امروز میفهمیم مذهب با بی مذهبی .

 

وقتی صحبت از تاریخ میشود ، مقصود اصطلاح رایج ، تاریخ پیدایش تمدن و خط نیست ، مقصودم از آغاز زندگی اجتماعی نوع کنونی انسان ، بر روی زمین است . بنابراین شروع خط شش هزار سال سابقه دارد ، درصورتیکه از تاریخی که من صحبت میکنم بیش از بیست هزار سال یا چهل هزار سال و بنابه بعضی نظرها پنجاه هزار سال سابقه دارد . از طرق گوناگون : باستانشناسی ، تاریخ ، زمین شناسی و بررسی افسانه ها ، اساطیر و مجموعه این وسائل ، شناخت بیش و کم مجملی از انسان اولیه و سیر تحولات اجتماعی و سبک زندگی و سبک اعتقادی او تاکنون داریم . در تمام این دوره ها که بخش اولش از اساطیر و قصه ها حکایت میکند و بمیزانی که به زمان اخیر میرسد و روشنتر و مستندتر میشود و تاریخ بسخن میآید ، همواره در تمام صحنه ها ، مذهب علیه مذهب قد علم کرده و همواره بدون استثناء مذهب بوده است که علیه مذهب مقاومت کرده است . چرا ؟ بخاطر اینکه تاریخ سابقه ندارد که جامعه ای و دوره ای خالی از مذهب باشد یعنی جامعه بی مذهب در تاریخ سابقه ندارد . انسان بی مذهب در هیچ نژاد و در هیچ دوره در هیچ مرحله از تحول اجتماعی ، در هیچ نقطه ای از زمین وجود نداشته است .

 

در اواخر ، یعنی از قرونی که تمدن و تفکر و تعقل و فلسفه رشد کرده ، گاه به افرادی برمیخوریم که معاد یا خدا را قبول نداشته اند . اما این افراد هرگز در طول تاریخ بشکل یک طبقه ، یک گروه و یک جامعه نبوده اند که بقول آلکسیس کارل گذشته تاریخ همواره دارای جامعه هائی بوده است که این جامعه ها بطور کلی یک سازمان مذهبی بوده اند . محور و قلب و ملاک هر جامعه ، معبود ، ایمان مذهبی ، پیغمبر یا کتاب مذهبی و حتی شکل مادی هر شهر ، نشان دهنده وضع روحی آن جامعه بوده است .

 

در طول قون وسطی و نیز پیش از مسیح ، در غرب و شرق ، همه شهرها عبارت بودند از مجموعه ای از خانه ها یا مجموعه ای از ساختمانها که این ساختمانها گاه قبیله ای بوده ، ولی در هر محله ای یک قبیله برحسب اشرافیت و برحسب وضعیت اجتماعی ، در یک نقطه بالا و بزرگتر و مهمتر و نزدیکتر بقلب شهر ، یا بشکل غیر طبقاتی زندگی میکرده اند . در هر حال آنچه که در میان همه شهرهای بزرگ در تمام تمدنهای شرقی و غربی مشترک است ، این است که این شهرها همه " سمبلیک " بوده اند . شهر " سمبلیک " یعنی شهریکه بشکل یک علامت مشخص ، خود را نشان میدهد . این سمبل که نشان دهنده شخصیت این شهر بزرگ است ، معبد بوده است که مسلماً امروز این شکل در حال ازبین رفتن است . مثلاً تهران یک شهر سمبلیک نیست یعنی مجموعه وضع ساختمانی این شهر را اگر نگاه گنیم می بینیم که در پیرامون یک قطب ، یک ساختمان ، یک بنای مذهبی یا غیرمذهبی جمع نشده ، باین معنی که ساختمانها قلب و محور ندارند ولی از یک عکس هوائی از شهر مشهد کاملاً مشخص است که این شهر سمبلیک است . یعنی شهریکه مجموعه ساختمانها ، گوئی نزدیک یک شمع ، یک محور که قلب شهر و معرف شهر میباشد ، جمع شده اند .

 

این شهرها چرا سمبلیک بوده ؟ بخاطر اینکه اصولاً هر بنائی ، چه بنای یک تمدن یا یک ملت باشد و چه بنای یک شهر ، اصولاً بدون یک توجیه مذهبی وجود نداشته . تمام این کتابهائیکه حتی در فارسی خودمان میتوانیم نگاه کنیم کتابهائیکه درباره شهرها نوشته شده مثل " تاریخ قم " تاریخ بلخ " فضائل بلخ " تاریخ بخارا " تاریخ نیشابور " و مانند این کتابها که در شرح یک شهر نوشته شده همه این کتابها با یک روایت دینی شروع میشود یعنی بخودشان نمی توانستند بقبولانند که چنین شهر بزرگی بخاطر یک عامل غیر از عامل دینی یا بعلتی غیر از علت مذهبی ، بنا شده و پدید آمده . همواره یا یک پیغمبری در آنجا مدفون بوده و یا یک معجزه مذهبی در آنجا شده که شهر بر آن اساس ساخته شده یا باین خاطر که بعدها میبایست مقدسی ، یک شخصیت مذهبی در اینجا دفن بشود . بجز حال ، همه جا توجیه ، توجیه دینی است . نشان میدهد که اصولاً همه جامعه های قدیم ، چه بشکل طبقاتی چه غیر طبقاتی ، چه قبیله ای ، چه غیر قبیله ای ، چه بصورت امپراطوری بزرگ مثل رم ، چه بصورت مدینه های مستقل مثل یونان و چه بصورت قبائل مثل عرب ، چه متمدن و پیشرفته و چه عقب مانده و منحط ، در همه نژادها تجمع انسانی دارای یک روح واحدی است بنام " روح مذهبی " . و انسان قدیم در هر دوره و هر فکری ، انسان مذهبی است . بنابراین کلمه " بی مذهبی " چنانچه امروز از این کلمه " کفر " را می فهمیم ، بمعنای عدم اعتقاد بماورالطبیعه و معاد ، غیب ، خدا و تقدس و وجود یک یا چند الله در عالم نبوده است برای اینکه همه انسانها در این اصول مشترک بوده اند .

 

این مسئله " کفر " که ما امروز بمعنای عدم مذهب یا بی مذهبی یا ضد مذهبی معنی میکنیم ، یک معنی بسیار جدید است . یعنی مربوط به دو سه قرن اخیر است یعنی مربوط به بعد از قرون وسطی است . یک معنی است که بصورت کالای فکری غربی ، به شرق وارد شده است که " کفر " بمعنی عدم اعتقاد انسان بخدا ، بماورالطبیعه و دنیای دیگر است . در اسلام و تمدن قدیم ، در همه تاریخها و همه مذهبها وقتی صحبت از کفر میشود بمعنای بی مذهبی نیست . چرا ؟ که بی مذهبی وجود نداشته است بنابراین کفر خود یک مذهب بوده است ، مانند یک مذهب که بمذهب دیگر کفر اطلاق میکند . چنانچه آن مذهب کفر هم بمذهب دیگر کفر اطلاق میکرده . بنابراین کفر بمعنای مذهب دیگر است نه بمعنای بی مذهبی . پس هرجا در طول تاریخ چه تاریخ مذاهب ابراهیمی باشد ، چه مذهب غربی یا شرقی ، بهر شکلش که باشد – هرجا که پیغمبری یا یک انقلاب مذهبی بنام دین ظاهر شده ، اولاً علیرغم و علیه مذهب موجود و عصر خودش ظهور کرده و ثانیاً ، اولین گروه یا نیروئیکه علیه این مذهب قد علم کرده و بپا ایستاده و مقاومت ایجاد کرده ، مذهب بوده است .

 

بنابراین در اینجا به یک مسئله بی نهایت مهم برمیخوریم که اساسی ترین مشکلات قضاوت امروز دنیای روشنفکران را حل میکند و همچنین بزرگترین قضاوتی را که همه روشنفکران جهان نسبت به مذهب کرده اند ، مورد تجزیه و تحلیل علمی و تاریخی قرار میگیرد . این قضاوت که مذهب با تمدن ، با پیشرفت ، با مردم و با آزادی مخالف است یا بی اعتناء قضاوتی است که براساس واقعیت های عینی دقیق علمی و تجربیات مکرر تاریخی بوجود آمده ، یک دشنام نیست ، یک حرف موهوم نیست که آرزوی کینه و عداوت و سوء ظن و غرض باشد ، بلکه یک آزمایش و یک برداشت دقیق علمی مبتنی بر واقعیت های موجود در تاریخ و جامعه بشری و زندگی انسان است .

 

اما چرا درعین حال این قضاوت از نظر من درست نیست ؟ بخاطر اینکه حتی ما که پیرو مذهب هستیم ، یعنی تیپهای مذهبی نمیدانیم که در طول تاریخ ، در شکلهای مختلف ولی در حقیقت واحد ، دو تا مذهب بوده که با هم در جدال و جنگ و کشمکش بوده اند دو مذهب نه تنها با هم اختلاف دارند بلکه با هم میجنگند – چنانکه گفتم ، اصولاٌ جنگ فکری و مذهبی در گذشته جنگ میان این دو مذهب بوده ، اما بعلت خاص همچنانکه ما الان در ذهنمان نیست و اول یک قضاوت کلی راجع به مذهب داریم بطور اعم آنرا ثابتش میکنیم و بعد به مذهب خودمان میرسیم و بطور اخص آنرا ثابت میکنیم ، و این متد غلطی است – همانطور هم ضد مذهبی های دو سه قرن اخیر ، خصوصاً قرن ۱۹ که اوج مخالفت با مذهب در اروپا است ، دچار این اشتباه شده اند ، که نتوانسته اند این دو مذهب را از هم تفکیک کنند . درحالیکه این دو مذهب نه تنها با هم هیچ شباهتی ندارند ، بلکه با هم متخاصم و متناقضند و اصولاً همواره بدون هیچ وقفه ای در طول تاریخ با هم میجنگیده اند و میجنگند و خواهند جنگید . ولی قضاوت آنها مربوط به یک صف از این دو مذهب بوده که درست و مجرب و مبتنی بر واقعیت های تاریخی میباشد . اما از صف مقابل این مذهب که آنهم مذهب بوده مطلع نبوده اند . چنانکه ما که مذهبی هستیم مطلع نیستیم . و خود بخود این قضاوت درست را که فقط قابل انطباق به نیمی از واقعیت است بهمه واقعیت یعنی حتی با نیمه متناقض دیگر ، یعنی صف متناقض این مذهب هم تعمیم داده اند و اشتباه اینجا است .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

هر کسی توتمی دارد که با آن عشق می ورزد ، دوست می دارد ، می پرستد ، مینالد ، دعا می کند ، می گرید ، اشک می ریزد ، انتظار می کشد ، صبر می کند ، اخلاص می ورزد ، ارزش می نهد ، درد می کشد ، رنج میبرد ، ایثار می کند ، می گدازد ، از او زیبائی هایی را که طبیعت ندارد ، نیکی هایی را که منطق نمی فهمد ، قداستی را که از جنس این دنیا نیست الهام می گیرد ، می آموزد ، می نوشد ، در ذرات خود حلول می دهد ، و به وجدان محتاج و تشنه اش می کند ، به او ایمان دارد ، بر او نماز می برد ، غرور پولادینش را – که سر به هیچ اقتداری فرود نیاورده است – مغرورانه بر قامت والای او می شکند و اسماعیل نان ، مقام ، جان و حتی نام خویش را ، در مهراب خاطر او ، به تیغ بیتابی ، قربانی می کند ، و پس از طواف " یکتوئی " ، نماز " یکتائی " ، سعی " بی توئی " ، آنگاه ، هجرت بسوی او ، گذشته از " شور شناختنش " ، " شعور فهمیدنش " ، رسیده تا آخرین منزل حجش ، در " منی " ی عشق او ، " جشن خون " خویش را می گیرد و در پای او ، تا بام بلند " شهادت " صعود می کند ، و به معراج مرگ سرخ می رود ، و از سدره المنتهی ی " ایثار " می گذرد ، و برای حیات دیگری ، در خون خود غوطه می خورد و در گودی قتلگاه خویش سر فرو می برد و بر دو پهلویش ، دو شهپر شوق ، از اخلاص و ایثار می روید و به سوی خدا پر می گشاید !

 

هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی " ذکر " آدم بودن او است ، یادگار بهشت آدم ، یادآور هبوط و نالان غربت کویر .

 

هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی خویشاوند آن منِ بهشتی او است ، بازمانده آن منی که در " زندگی " به " شهادت " رسیده است ، در هیاهوی زاغان پلید و حریص و لجن خوار " روزمرگی " ، خاموش گشته است و در نمایش مهوع زمین و آتش بازی فریبنده زمانه ، فراموش شده است .

 

هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی یادآور آن است که روزی او نیز آدمی بوده است و نشانه آن که هنوز می تواند بپرستد ، می تواند خود برای دیگری باشد ، می تواند عشق بورزد ، از سود و صلاح و واقعیت فراتر رفته است و می تواند معنی ارزش ، حقیقت و آرمان را فهم کند . حتی می تواند تا " ایثار " اوج گیرد .

 

بهرحال ، هر کسی توتمی دارد ، و توتم من " قلم " است .

 

هر قبیله ای توتمی را می پرستد ، که روح جد نخستین همه افراد قبیله در او حلول کرده است ، در او زنده جاوید است ، روح قبیله در او جسم گرفته است ، کشتن او ، خوردن او ، بر افراد قبیله اش حرام است ، بر قبیله های دیگر حرام نیست ، آنها بیگانه اند ، آنها توتمی دیگر دارند ، از خون و خاک و نژاد و تبار توتمی دیگرند ، فروختن و مبادله و ریسیدن پشم و دوشیدن شیر و کندن پوست و کشتن و خوردن هر توتمی بر افراد قبیله اش حرام است ، توتم خدای قبیله است ، رب النوع قبیله ، ناموس قبیله ، تجسم روح و شرف و قداست و حقیقت و شخصیت و تجلی ذات و نژاد و تبار و وحدت و اصالت و جوهر انسانی مشترک و ماهیت ماورائی مشترک تمامی قبیله است .

 

و قلم توتم قبیله من است . خدای همه قبایل ، خدای همه عالمیان بدان سوگند می خورد ، به هر چه از آن می تراود سوگند می خورد ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند می خورد .

 

و من ؟

 

قلم خویشاوند آن من راستین من است ، عطیه روح القدس من است ، زبان دفترهای خاکستری و سبز من است ، همزاد آفرینش من ، زاد هجرت من ، همراه هبوط من و انیس غربت من و رفیق تبعید من و مخاطب نوع چهارم من و همدم خلوت تنهائی و عزلت من و یادآور سرگذشت و یادآور سرشت و بازگوی سرنوشت من است ، روح من است که جسم یافته است ، " آدم بودن من " است که شیئی شده است .

 

آن " امانت " است که به من عرضه شده است !

 

آه که چه سخت و سنگین است ! زمین در کشیدن بار سنگین می شکند ، کوهها به زانو می آیند و آسمان می شکافد و فرو می ریزد .

 

قلم توتم قبیله من است ، روح " ما " در آن یکی شده است ، " ما " در آن بهم آمیخته ایم ، با هم زندگی می کنیم و بیکدیگری میرسیم ، علیرغم زندگی – که متلاشی می کند – و زمان – که جدائی می افکند – و خود پرستی – که بیگانگی می آورد – و ترس – که هر کسی را به خود می گریزاند – و عقل – که رشته ها را می گسلد – و تنها می کند ...

 

... قلم توتم من است ، او نمی گذارد که فراموش کنم ، که فراموش شوم ، که با شب خو کنم ، که از آفتاب نگویم ، که دیروزم را از یاد ببرم ، که فردا را بیاد نیارم ، که از " انتظار " چشم پوشم ، که تسلیم شوم ، نومید شوم ، به خوشبختی رو کنم ، به تسلیم خو کنم ، که ... !

 

قلم توتم من است ، او در انبوه قیل و قال های روزمرگی ، هیاهوهای بیهودگی ، کشاکش های پوچی ، پلیدی های زندگی ، پستی های زمین ، بیرحمی های زمان ، خشونت خاک و حقارت وجود ... شب و روز ، در دستم ، بر روی سینه ام ، پرشور و ملتهب و بی امان ، این کلمات خدائی را در خونم ، در قلبم ، در روحم ، یادم ، خیالم ، خاطره ام ، وجدانم و خلقتم میریزد که :

 

خدا گونگی ، بهشت ، آدم ، تنهائی ، حوا ، شیطان ، عشق ، عصیان ، بینائی ، هبوط ، کویر ، غربت ، رنج ، " امانت " ، رسالت ، انتظار ، انس ، اسارت ، جبر ، خودآگاهی ، قیام ، تشیع ، خلافت ، ولایت ، ایمان ، مصلحت ، حقیقت ، سنت ، آیه ، تقیه ، تقلید ، جهاد ، اجتهاد ، شهادت ، ایثار ، مردم ، عطش ، طواف ، هجرت ، غیب ، احرام ، حج ، عرفات ، مشعر ، منی ، ذبح ، معبد ...

 

قلم توتم من است ، توتم ما است ، به قلم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش برمی آید سوگند ... که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سرانگشت تزویرش نمی سپارم ، دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشمهایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتانم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم ...

 

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم .

 

به جان او سوگند که جانم را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند ، هر چه از من بخواهد ، در طاعتش درنگ نمی کنم .

 

قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسیان نمی شوم ، بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم ، به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیبب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد ، تا خدا ببیند که به نامجوئی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجوئی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام ، تا زور بداند ، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را ، فرعونیان نمی توانند از من گرفت ، ودیعه عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود ...

 

... هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ، توتم من ، توتم قبیله من قلم است .

 

قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی را توتمی است ،

 

و قلم توتم من است .

 

و قلم توتم ما است .

 

مشهد - ۱۳۴۷

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

آری ، همه هنوز توتم پرستیم ، هر کسی توتمی دارد ، توتمی که روح جد اعلایش ، روح قبیله اش ، ریشه نخستین فطرتش ، عنصر اصلی خلقتش ، در آن حلول کرده است . توتم او ، همان " خود پنهان راستین " او ، همان " جوهر حقیقی نخستین " او ، همان " خودِ خود " او است که بدان شکل ، در آن هیأت ، " تجسم " یافته ، شکل مادی عینی گرفته ، روح او است که جسم شده ، شخصیت او است که شیئی گشته و بدینگونه است که توتم پرست ، در پرستش توتم خویش ، خویشتنِ مدفون در خویش را می پرستد و خویشتنِ مقدس بالقوه خویش را . در خویشتن بی مجال خویش ، همه ارزش های متعالی ، همه زیبائی های ایده آل ، همه آن رازهای نایافتنی ، همه آن معنی های نگفتنی ، همه آن ذات های ماورائی و همه آن خلق و خوهای خدائی و کشش ها و جذبه ها و پیوندها و رشته های نامرئی و نامحسوس و ماوراء عقلی اهورائی را که از نهفته ترین اعماق فطرت ، از دور دست ترین افق های مرموز صحرای ابدیت روح و از پس پرده های آن " من من ها " ی آدمی جوش می کند و گاه و بیگاه بر دیواره وجدان آگاه ما سایه اش می افتد و گاه ، در کوههای بلند و صحراهای ولایت جان ما ، همچون معجزه ای سر می زند و اما در ظلمت ظالم این جاهلیتی که بر زندگی ما افتاده است ، و در زیر این سنگ سنگین لحدی که بر سینه " بودن " ما نهاده اند ، هماره مدفون می مانند و همیشه در سکوت و خفقان مرگ ، مجهول ، و توتم – این خویشاوند جادوئی ، همذات و همزاد آن خویشتنی که بود و دیگر نیست ، آن خود خوب و خدائی من که بایست می بود و نبود ، یادگار آن " کاشکی " که اکنون " حیف " ! اکنون " افسوس " جلوه گاه و جلوه گر آن همه است ، خواهر ، برادر ، خویشاوند آن " من شهید " است ، بازمانده ای از آن قربانی مظلوم زندگی ، طفلی مانده از آن خاندان که خلافت نگذاشت و تاریخ با خاک یکسانش کرد و کرون – این خدای بیرحم که تنها مرغهای خانگی را می پرورد و خروسهای " با محل " را و پرندگان پروار تخمی و یا گوشتی را ، پرندگان دروغینی را که نمی پرند و نباید بپرند – آشیان بلند این " مرغان موهومی را که در عدم پرواز می کنند " به طوفان سپرد و بمرداب زندگی افکند و " عقاب هایی را که در نفس سرد سحر دم می زدند و ساقه نازک سپیده را از سینه افق می چیدند و در ملکوت عشق ، بال در بال ، ابدیت را می پریدند و تا نزدیکی های خدا می رفتند ، فرو کشید و فرو نشاند و هر یک را کنار زاغی ، سیاه و زشت و گند ، بر سفره لجن ، روزمرگی ، عقل ، حساب و کتاب و مصلحت ، عرف و عادت و نصیحت ، نظم و نظام و سنت ! و ... دگر هیچ ! شاید سایه حسرتی بر دیواره دل ، آهی سرد یا اشکی گرم در خلوت دردی ، تأملی ، و ... دگر هیچ ! اما ... چرا ... یادی و یادگاری ، خویشاوندی ، بازمانده ای از آن که باید می شدیم و ... نشد . شاهدی از آن شهیدی که باید می ماند و نماند ، جنگید تا فتح کند و نکرد ، به خاک افتاد و در آرامگاه مرگ ، گودی قتلگاه جنایت ، دفن شد : توتم !

 

و هر کسی را توتمی است ، و توتم هر کسی خویشاوند او ، یادگار خویشاوندی او ، تجلیگاه آن عالم ذر ، صبح الست ، قالوا : بلی ! چهره دوستش ، یادآور میهنش ، مهر نماز مهرابش ، زبان خاموش و لب های دوخته حرفهایش ، " حرفهایی که برای نگفتن دارد " ، و بالاخره تکه سنگی ، شاخکی ، برگی ، گلی ، مشت خاکی از آن بهشتش که پس از هبوط ، با خود آورد و در غربت هولناک و امنیت سیاه و تنهائی رقت بار تبعیدش ، در انبوه سکاهای بیگانه و بیروح سنگستان قفقاز و همسایگی جبری کرکس جگرخوار ، با خود دارد و از او ، بوی آن بهشت را می شنود ، و در او ، رنج این کویر را فراموش می کند ، و به او ، آتش این دوزخ نمرودی را ، گل سرخ ابراهیمی می یابد و بالاخره ، با او ، در این گورستان سرد وحشت ، زندگی می کند و او توتم وی است .

 

هر کسی را توتمی است و توتم " ذِکر " است . و مگرنه زندگی ، هیچ نیست جز فراموشی ؟ و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز بیاد نمی آورد ؟ ! که " آدمیت " یعنی از دست دادن بهشت ، یعنی هبوط ، تبعید ، کویر ، غربت ، تنهائی و همنشینی و همخانگی با مرغ و مور و مگس ! و خوشبخت ، بد بختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است ، اما ، بد بخت – آنکه هنوز سرگذشت خویش را بیاد می آورد – خوشبختی است که " رنج بودن " را همچنان حس می تواند کرد ، چه ، هنوز آدم است . و هر کسی " آدم " است ؛

 

اگر هنوز فراموش نکرده باشد !

 

و توتم نمی گذارد فراموش کنی ، هر دم بیادت می آورد . توتم " ذِکر مجسم " بهشت ، آدم ، حوا ، خدا ، شیطان ، عشق ، عصیان ، آگاهی ، هبوط و ... در کویر " است !

 

هر کسی را توتمی است و توتم هر کسی " خودِ خوب " او است .

 

توتم یک ذات ماورائی دارد . یک موجود غیبی است ، از جنس طبیعت نیست . ابزار کار نیست ، وسیله کسب نفعی ، دفع ضرری ، بخشنده نامی و پزنده نانی نیست . از کجا بدانیم که توتم یک شیئی مادی نیست ، یک رمز غیبی است ؟ خاکی نیست ، خدائی است ؟

 

بسیار روشن است ، همه چیز ، در این دنیا ، برای من است ، اما توتم ؟ من برای اویم ! تمامی نیازم ، در برآوردن نیاز او سیراب می شود ، تمامی وجودم ، در مردن و قربانی شدن در آستانه مهراب او ایجاد می شود ، در – قتلگاه خویش – که بخاطر او ، به پای اختیار خود می آیم ، شهادت ، حیات مرا گواهی می دهد ، و غرورم ، که بر بالای بلند او می شکند و در پای او می ریزد ، اشباع میشود و به خضوع خویش مباهات می کند . " بودن " خویش را نذر دیگری نمودن ، جبر دیگری را ، به دلخواه ، اختیار کردن ، در یاد او ، خویشتن را به لذت سکرآور و حلاوت جذبه خیزی توصف ناپذیر ، از یاد بردن ، و بالاخره ، با ریه های او دم زدن ، با نبض های او تپیدن ، با قدم های او رفتن ، با حلقوم او نالیدن ، با بودن او زیستن و در زیستن او جان دادن ، مردن و آنگاه به کام دل رسیدن ، همه ، نیازها و آرمان ها و کشش ها و رشته های پیوندی است که در عقل این جهانی نمی گنجد ، منطق دکارتی نمی فهمد ، فلسفه و علم بیگانگان پرت و دوری هستند که به این سرزمین راه ندارند و در این سراپرده غیبی بارشان نمی دهند ، آنجا بارگاه بلند " دل " هایی است که " دوست داشتن " را – که یک راز غیبی است – می شناسد و دامان مهربان " سر " هایی اند در این " کویر " ، که هنوز " آدم " اند ، و هنوز " غربت " را حس می کنند و " پرستیدن " را همچون صفتی در خویش ، می یابند ، این ها بالاتر از زادن و پروردن و کسب کردن و حفظ کردن و هوشیاری و دانش و صنعت و قدرت و پیشرفت و ثروت و موفقیت و سلامت و عقل و مصلحت و حیثیت و شهرت و لذت و آسایش و آرامش و سعادت و سود ...

 

معانی مرموز و آن جهانی و شگفت و بیتاب کننده عشق ، ارادت ، دوست داشتن ، پرستش ، شهادت ، درد ، دعا ، ایثار ، شک ، تنهائی ، اخلاص ، یکتائی ، یکتوئی ، اضطراب ، انتظار ، صبر ، حق ، ارزش ، قداست ، ایمان ، زیبائی ، خیر ...  اند .

 

این ها همه معانی غیبی اند ، همه یادگارهای بهشتی اند که با آدم ، به زمین آمده اند و در زمین نیز ، همچون آدم ، بیگانه اند و غریب و معمائی و مجهول و نافهمیدنی ، و این است که هرگاه بدانها می اندیشیم ، در زیر دست و پای خشن عقل پایمال می شوند و از رهگذر او می گریزند و همچون گلبرگ های لطیف غنچه ای ناشکفته ، در لای انگشتان " تشریح " می پژمرند و در برق " نگاههای خشک علم " ، محو می شوند و هرگاه – بی واسطه عقل حسابگر و دلالی این استدلال فضول و خشنی که جز سود و صلاح را نمی فهمد – خود را به خویشتن پاک و زلال خویش ، می سپارم و به احساس شسته و صاف خویش تکیه می کنیم و به وجدان راستگویی که از عمق فطرت ما سر می زند اطمینان می کنیم و مستقیماً به سخن بی لفظ و زمزمه بی صوت ذات خویش ، انسان بودن خویش ، گوش فرا می دهیم ، آنها را بروشنی و سادگی استشمام می کنیم ، لمس می کنیم ، حتی وزن هر کدام را حس می کنیم ، می شنویم ، می بوئیم ، می یابیم ...

 

هر کسی توتمی دارد ، " هر که هنوز فراموش نکرده است " ، هر که هنوز آدم است ، هر که هنوز غربت را احساس می کند ، در کویر ، همچون غول و جن و ارواح خبیث و اشباح هراس و مار و مارمولک و عقرب جراره و " گرگ " و " روباه " و " موش " و " میش " ، اهلی نشده است ، هنوز " کرگدن " نشده است ، هنوز " مسخ " نشده است ، هنوز شب نشده است ، با شب خو نکرده است ، همچنان میهراسد ، مضطرب است ، بیگانه است ، از صبح سخن می گوید ، به طلوع ، به نور ، به آفتاب می اندیشد ، همچنان در قلب ظلمت کویر تنها ایستاده است و چشم براه فردا ، روی در روی مشرق ، پلک گشوده بر پلک بسته افق ...

 

هر که هنوز آدم است ، هبوط را دردناکانه حس می کند ، شفا نیافته است ، مجروح است ، هنوز فراموش نکرده است ، بهشت را ، کویر را ، عصیان را ، تبعید را ، خدا را ، شیطان را ، حوا را ... و همچنان به همه آن ودیعه های غیبی که با آدمیت خویش ، به زمین آورده است ، وفادار مانده است و همه چیز را بیاد دارد ، توتمش ، یادآور آن بهشت است ، جلوه گاه همه آن زادهای غیبی و ذات های ماورائی که با خود آورده است . توتمش ، طلسمی است که جادوی زمان را می بندد و حرزی که از بلای زمین نگهش می دارد ، شمعی که در ظلمت شب روشنی اش می بخشد و مخاطبی که در سکوت قبرستانی این کویر ، با او حرف می زند ، حرف ها را می زند ، و از حرف می شنود ، حرف ها را می شنود ، " حرف هائی که برای نگفتن دارد " !

 

هر کسی توتمی دارد ، که بدان سوگند می خورد . سوگند ! سوگند نیز یکی از همان معانی ماورائی است ، از همان آورده های بهشتی ، که در این کویر نمی فهمیم ، اما حس می کنیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

صحبت از مرحوم سعید نفیسی بود ، رئیس کتابخانه مجلس که شد ... به ! چه لذتی ، حکمران کشور کتاب ! چه سلطنتی ! آدم معشوقه داشته باشد و معبودی داشته باشد و امامی داشته باشد و عزیزی داشته باشد و امامش ، معبودش و معشوقش هم توی قفسه ای نباشد و توی دربار خلافتی نباشد و توی دست کاسبکاری نباشد و توی زندان جلادی نباشد و دست صاحبدستی نباشد و ... خودش متولی او باشد و خودش مسئول او باشد و خودش پرستار او باشد و خودش پیش او باشد و خودش حاکم او باشد و خودش سرپرست او باشد و خودش در اختیار او باشد و چی ؟ او در اختیار خودش باشد و هر روز ساعت ۵/۶ صبح ( ۵/۱ ساعت زودتر ) از منزلش راست و راسته و رسمی و آشکار و بی دغدغه و بی وسوسه ، برود بیرون و منتظر تاکسی و بنشیند توی تاکسی و به تاکسی هم بگوید : راست برو میدان ... خیابان فلان کوچه فلان دست راست ..... کتابخانه . و نقشه هم علناً دستش باشد و از تاکسی هم بیاید پائین و راست برود در کتابخانه و زنگ بزند و برود تو و یکراست برود تو اطاق مطالعه اش و یکراست برود سراغ کتابهایش و کتابهایش را بردارد و پیشش بگذارد و سیگارش را دود کند و چایی بخورد و کتابهایش را باز کند و شروع کند به خواندن ، به مطالعه کردن ، به نوشتن ، به فکر کردن ... تا یک بعد از ظهر و بعد خداحافظی کند ، برود بیرون تا ساعت دو ربع کم برگردد و تا شب ساعت ۵/۱۱ شاید هم ۱۲ شاید هم ۵/۱۲ شاید ۵/۱ بعد از نیمه شب و شاید دو ربع کم و شاید ... تا غروب ماه .... هر وقت ، هر .... همه وقت ، هی ... غرقه شدن در سرچشمه ای که تشنه آنی – آنچه خلافت غاصب گرفته است – و سعید نفیسی چنین مقامی بدست آورد ، خودش متولی کتابخانه شد ، اما کسی چه می داند ؟ کسی چه می فهمد ؟

 

هیچکس تصور نمی تواند کرد ! اگر امام مسجد متولی مسجد هم بشود ؟ کسی چه می داند که مسجد چه خواهد شد ؟ سعید نفیسی عمری وارد کتابخانه می شد ، از زیر عینک ، یواش یواش ، دزدانه به کتاب چشم می دوخت ، دلش از حسرت و شور و درد گرم می شد ، آهسته و مؤدب و با احتیاط می رفت گوشه میزی می نشست ، کتاب را می آوردند ، از روی بی غرضی ، با حالتی معترفانه که این کتاب از او نیست ، مال کتابخانه مجلس شورایملی است ، مال وکلای مجلس شورایملی است ، مال حبیبی و آمیرزا و بادمجون است ، مال سعید نفیسی نیست ! کتاب را می خواند ، ساعت ها به تأمل غرق می شد ، فکر می کرد ؟، دلش ، روحش ، اندیشه اش از آن سرشار می شد ، پر می شد ، خیالش نیرو می گرفت ، پر می گشود و با آن خلوت می کرد ، به خلسه می رفت ، نشئه می شد ، گرم می شد ، داغ می شد ، و کتاب را می گذاشت ، به انبار کتابخانه پس می داد و خودش تنها به خانه بر می گشت و در حسرت کتاب می گداخت و تا پاسی از نیمه شب بیادش بیدار می ماند و بدرد می خوابید و صبح که بر می خواست باز همین ...

 

حالا نه ، خودش متولی کتابخانه است ، کتاب دست خودش است ، تولیت را به امام داده اند ! کتابخوان ، کتابشناس ، کتاب پرست ، کتابدار شده است ! ! رئیس کتابخانه شده است ! رئیس کتاب هم از آن حرفها است !

 

یک مرتبه سر و صدا همه جا پیچید ، هیاهو ، داد و بیداد ، شکایت ، پرونده ، آی بیشرم ، آی نادرست ، ای خیانتکار ، آی ! ، این هم استاد ! این هم دانشمند ! این هم محقق ! اینهمه می گفتند استاد نفیسی مرد فکر ، مرد علم ، مرد اندیشه ، مرد روشن بینی ، روشنفکری ، پاکدامنی ، شرافت ، اخلاق ، عظمت روح ، حساسیت دل ، فهم و نبوغ و بزرگواری و هوشیاری و خوبی و نیکنامی و ... همه اش کشک بود ، همه اش دروغ بود ... دیدی چکار کرده ؟

 

چکار کرده ؟ می خواستی چکار کند ؟ یک نسخه بسیار بسیار نفیس زیبای قیمتی نایابی را که در همه دنیا نظیرش نبوده است ، نسخه منحصر بفردی بوده است ، نسخه ای که جلدش زرکوب و تذهیب کاری و نقش دار گرانبهائی که در دنیا بی نظیر بود و هم کاغذش پوست بچه آهوی زیبای جوان خوشخرامی بود و هم خطش خط میرزا علیرضای عباسی بزرگترین خطاط تاریخ ما بود و هم نقاشی ها و مینیاتورها و رنگ آمیزی ها و خط کشی ها و ظرافت خطوط و ریزه کاریهای اعجازآمیز آن خارق العاده بود و بخصوص هم مطالبش عجیب بود ، تازه بود ، نفیس بود ، زیبا بود ، با ارزش بود ، هم متنی بود فلسفی و فکری و هم احساسی و ادبی ، اندیشه ای زیبا و زبانی دلکش و احساسی شاعرانه و خیالی ظریف ... آیتی بود ! حکایتی بود ! مال کتابخانه مجلس شورایملی بود ! و آنرا وقف کتابخانه مجلس شورایملی هم کرده بوده اند و وقفنامه اش هم الان هست و وقفنامه ای درست و با مهر و امضای معتبر و مشهوری که وقف ابدی کرده اند این نسخه نفیس دیوان غزلیات عارفانه و رباعیات عاشقانه عین القضاه همدانی ( نه ، همدانی نیست ، جای دیگری است ، فعلاً یادم نیست ) را ه کتابخانه مبارکه مجلس شورایملی بتاریخ ۱۳۸۷ ( قریب سیصد سال پیش ) ...

 

بله ، چنین نسخه ای را که وقف ابدی کتابخانه مجلس شورایملی بود و در حقیقت مالک اصلیش وکیل مجلس باید باشد ، آنوقت این آقای استاد دانشمند خوشنام محقق پاکدامن که عمری را با علم و قلم و آزادگی گذرانده و مردم هم به سرش قسم می خورند ، دزدیده است ! بله دزدیده است !

 

پرونده ای تشکیل شد ، قاضی را ببین ! چه قاضی یی ! رأی دادند که " بله جرم اتفاق افتاده است ( چون نمی توانستند انکار کنند ، هم کتاب را با استاد دیده بودند و هم استاد اعتراف کرده بود ) اما بعلت آنکه استاد نفیسی از جان و دل بکتاب دلبسته است و بدان عشق می ورزد ، تا این نسخه را دیده است و آنرا شناخته است و خوانده است و به ظرافت تذهیب و تجلید و خط و نقاشی و شیرازه بندی و مینیاتورهایش و نیز به لطافت اشعار و رقت احساس و نفاست متن آن پی برده است و ارزش آنرا که در بهاء نمی گنجد ، داشته است ، چنان بیخود شده است و بیتاب گشته است که خود را و وقفنامه کتاب را و مالکیت کتابخانه مجلس شورایملی را و همه حسابها و کتابها را از یاد برده و بی آنکه غرضی داشته باشد ، و نظری به سرقت و غصب اموال دولتی یا خصوصی دیگران داشته باشد ، این نسخه منحصر بفرد را نتوانسته از دست بگذارد و خودش تنها به خانه باز گردد . آن را با خود برده است تا در اطاق مطالعه اش ، پیش دستش ، همیشه پیشش باشد که جدائی از آن برایش قابل تصور نبوده است و گرچه از نظر ظاهر ، عمل وی در حکم جرمی جزائی محسوب میشود ، ولی چون نیت مجرم ارتکاب جرمی نبوده و این کار را در حالتی غیرعادی انجام داده است و وضع روحی خاصی داشته است دادگاه او را تبرئه می کند " .

 

استاد تبرئه شد اما فقط در دادگاه ! عوام که این حرفها را نمی فهمند ، بر این رأی خندیدند ، حتی تصدیقدارها و فضلا هم خندیدند ! اینها فرق کار نفیسی را با کار فلان نسخه فروش یا عتیقه فروشی که از دیوار کتابخانه بالا می آید و یواشکی میرود و نسخه را بر می دارد و میدزدد نمی فهمند ! وای که نفهمی هم چه بد است ! نفیسی را کتابدزد نامیدند ! احساس وی را در آن حال که نسخه را نتوانست بگذارد و به وقفنامه عمل کند و خودش تنها خارج شود و توی خیابانهای بیمعنی تهران پرسه بزند و خود را که چنان نسخه غزلی را خوانده و دیده و شناخته با کتاب " سیاست نامه " که صد هزار نسخه تکراری مشابه هم دارد سرگرم مطالعه کند ، چنین احساسی را با احساس آن دزد که نسخه را می دزدد – همچنانکه آفتابه مسی را می دزدد – یکی می داند ! !

 

برای کسی چون نفیسی کتاب توتم او است ! کتاب توتم کتابشناس کتابخوان کتاب پرست است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

در اثنای این رنج و زحمتی که متقبل شدند فرمودند : " شما در فرانسه دکترا گرفته ای ؟ " بعرض رساندم بله . رو کردند به یکی از اساتیدی که آن گوشه اطاق مشغول تحقیق و تتبع در جزوه سی ساله شان بودند و چنان مستغرق بحر جزوه بودند که گوئی برای نخستین بار متن شگفتی را از نظر می گذرانند و خیلی هم عجله داشتند ، که نزدیک زنگ کلاس بود . بله ، به ایشان رو فرمودند و فرمودند که : " بله ، هه ! این آقایانیکه در فرانسه دکترا می گذرانند ... بله ... ضعیف هستند ... " آقای دکتر ... یا آقای دکتر ... گفتند ، نه ، ایشان جوان فاضلی هستند و کتابی هم ... " گفتند : بله ، بعضی ها نزدیکی های استاد یاری شان هم که می رسد ، همان تزشان را دستکاری می کنند و بعنوان تألیفات به چاپ میرسانند ... ایشان که از همه اصول کلی مستثنی نیستند ... " . دیدم خلاصه میان ابرو و چشم آنها گیروداری هست و در آن میان بنده دارم کشته می شوم ، دیگر جرقه شدم و گفتم حضرت استاد ، سرکار راجع به شخص ساده ای مثل بنده که حی و حاضر جلو رویتان ایستاده و پرونده اش هم زیر دستتان آماده است ، با این دقت و صحت و وسواس و احتیاط و تحقیق قضاوت می فرمائید ، آنوقت راجع به شخصیتهای تاریخی و یا ماجراهای تاریک و مهمی که در هزار و دو هزار سال پیش رخ داده ... ، با این متد ، باید دانشجویان خیلی از تحقیقات و نظرات تاریخی سرکار مستفیض بشوند ! ... یک مرتبه ، مثل یک دانشمند تیر خورده ، عربده ای کشید و از جا جست و حمله آورد و من که تا آن وقت مؤدبانه در برابر میز حضرت ایستاده بودم ، از ترس روی مبل نشستم و سیگاری چاق کردم و از ترس بعرض رساندم که : من ازین اطاق بیرون رفتنی نیستم ، اینجا بهمان اندازه که اطاق شما است اطاق من هم هست مگر که طبق سنت دیرینه تان دستور بفرمائید ... خلاصه ، آقای استاد ، من هر که هستم و شما هر چه هستید ، برای تبرئه خودم از اتهامی که بمن وارد کردید عرض می کنم ، همینجا آقایان همکارانتان که تشریف دارند قاضی و ممتحن ، من متنی را ترجمه کرده ام و می دهم خدمت شما ، خواندن متن آنرا نمی خواهم ، فهمیدن ترجمه آنرا نمی خواهم ، فقط و فقط اگر توانستید یک پاراگراف از آن را بدون توقع فهم معنی ، از نظر قرائت فارسی درست بخوانید ، من نه تنها از خیر استاد یاری می گذرم که از خیر خودم هم می گذرم و از شر شما هم ، و خودم را از همین پنجره اطاق طبقه سوم پرت می کنم تو حیاط ! نامرد باشم اگر نکنم ! بالله !

 

کشمکش درگرفت ، از او که فلان فلان شده برو بیرون ، از من که فلان نشده بخوان ! دانشجوها از کلاسها ریختند بیرون که چه خبر است ؟ دیدن که جوان بی تربیتی گریبان استاد عزیزشان را چسبیده و پیرمرد محترم بدجور گیر کرده ، هورا کشیدند و دست زدند !

 

و اینهم دانشکده ام بود و مؤسسه تحقیقاتی علمی تتبعاتی !

 

اما نه ، آدم نباید بدبین باشد و نا شکر ، یکی از اساتیدی که بمن لطفی داشتند و یادشان گرامی باد ، فرمودند : " استاد مقدم خیلی مشتاق کتاب سلمان است و بارها از آن یاد کرده و دنبالش هم بوده است ، خوب است با ایشان تماسی بگیرید ، خوشحال خواهد شد ، من هم خوشحال شدم که عجب ! چه جور ممکن است ؟ بطرف اطاق ایشان روانه شدم و با خود فکر می کردم که بالاخره توی این مملکت یکی هم پیدا شد که ماسینیون را بشناسد و رنج او را درک کند و سلمان را بخواهد بشناسد و رنج مرا درک کند و ارزش کتاب را بسنجد و بهرحال آنجوری هم که خیال می کردم خیلی خیلی هم غریب غریب نیستم ...

 

مفصل است ، سرتان را درد نیاورم ، خلاصه اینکه فهمیدم ایشان به این حرفها کاری ندارند ، آنچه در این میانه دنبالش هستند و جلب نظر صائبشان را کرده است فقط یک جمله است و آن جمله " کردید و نکردید " است که سلمان درباره انتخاب ابوبکر در سقیفه بفارسی بر زبان رانده و استاد می خواهد بداند که این جمله به چه صورتهائی ضبط شده است ؟ " کردیت و ناکردیت " یا " کرتیت و ناکرتیت " یا کرتید و ناکرتید " یا کردید و نکردید " یا ... و حساس تر از همه اینکه صوت اصلیش کدام است ؟

 

یک مرتبه بهوش آمدم دیدم که توی رختخوابم ، تاقباز ، دراز کشیده ام و با دودهای سیگارم – هر لحظه بشکلی در فضا مجسم می نمایم – بازی می کنم و سرم گرم این تماشای سرگرم کننده است و به هیچ چیز فکر نمی کنم .

 

ساعتهایی همچنین گذشت تا خوابم برد !

 

چی داشتم می گفتم ؟ ! کجا رفتم ؟

 

ها ! یکی هم کتاب است ، کتاب مال خریدارش نیست . کتاب ملکیت بردار نیست ، کتاب مال کسی که پولش را پرداخته و معامله ای کرده و آنرا آورده و تو قفس قفسه خانه اش گذاشته ، نیست . کتاب مال خواننده اش است ، هر که آنرا باز کند و بخواند و بفهمد و احساس کند و لذت ببرد و در او اثر کند ، مال هر که با کلمات آن بیشتر انس دارد . با سطور آن بیشتر آشنا است . با حرفهای آن خویشاوندی پنهانی روح دارد ...

 

کدام ابلهی است که بگوید مثنوی مال آقای کربلا حسنی است که ۵/۲۷ تومان پول داده و آنرا جلد کرده و گذاشته تو قفس قفسه اطاقش ؟ قرآن مال لیلا باجی است که آنرا از دم صحن کهنه به یازده تومان ابتیاع کرده و زیر بغلش گرفته و آورده کنج صندوقخانه اش گذاشته و هی ماچش می کند و هی آه می کشد و هی ماچش می کند و هی آه می کشد که یعنی بله این قرآن مال من است و خیلی هم آنرا دوست دارم !

 

دیوان حافظ مال چلاغ شوفر تانکر نفت است که آنرا ۲۵ ریال خریده و بعد از یک بطر عرق که می زند و شنگول میشود فال حافظ می گیرد و از تمام حافظ هم همان " الا یا ایها الساقی ادرکاساً و ناولها " را از بر است و حتی معنیش را هم بلد است ، یعنی : ای ساقی عزیزم ، قربونت میرم ، توی کاسه ادرار کن تا آنرا تناول کنم !

 

درست است که پولش را اینها داده اند اما ... ای ! چه بگویم ؟ با این آدم هائی که خر در مقابلشان ابوعلی سینا است !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

جلو در ورودی مسجد میزی مفصل گذاشته بودند و نمایشگاهی از کتاب ترتیب داده بودند ، و چه کار خوبی ! کتاب ها هم همه خوب و حسابی و بدرد خور . پرسیدم : سلمان پاک ندارید ؟ پیرمرد مثل اینکه یکه ای خورد و گفت : می خواهید چکار کنید ؟ عرض کردم : می خواستم مطالعه کنم ! با لحنی فتوائی و قیافه خیرخواهی و لبخندی ارشادی و گردنی حکیمانه – بگونه ای که همه اعضاء و جوارحش هر کدام حکمتی را دربرداشت – فرمودند : " خیر ! این کتابی نیست که بدرد سرکار بخورد ! " و بعد غرق سکوتی عمیق شدند و دیگر مطلبی نفرمودند : پرسیدم : چرا ؟ درحالیکه احساس می شد کراهت دارند از اینکه در این باره بیشتر ازین توضیحی بدهند ، از روی اکراه و اجبار و بی میلی و خستگی عالمانه ای فرمودند : " بله ... یک حرف هائی مترجمش زده که با اصول و حقایق ... بله ، همچی ... مثل اینکه ... بله ... سازگار نیست ... یعنی ... غلط است ... منحرف است ... صلاح نیست جوان ها مطالعه کنند ... " . سپس درحالیکه معلوم بود کمی گرم شده و سرحال آمده ، ادامه دادند : نویسنده اش هم یک خارجی است و ... اصلاً خارجی ها سلمان ما را از کجا می شناسند ؟ یک چیزهائی آن هم از روی کتاب های خود ما سرهم می کنند و با غرض های خودشان قاتی می کنند و این جوان های ما هم خیال می کنند هرچه خارجی ها بگویند ، خوب است ! بله ... این مترجم هم جوانی است ... البته جوان خوبی است ولی ... خوب دیگر ... " . عرض کردم شما این مترجمش را می شناسید ؟ لبخند پرمعنای مطمئنی مرتکب شدند و جواب دادند که : " بله ! خوب می شناسم ، خودشان را ، پدرشان را ، عرض کردم جوان خوبی است ، با بنده رفیق هم هست ، البته ، توقع هم شاید نداشته باشد که در عالم رفاقت ... ولی خوب این کار شوخی بردار نیست ، مسأله حق و باطل است ، دین است ، به خودش هم صریحاً گفتم ، و پیش از چاپ هم چند بار گفتم آقا نکن ! ننویس ! یا لااقل یک تغییراتی در آن بده که با اعتقادات ما سازگار باشد ... البته تا حدودی هم گوش کرد و دستکاری ها و اصلاحاتی هم کرد ولی بازهم نکرد ... نشد ... " .

 

گفتم کتاب را خودتان دقیقاً مطالعه کرده اید ؟ گفت مقداریش را بله ... خیلی مطالعه کرده ام ، چند بار ... آقای X ( نام همان کتاب فروش ریشدار فرانسه دان ) می فرمودند : مترجم نوشته که : " پیغمبر خودش بدست خودش دستی بین مسلمان ها اختلاف می انداخته و دلش می خواسته همیشه مسلمان ها با هم تفرقه داشته باشند و از هم دور باشند و با هم دشمنی کنند ! پیغمبر خودش این کار را کرده ! ؟ " درصورتیکه پیغمبر همیشه مسلمان ها را برادر هم می دانسته . انما المؤمنون اخوه ! یعنی چه ؟ یعنی مسلمان ها همه مثل دو تا برادرند ، مثل دو تا برادر حقیقی ، از برادر هم برادرترند ! برادر یعنی باید با برادرش دشمن باشد ؟ یا اون آیه دیگر ، بله ... یادم نیست ... یک آیه ای آقای X ( نام همان کتاب فروش که کتاب مرا کشید ) از قرآن خواندند که می فرماید ، بله ... اعتصم ! ... یعنی دستت را بگیر به ... بله ... اعتصم بالقرآن و لا اختلفوا ... یعنی چه ؟ یعنی همه تان دستهاتان را بهم بدهید ، دستهاتان را بفشرید ، مثل دو تا برادر دستهاتان را در سایه قرآن بهم فشار بدهید ، یا قرآن را همه تان مثل دو تا برادر بگیرید تو دستتون ... بله ... خیلی آیه ها و روایت ها بود که آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا تو ترازوش کشید ) ، از روی قرآن و کتاب ها خواند و ثابت کرد که باید همه مسلمون ها با هم اتحاد و اتفاق داشته ، دست برادری بهم داده و با هم اختلاف و دشمنی نداشته و هم را دوست داشته باشند . خودم یک روز تو دکانشان بودم ، تلفونی از آیة الله اقیانوس العلماء پرسیدند که : آقا ! توی یک کتابی یکی نوشته پیغمبر اکرم دستی خودش مسلمون ها را به جان هم می انداخته و دوست داشته همیشه در جامعه اسلامی تفرقه و دشمنی باشد نظر مبارک درباره این نویسنده و امثال او چیست تا مردم تکلیف شرعی شان را در این مسأله بدانند ؟ ... آیت الله مذکور در فوق ( که خودشون خیلی واردند ، سی سال است ، تو مسجد درخت انجیر نماز می خونند ، ایشان نماینده مرحوم آیت الله آقا سید ابوالالبر اصفهانی رشتی مازندرانی ثم الاسترآبادی بودند و من خوب خوب می شناسمشون ، همیشه دوره که دارند ، بیست ساله ، من میرم دنبالشون میبرمشان دوره و برشون می گردونم خونه شون ... من دیگه اهل البیت شده ام . منزلشون سی و هفت ساله که اومدن خانه آقا ، در تمام این مدت باور نمی کنید حتی یک دفعه برای زیارت شازده عبدالعظیم هم پاشونه از خانه بیرون نگذاشتند ! ! فقط یکبار برای خواندن زیارت عاشورا رفته بودند رو پشت بام که – که مستحب است زیارت عاشورا زیر آسمون خوانده شود ، یعنی زیر سقف نباشد ، روایت داریم . ( با لحنی عالمانه ) ! آقا فهمیدن و خیلی دعوا کردن و یک ماه با منزلشون حرف نمی زدن ، ... بله ... حکایتی است این آقا ! خودشون هم بقدری متقی اند که هر وقت به اسم طلحه میرسند تای تأنیثش را با صوت جهر تلفظ نمی کنند و رنگشان سرخ می شود از خجالت و احتیاجشون به آب میفته ... سهم امام که می گیرند اصلاً تصرف نمی کنند ، مثل آیت ال ... کلباسی ، میبرند جای پرت و دوری مخفی می کنند زیر خاک ، تو شکاف کوه ، برای اینکه امام که ظهور فرمود ، خودش که جای پول ها را می داند ، برود بردارد بمصرفش برساند . ! بله ... ایشان در جواب آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا توی ترازویش کشید ) آنقدر ناراحت شدند که پشت تلفون نمتونستند حرف بزنند ، فقط فرمودند : کفر است ، کفر است ! مزخرف است ! چه کسی به این ... ( حرف بی تربیتی ) ها اجازه می ده که در امور دین مردم دخالت کنند ؟ این مردم بی همه چیز را ببین که مسائل دینشان را از ما علماء که یک عمر توی اطاق مدرسه دود چراغ خورده ایم نمی پرسند و می روند دنبال این کتاب هائی که فلان ارمنی روس بد سنی لامذهب نصرانی ( و غیره ) نوشته و فلان فکلی ریش تراش ... ناشورهم ترجمه کرده ! واقعاً آخرالزمان است و در روایت داریم که روزگاری میرسد که زنان لباس مردان را بپوشند و مردان لباس زنان را و زنان سوار اسب چوبی می شوند ( که استنباط من آن است که مراد همین دوچرخه و فولکس ها می باشد ) و ... خیلی قرائن و امارات دیگر که نشان می دهد که ظهور انشاءالله نزدیک است . بعد هم آقا فرمودند که حتی ملاقات در حال رطوبت با این کتاب کرده نشود . حتی آقای X ( همان کتاب فروش که کتاب مرا توی ترازویش گذاشت و کشید ) عرض کردند : اجازه می فرمائید که یک نسخه از این کتاب را خدمت بفرستم تا مطالعه بفرمایند . اول فرمودند ، " احوط آن است که جواز قوه خالی از اشکال است " ولی بلافاصله بقدری ناراحت بودند که فرمودند : نه ، مطالعه اینجور کتاب ها کراهت دارد " ...

 

گفتم حالا خوب بود چند نسخه ای می آوردید اینجا تا بعضی ها بخوانند و ببینند چیست ؟ گفت : " بله ... ولی آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا توی ترازویش گذاشت و کشید ) اجازه ندادند " .

 

چند روزی در سواد اعظم گشتم و دیدم که آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا کشید ) کتاب مرا از شهر جمع کرده و به همه جا سپرده که از عرضه و فروش آن خود داری کنند که از نظر دینی و علمی اشکال دارد . بعد با چندین  تن از دکترها و مهندس ها و تحصیلکرده های روشنفکر و متدین و احیاناً اروپا رفته و صاحب فکر و مکتب دار و متجدد برخورد کردم دیدم که تا می رسند ، با لحن گله آمیز و گاه سرزنش آمیز و گاه تعجب آمیز ، از کتاب من انتقاد می کنند و همان حرف های آقای بردست آقای کتاب فروشی که کتابم بوسیله او وزن شد ، بخورد من می دهند و همان لقمه ای را که او تو دهن این روشنفکران متدینی که غرب را قبول ندارند و شرق را قبول ندارند و بر سر آنند که بشریتی نو بیافرینند و مدنیتی تازه پی بریزند ، گذاشته است نشخوار می کنند و از هر کدامشان می پرسم شما کتاب را خوانده اید ؟ می گویند " نه ، ولی ... آقای مهندس کیک می گفت که از آقای دکتر کیک شنیده که حاجی آقا کیک در مجلسی بوده و در آنجا یکی ( که حتماً همان کتاب فروشی بوده است که کتاب مرا توی ترازوش گذاشت و کشید ) راجع به این کتاب صحبت می کرده است !

 

فقط توی این همه آدم های زبده تحصیلکرده روشنفکر ، خودم ندیدم اما شنیدم که دو نفر دبیر فرهنگ بوده اند که اظهار نظرشان گرچه منفی و مخالف با من بوده ولی ، براساس مطالعه شخصی و از طریقی غیر از طریق آن کتاب فروش انگشتر عقیقی بوده است ، یکی یک دبیر ادبیات که در جائی که صحبت این کتاب و مترجم آن شده فرموده است که : " بله ، نخیر ، ده یازده سال پیش ، فلانی در کلاس ششم دبیرستان دخترانه فلان ، فلسفه منطق درس میداده و بچه ها حرف های او را تو مدرسه خیلی واگو می کردند و ازش حرف می زدند ، خواهرم در همان مدرسه و همین سال درس نمی خوانده ، کلاس هشتم بوده ، " جوری که آبجی ام بعضی حرف های او را از قول بچه ها می گفت ، چیزی نبوده که این همه هیاهو داشته باشد . "

 

دیگری هم یک دبیر عربی که فرموده بودند : " بله ، نخیر ، خیلی سر و صدا راه انداخته اند که فلان و بهمان ، نه بابا ، من یک روز رفتم تو صحافی بیرقدار ، اونجا درس های فلانی را که از ضبط صوت پیاده کرده بودند و شاگردان پلی کپی کرده بودند و آنجا برای صحافی و جلد آورده بودند یک نگاهی کردم . البته همان بعضی تیترهاش را ، دیدم نه ، اصلاً هیچ ربطی بهم ندارد ، یک جا نوشته تاریخ ادیان و بودا و کنفسیوس و لائوتزو و عیسی و محمد و ... حرف زده و باز جای دیگر نوشته تاریخ تمدن و از مونتسکیو و ولتر ... صحبت کرده ! و باز یک فصل دیگرش از قرون جدید و انقلاب فرانسه و هنر و رنسانس و این حرف ها ! ! حرف هاش آسمون ریسمونه ، نخیر ، بله ! نچ ! " .

 

همان روزها داشتم امتحان استاد یاری می دادم و رفتم دانشکده ادبیات تهران و دیدم پرونده ام جلو میز استاد بینا است و وقتی وارد شدم و سلامی عرض کردم و یکی از اساتید که آن روز تشخیص نمی دادم که ایشان آقای دکتر ... بودند یا آقای دکتر ... و یا آقای دکتر دیگری ولی ظن قریب به یقینم این بود که یکی ازین دو آقایان بودند ، مرا به حضرت استاد معرفی کردند و در ضمن فرمودند که تألیفاتی هم دارد ... حضرت چنان باد سرخی در گردن مبارک دمید که مثل بوقلمون نر مستی شد و با زحمت و فشار زیادی که به خودشان وارد آوردند ، توانستند به سختی نگاهشان را تا نزدیکی های قسمت سینه و گردن بنده بالا بیاورند و البته هر چه زور متحمل شدند موفق نشدند که تا صورت من برسانند و چه برسد به چشم ها که به طریق اولی ممتنع الوصول بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

به درک الاسفل که برخی صاحبان عمایم و محاسن پول امام را می خورند و به آبروی علماء به نام و نان رسیده اند و خود ، جز حقایق عملیه از روی شیخ بهائی کپیه کردن در آداب طهارت و انواع نجاسات و نکاح و جماع و ذبح شرعی کاری نمی کنند و در محراب و منبر کمین کرده اند که اگر کسی – به خویش – کاری را که آنها پولش را می خورند و سودش را می برند و کباده اش را می کشند – بی مزد و منت – تکفل کرد ، ناخوانده و نافهمیده ، هیاهو کنند و وا اسلاما و تکفیر و تحقیر و تهمت ، و ملاباجی ها و ملا رجب های بی تقصیر و بی تمیز را بر او بشورانند . من به اینها چه کار دارم ؟ به اسفل السافلین که شرافت و عقیده ، مرا در همین اسفل السافلین نگاه دارد و در خمول و خمود بمانم و بپوسم ! " مگر در چنین معامله هائی ، آنچه را از دست می دهم ارجمندتر و عزیزتر از آنچه بدستم می دهند نخواهد بود " ؟ چرا سوداگر علم و آزادگی و فضیلت گردم و دلال جهل و اسارت و رذیلت ؟

 

گفتم از آن راه نمی روم ، همین راه آزادگی و مردم بهتر است . بگذار سنگلاخ و پر هول و سردرگم و رنج خیز باشد .

 

رفتم به سراغ یک آشنا و همفکر که زندگیش را و سرمایه اش را همه در راه ترویج دین مبین و تنویر افکار و تقویت ایمان خلق الله وقف کرده و به خاطر خدمت به خدا ، بنگاه مطبوعاتی دارد و جز کتاب مذهبی روشنفکرانه روشنگرانه چاپ نمی کند ، چه ، قصدش لله است و نه لا الدنیا !

 

غائبانه ، به ایشان ارادت داشتم و ایشان هم به من مرحمت بسیار . ته ریش مختصری داشت و معلوم بود که نه برای ریا و فریب است و فقط همین قدر که کبیره ریش تراشی مرتکب نشده باشد و صدق ریشی هم کرده باشد و انگشتر عقیقی و لبخند مهربان و پرخلوص و گرمی که نور تقوی و صفای دین و رنگ قدس الهام می داد و بر احساس بیننده ای که مورد استعمال این لبخند واقع می شد اثری نیکو می گذاشت . وارد شدم و پس از خوش و بش و غیره ، از رواج مفاسد اجتماع و انحراف اخلاق جوانان و ضعف دین و مظلومیت قرآن و بی همتی روشنفکران که دین از دست می رود و قدمی بر نمی گیرند و نیز شیوع بیماری تجدد مآبی و تقلید از اروپا و مصیبت های تازه ای که جامعه اسلامی بدان گرفتار شده است از قبیل مینی ژوپ و فاحش تر از آن میکرو مینی ژوپ و عدم استعمال کرست و مجالس ته دانسان و محافل زیر شلواری پارتی و غیره و غیره ... ، دیدم که نه ، واقعاً اهل درد است ، دلش سوخته و سوز نهانش ، درپریشانی خلق و فراموشی خالق ، از سخنش پیدا است و دانستم که او یک کاسب نیست ، خدمتگزار بی توقع دین و مردم است و اهل علم و عقیده و اخلاص و حتی اهل فضل و آشنا با قدیم و جدید ، که در علوم قدیمه اسلامیه تا " اما بعد " خوانده و در علوم جدیده غربیه ، تا میکروب و اکسیژن و حتی زبان فرانسه هم تا بالاتر از " مرسی بکو " و شاید " کِلکُ شُزکُم سا " !

 

خیلی امیدوار شدم و سرگذشت رقت بار خودم را و سرنوشت محنت بار کتابم را بعرض رساندم و شرحی کشاف دادم از عظمت ماسینیون و حقی که به گردن اسلام و مشرق زمین و آزادی و حقیقت و علم دارد و رنجی که در این کتاب برده و اهمیتی که این اثر دارد و دینی که بخصوص ، ما شیعیان ایرانی در برابر مردی چون سلمان فارسی داریم و توضیحاتی که درباره ترجمه کتاب و غیره ... و چون زمینه را مستعد یافتم و مزاج حضرت را سرحال ، کتاب را در آوردم و دادم بدستش که اینست و به چنین مصیبتی گرفتار آمده است و خوشحالم که بالاخره نزد کسی ...

 

کتاب را گرفت و هم اول بار ، به قیمت پشت جلدش نگاه کرد و تا چشمش به ۵/۶ تومان افتاد ، ابروها را بالا زد و لب ها را متلاطم کرد و سکوتی محققانه فرمود و پس از لحظه ای ، ناگهان رفت عقب دکان و دیدم یک دو پارچه سنگ آورد و گذاشت توی پله ترازو ، سلمان را هم توی پله دیگر و " کشید " ! من چشمهام سیاه تاریکی رفت و گویی یک جاروی تری را هِی می زنند به پشت من و گویی تمام ذرات عالم وجود دارند مرا مسخره می کنند و گویی آسمان دارد به من دهن کجی می کند و گویی در و دیوار دارند مرا تحقیر می کنند و توهین می کنند و گویی ... چه می دانم چه حالی پیدا کردم ؟ درست حالت مردی را پیدا کرده بودم که بچه عزیزش را از شدت فقر و استیصال ، می دهد بدست یک خرپول گردن کلفت نزولخوری و دارد تماشا می کند ، نه ، ازین خیلی سخت تر و زبون تر بود ، درست حالت خودم را داشتم جلو ترازوی آن دکاندار که داشتند کتابم را و ماسینیون و سلمان را و مرا می کشیدند تا بهایمان را تعیین کنند و اعلام کنند که ما چند نفر ، در این زمانه ، ۶۵ ریال نمی ارزیم ، ۵/۴ دست بالاش ، ۵ تومان بخرندمان خوب خریده اند !

 

از دکان زدم بیرون ، تمام این سواد اعظم پلید دور سرم دیوانه وار می چرخید ، دیدار همه آدم ها ، جفت ها ، دسته هائی که رد می شدند و هر کدام حواسشان جای دیگری بود ، دل مرا مملو از نفرت و کینه می کرد . بخصوص قیافه دختر خوشحال و قرتی یی که قند تو دلش داشت آب می شد که مثلاً موفق شده که مقدار معتنابهی از نواحی ماوراء زانویش را به عابرین نشان دهد ، یا آن پسره ای که ، مثل آب اماله ، هِی می آید و هِی می رود که چاک کت و پاچه تنبان و زیر ابروهای ورداشته اش را به آن مادینه های نوع خودش ، در عوض قسمت های فوقانی – به عبارت دیگر تحتانی – او ، ارائه دهد . اینهایند که باید در این مملکت مرا بشناسند و بفهمند و به اینها است که من ماسینیون را معرفی کرده ام ! آدم های خوشحال و دمبه دار و راحت مثل اینکه دستی از جلو من رد می شدند که اذیتم کنند . هر غبغبی که شکل می گرفت مثل این بود که دارد برای مسخره کردن من ادا در می آورد ، هر سرفه ای که از روی خاطر جمعی انجام می شد ، گلوله ای بود که به جان می زدند ، هر قهقه ای مغز استخوانم را خبر می کرد .

 

با همین حال و روزگار ، خیابان شاه آباد را طی کردم و خودم را کشاندم به میدان بهارستان ، که گفتم میدان بازی است و تراکم شبه آدم ها کمتر است و می توانم راحت تر نفس بردارم و قدم کشم ، نه چه می گویم ؟ ، قدم بردارم و نفس بکشم و قیافه ها را ، سرفه ها را ، غبغبب ها را از فاصله کمی دورتر ببینم و درد دیدارشان سبک تر گردد ، که بدتر شد ! چشمم افتاد به اداره کل مطالعات و برنامه ها ، در ضلع جنوبی میدان و سرگذشت غم انگیز خنده ناک ایامی که " کارشناس علوم اداری " وزارت فرهنگ بودم ، مرا چنان مغشوش کرد که احساس کردم یکباره ، همه قوایم را از دست داده ام و خودم را جنازه سنگینی یافتم که بر دوش های ناتوانم می کشم و دیگر نمی توانم و دارم می افتم .

 

تصمیم گرفتم خودم را از چنگ خاطرات " اداری " بیرون اندازم و بروم جای دیگری .

 

چشمم را همراه اراده ام و اندیشه ام و احساساتم ناگهان از ساختمان و محتویات اداره برکندم و باز بدتر شد ! افتاد به ساختمان مجلس شورای ملی و میدان جلو ساختمان و ناگهان همه خاطرات و خطرات شصت ساله ام یکجا بر سرم ریختند ؛ از سیبیل های مردانه و کلاه پوستی خاک آلود و قیافه اصیل و پاک و دست نخورده ستارخان و ریش حنایی و عرقچین ساده شیخ علی مسیو ، نانو.ی تبریز و دو کودک ۱۳ و ۱۴ ساله اش ... که آنها را روی گاری نشانده اند و از شهر بیرون می برند تا اعدام کنند و پدر کودکانش را دلداری می دهد که : " غصه مخورید ، تا نیم ساعت دیگر از شر این بیشرف ها خلاص می شویم ... " و ........... الی زماننا هذا و ما نحن فیه و ........ هُوَه ......... ! که سلمان را روی ترازو می کشند !

 

از میان همه خاطرات که همچون پرندگان آلفرد هیچکاک بر سرم ریخته بودند ، قیافه جان سپرده عباس آقای اتابک که در میدان جلو مجلس نقش زمین شده بود ، از برابرم نمی رفت ! نمی دانستم باید چکار کنم ؟ نمی دانستم باید چه حالتی داشته باشم ؟ خودم را انداختم توی کافه نبش میدان روبروی مجلس و گوشه ای خودم را از برابر چشم های زننده و نگاه های جگر سوراخ کن این مجلس و آن اداره که مثل دو چشم های گرگ در من بره معصوم تنهای غریب دور افتاده از گله اش دوخته بودند ، مخفی کردم ، و نشستم ساعتی و شاید ساعت هائی و شاید ... چه می دانم چه مدت ؟ در آن حال که ساعت ها کار نمی کنند و زمان راه نمی رود ، همه چیز ، همه وجود متوقف می شود و منتظر و مردد می ماند .

 

شب شد و چه شب خشن و بیرحمی ! از چند کتاب فروشی سرزدم و کمی کتاب ها را ورانداز کردم و مشتری های کتاب ها را و اینکه دنبال چه کتاب هائی می آیند و چه دست هائی اینها را در پی این کتاب ها فرستاده است ... پاک نا امید شدم ... رفتم به مسجد هدایت ، توی اسلامبول که مسجدی است تر و تمیز و مسجد روهایش هم آدم هائی اند تر و تمیز و مهتدی و بیشتر ، نماز خوان های روشنفکر امروزی ... گفتم ساعتی خودم را از منجلاب متعفن این " سواد اعظم " درببرم و در خلوت ساکت و روحانی مسجد ، لحظه ای با خودم خلوت کنم و به خودم بیندیشم و ببینم که ، به هر حال من در این ملک چکاره ام ؟ کجایم ؟ سرگذشتم چه بود و سرنوشتم چه خواهد بود ؟ ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

بله ... ، گفتم این مشهد است و بقیه اش هم ادامه همین قبرجات و قبر آلات است ، منتهی باسمه ای تر ! و در آن حاشیه قرتی شهر هم که : العیاذ بالله من الوسواس الخناس ، الذی یوسوس فی صدور الناس ، من الجنه و الناس ! اینها که تهوع آورند ، درست مثل کسی است که غذای گندیده کثیفی را بخورد ، بعد از مدت ها ، پس بیاورد و بعد از مدت ها ... یکی دیگر این پس آورده ها را ، به خیال اینکه آش شله قلمکار است و یا ژلاتین میوه ، پیدا کند و به دلیل اینکه یک آدم محترم اروپائی پس آورده ، باز همین استفراغ ها را ببلعد و بعد از مدت ها ، مدت های مدید ، باز این هم پس بیاورد ! حالا شما بیائید و این استفراغ های دست سوم را از مدنظر بگذرانید !

 

گذراندید ؟ ! چه حالی عارض وجود مبارک می شود ؟ حاشیه قرتی و تر و تمیز و آدم های ترگل و ورگلش ... نه ، نمی گویم ، عفت قلم لکه دار می گردد و داغ آن " تک مردان " غریبش که رنج می کشند و پاک مردم تکاورش که خراسانِ مرد را بیاد میآرند و آهوان آواره ای که به ضامن خویش پناه آورده اند تازه می شود .

 

طلبه با شرفش که بر روی میلیاردها موقوفه و کنار میلیون ها پول دین ، گرسنه زندگی می کند و با هزینه ای کمتر از یک مرغ آمریکائی و در این زمان که روشنفکر ، هم رشته علمی اش را براساس " درآمد ملی " انتخاب می کند ، او به عشق آنکه فرهنگ امام صادق را نگاه دارد ، زندگی یی را برگزیده است که جوانی اش را باید در حجره های تنگ و مرطوب بپوساند و کمال و پیری عمرش ، باید قربانی پارسائی اش شود و ایمانش را عوام فریبان به بازی گیرند و علمش را عوام تشخیص دهند و چه مصیبتی بالاتر از این ؟

 

و نیز پاک مردان خاموش حوزه اش که هنوز سنت عالمان بزرگ فرهنگ ما را نگاهبان اند و روشن اندیشان دردمندش و توده عاشقش و عیاران فتوت شناسش که هنوز نشانی از مرد بودن را در این رواج سفله پروری ، با خود دارند !

 

بله ، با خودم می گفتم : اینجا که خبری نیست ، چه انتظاری ؟ فضلای اینجا که اکثریت بیشتر از اتفاقشان ، تا کتابی را در مجله راهنمای کتاب ، سخن و دیگر " رساله های علمیه " شان سفارش خرید نداده باشند و آنها که حرفشان " فصل الخطاب " است به اینها " دستور نداده باشند که فلان کتاب بسیار پر مغز و عمیق است ! " و یا مراجع عالی قدرشان از قبیل حضرت هرمآن اته و جناب مستطاب لرد ایوبری و علی الخصوص آیت عظمای استشراق و استسلام و استیران ، مفتی اعظم و قائد معظم ، مرجع عالی تقلید ، حضرت استاد جلالتمئآب مرحوم ادوارد براون طاب ثراه فتوی صادر نفرموده باشند که فلان کتاب را بخوانید ، فلان کَس نویسنده و محقق فاضل است ، او را تأیید نمایید ... و یا از " هیکل اعلی " و " باب ابها " و " نقطه اولی " لوحی نرسیده باشد از طریق " نواب خاصه " و " ابواب اربعه " از قبیل علامه تقی زاده و علامه بدیع الزمان فروزانفر و علامه ... ( به خاطر رعایت عفت کلام از ذکر نامشان خود داری می شود ) که فلان اثر را اثری متین و فلان نثر را نثری سلیس و فلان شعر را شعری جزیل و فلان سبک را سبک مهوع تلقی کنید ( ۱ ) و یا جایزه " کتاب سال ... " به آن اصابت نکرده باشد و یا نویسنده اش یکی از علامه ها و جوجه علامه های فابریکی ( و بعضی هاشان هم کاردستی ) نباشد ، از کجا بفهمند که این کتاب خوب کتابی است ؟ علم غیب که بیچاره ها ندارند ! مقلِد که حق اجتهاد ندارد .

 

مثلاً بد بخت غلام ابول ملقب به شاغلام که از مشاهیر روستای کاهه از اعمال مزینان ما است وقتی برای خرید به تهران می آید از کجا بفهمد که مثلاً مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر چون با " شرکتِ نمی دانم چی کتاب " ؟ قرارداد بسته اند و در " بنگاه معاملات علمی و فرهنگی و هنری و غیره " ، قولنامه کرده اند که کتابی مثلاً در شرح احوال شیخ عطار تصنیف فرمایند از قرار هر صفحه تحقیق علمی و تأملات معنوی خلسات عرفانی ، مثلاً پنجاه تومان و به این علت است که ناچار بوده اند دست رنج خودشان را – که یک فرم چاپی بیشتر نمی شده است – هِی شور دهند و هِی بزنند و هِی بادش کنند تا ورم کند و پهن شود و َورپُکد و بیاماسد تا ... پانصد صفحه تمام شود ، به عبارت دویست و پنجاه هزار ریال پول رایج مملکتی که حساب خورده پیدا نکند و هم مبلغی شود فراخور مقام معنویت ، و روحانیت و کرامت حضرت شیخ ، علامه و عارف و سالک و ... چه بگویم ؟

 

یا از کجا ، در آن گوشه دیگر تهران : " پیری بیند نشسته بر خنگ زمین – نه کفر و نه اسلام ، نه دنیا و نه دین " ! که عمر را همه در کار علم و اندیشه حق و حقیقت و احیای سنن مقدس باستانی و باز افروختن آتش جاوید اهورائی گذاشته و ، گرچه " پورداود " است ، بیزار از نکبت تبار خویش ، دل در بند " پورکیومرث " بسته و سوخته آتش زرتشت گشته و به مقامی از استغنا و استعلا رسیده است و به اعراض از دنیای دنی و استغراق در بحر " سپند مئنو " و " فره هور " و " فرهنگ مهر " ، که عمر را همه بال در بال امشاسپندان و ایزدان – در آن سوی این اهرمنی زمانه – عصر زرین اهورائی را پرواز کرده است و همه در کشور آتش قدسی و آفتاب مهر پرستی پرورده و موعود دین بهی بوده و وارث گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک ، بر کتاب " بیژن و منیژه " ی کنسرسیوم بین المللی شرکت های امریکائی و فرانسوی و انگلیسی و هلندی و غیره نفت ، به قول جلال ، مقدمه ای نوشته در مناقب آریائیت کنسرسیوم و رابطه مجهول و مرموزی که میان شرکت های نفتیِ شل و اُویل کمپانی و استاندارد اویل کمپانی و بریتیش پترولیوم با عشق بیژن و منیژه شاهنامه و نیز رابطه ای که میان این دو ، با ارزش نژاد آریا وجود داشته و سازمان اکتشافاتی کنسرسیوم اخیراً به هدایت استاد آن را کشف کرده است و به قدری مقاله بدرد خور و به کار آمد و سودمند و متناسب و بجا و لازم و غیره بوده است که ارزش های آن را حتی سلاطین نفت و بانک و اسلحه و فریب جهان و امثال هریمن و پیچ و مک نامارا ... هم دریافته اند و لزوم انتشار عشق بیژن به منیژه را از طرف شرکت نفت تشخیص داده اند و پنجاه هزار تومان به حضرت استادی صله داده اند و حق الکشف و نیز احتمالاً خلعت ها در نهان ... !

 

بله ، بروم تهران ، آنجا سواد اعظم است و لابد آدم هائی هم هستند که خودشان تنهائی کتاب را می خوانند و می فهمند و حتی کتابی را که از آن بالا بالاها صادر نشده باشد و دستور عمیق بودنش هم نرسیده باشد جرأت می کنند که تشخیص بدهند .

 

با " سلمان " به راه افتادیم و رفتیم تهران .

 

اما پیش خود گفتم : من در خانواده علم و دین و اخلاق زاده ام و تا حال با فقر و شرف زیسته ام و تا اینجا عمر را راسته آمده ام و به راستی و کتاب و آزادگی وفادار مانده ام ، خوب نیست ، برای فاضل نمودن و ناگهان گُل کردن و بازار یافتن ، دست به آن کارهای بد بزنم . اگر خدا بخواهد از همین راه راسته و مشروع هم می توان به جائی رسید ، نه به آنجاها که سالکان آن طریق می رسند و آن فریق را انتخاب می کنند ، بلکه به جائی که لااقل ، رنج و علم و هوش و آزادگی و فداکاری آدم وبال گردنش نشود و بد بختی ببار نیاورد و باعث بد نامی نگردد و به نام و نانی نمی رسیم ، دست کم بابت این جور چیزها مبلغی هم بدهکار نشویم !

 

این بود که به جای لگن گذاشتن زیر آن حضرت استاد علامه – که به قول توفیق : " چندین بار در صدر مشروطیت شهید شده اند " ، و بوسیدن دست آن حضرت دیگری که از سال ۱۳۳۰ و خورده ای در یک طرفة العین ، تبدیل به علامه گردیدند ، و دست و پا کردن برای تشرف به خدمت آن حضرت دیگری که هم " میز " دارد و هم " مجله " ! که این اکسیری است زر کننده اصحاب ، و آن اهرمی برکشنده احباب ! و یا راه پیدا کردن به محفل معجز اثر شب های دوشنبه آن حضرت دیگر که مزین است به زن و زر و زور و فور و سور و چرس و بنگ و چنگ و عرق و ورق و دیگر اخوانیات و اخواتیات ، و به حوض آب بابا طاهر عریان می ماند که کُرد در آن سر فرو برد و عرب از آن سر برآورد !

 

گفتم این جور کارها از من شایسته نیست ، به دَرَک که مردم نمی فهمند و روشنفکران هم از مردم نفهم ترن و باید برایشان شاعر توانا و ادیب دانا و محقق علامه و نویسنده قتّامه و مصحح اماره و سخنور پرچانه در همین محافل شبانه و احزاب دوستانه و دسته بندی مخفیانه تهیه دید و به آنان ابلاغ کرد .

 

 

 

( ۱ – و نمونه اش شعر صائب و هم سبک هایش که چون آنها فرمودند این سبک هندی است ، اینها هم با اینکه می دیدند اصفهانی است ، از یک کنار گفتند : هندی است ، چون آنها نپسندیدند و گفتند سبکی مهوع است ، اینها هم اجماع کردند بر اینکه این سبک مهوع است و ذائقه همگیشان ، با هم ، آن را رد کرد و در نتیجه شعر قاآنی و سروش شد شعر رنسانس ! و شعر صائب شد شعر ارتجاع و قرون وسطی ! ! ) .

  

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

دیگری معبد است ! دکان کسب و خانه نشیمن است که صاحب خانه دارد و دکاندار ، معبد که صاحب و مالک ندارد ، صاحب معبد هم کسی شنیده است ؟ اگر شنیده است ، حتماً آن معبد را دکان کرده اند و دین را کالا و عبادت را تجارت و ... یارو ، کاسبکاری که از ایمان مردم نان می خورد ، ندیده ای " هنرمندانی " را که پول می گیرند تا مردم را به خاطر پول دوستی سرزنش کنند ؟

 

معبد از آنِ عابد خویش است ، صومعه از آنِ راهب خویش است ، دَیر از آنِ پیر خویش است و محراب از آنِ امامِ خویش و مسجد ویژه سرکشی که در عشق ، سجده ها بر خاک می افشاند و می داند که تنها سجده کسی قبول است که غروری برای شکستن دارد ! تولیت و موقوفه و متولی و بنا و معمار و کاشی ساز و خادم مسجد حرف هائی هستند دور و پرت ! سرقفلی محراب و پیش نمازی مسجد هم از آن حرف ها است ! لوئی ماسینیون از آنِ من است . زنش ، بچه اش ، همسایه اش ، عموجانش ، خاله اش ، آجان کشیکِ شبانه محله اش ، راننده اتومبیلش ، همکار محترمش و آن آقا یا خانمی که ماسینیون لباس هایش را برای خشکشوئی و اطو به مغازه او می داد نمی دانم چکاره اویند ، البته بی ارتباط نیستند ! فرانسه اش ، پاریسش ، کاشی " دو کوچه موسیو " یش ، همان رابطه را با او دارند که تخت خوابش ، گهواره کودکی اش ، قنداقش ... ( ۱ )

 

و بالاخره ... کتاب !

 

بعضی کاسبکارها خیال می کنند کتاب هم مثل دیگ زود پز یا قند شکن و پی ژاما شلوار و اثاثه خانه و خواربار است ! مال کسی است که قیمت پشت جلدش را با بیست درصد تخفیف پرداخته باشد ! ولو هم آن را به خانه بیاورد و بگذارد توی " قفسه " که یعنی بله ! ما هم بله ! دکوری برای منزل و زمینه آبرومندی برای عکس و تفضیلات و به خصوص مصاحبه ! خیال می کند کتاب هم مثل عروسک و گلدان و میمون پلاستیکی و سگ و گربه ظریف چینی و دیگر اشیاء زینتی اطاق است که خودش پولش را داده و فاکتورش را هم گرفته است ! خیال می کند " قیمت کتاب " همان مبلغی است که پشت جلد آن را فلان کاسب پیشه دیگری نوشته و داده به این کاسب پیشه دیگر ! وای که چه دردناک است وقتی می بینم یک کتاب را ، دیوان شمس را ، حافظ را ، حتی نهج البلاغه علی را ، " سلمان پاک محمد " را یک دکاندار کتاب ، یک کتاب فروش ( آه که چه زشت و ترس آور است این کلمه ! این شغل ! چه جنایتی ! ) به یک " مشتری " می فروشد و ۲۷ ریال یا حداکثر ۵/۱۸ تومان ... – چه می دانم چه بگویم ؟ - " بهای آن " را در عوض می گیرد و خوشحال هم هست که چند قران هم استفاده کرده ( ۲ ) ! و آن مشتری هم خوشحال که عجب کتاب خوش جلدی و خوش چاپی خریده و به خصوص که اندازه هاش هم جور است و درست می خورد به اندازه قفسه ای ... " قفسه " ای ! ؟ که از پیش برای " در قفسه کردن " آن ، توی خانه اش تعبیه کرده بوده است !

 

" قفسه " کتاب ! بی شعورهای بی رحم سنگدل . مگر کتاب خرگوش است ؟ !

 

کسی چه می داند که من ماسینیون را چگونه دوست دارم ؟ ! چه اندازه دوست دارم ؟ ! این چنین روحی ، عظمتی ، نبوغی ، زیبائی متعالی مطلقی ، ۲۸ سال – از ۱۹۰۵ تا ۱۹۳۳ - مداوم کار کرده و ثمره آن همه کار ، یک عمر کار ، " سلمان پاک " شد و من یک سال تمام ، همه شب تا نزدیکی های سحر نخفتم و به عشق سلمان و یاد ماسینیون ، بیدار ماندم و آن را ترجمه کردم و با چه شوقی و امیدی و لذتی و وسواسی !

 

منتشر شد .

 

بیست و هشت سال زندگی ماسینیون ! ببین چند میلیون و میلیارد لحظه می شود ! لحظه هائی که هر یکیش از ابدیت بسیاری از علما و ادبا و فضلا و اساتذه ما قیمتی تر است و غنی تر و سرشارتر ! از این لحظه ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها که من برای هر کدامش در حسرت می گدازم . عطش هر ثانیه اش ، هم اکنون ، شراره در استخوانم افکنده است . از دست رفتن هر یک از آنها مرا داغ عزیزی است که تا عمر دارم عزادارِ آنم و داغدارِ آن !

 

بیست و هشت سال از این لحظه ها ، ثانیه ها ، دَم ها ، شب ها ، و نیز یک سال از روزها و شب های پرتپش و گرمِ خود را در یک جلد کتاب ریختم و وقتی درآمد ، دیدم رویش نوشته :

 

۶/۵ تومان !

 

و یک روز بعد خودم ایستاده بودم و با همین چشم های سرم دیدم یک " مشتری " ! دو تا نان سنگک زیر بغلش بود و یک کیلو گوشت آب گوشتی هم دستش و آمد توی این " دکان دیگر "  و یک جلد کتاب سلمان هم ابتیاع کرد و دیدم که پنج تومان داد و آن کتاب را برداشت و پهلوی نان و گوشتش گذاشت و برد !

 

دیگر نفهمیدم چه حالی شدم ؟ حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ! مدتی گذشت و چشم باز کردم دیدم دو سه بعد از نصف شب است و گوشه اطاق کارم ، زانوهایم را بغل کرده ام و سیگار می کشم و چراغ اطاق را هم فراموش کرده ام روشن  کنم .

 

خودم را داشتم دلداری می دادم ، درست همانطور که یک آدم مصیبت زده داغداری را دلداری می دهیم و خودمان هم به حرف های دلداری مآبانه خودمان باور نداریم .

 

با خودم می گفتم : خوب ! اینجا مشهد است ، نباید توقع داشت . مشهد مگر کجا است ؟ یک قبر امام است و آن هم ، نه یک قبر خالص ، قبرش هم ، قالی است ، قبر هارون است در وسط و قبر امام در حاشیه اش ! و اطرافش هم چندین صد هزار قبر فروخته شده و یا جا قبرهای فروشی و یا کادوئی و مبلغی هم دعا خون و زیارت نامه خون و روضه خون و رمال و فال نخود بین و شمع ریز و گلاب فروش و سینه زن و زنجیر زن ، چاقو زن و ... زن و مستاجرین نمازها و روزه های " کرایه ای " ، نه ، ببخشید ، " اجاره ای " ! کرایه ای اصطلاحی است مربوط به آدم های ریش حنائیِ عرقچین سریِ عقیق انگشتریِ خط دور گیوه ای خوش صلواتی ... که پشت سر بعضی پیش نمازهای تازه کار ، به نماز می ایستند و دو تومان تا پنج تومان می گیرند به " آقا " اقتدا می کنند ، ( اختلاف نرخ معلول اختلاف در هیات طاهریه شرعیه قدسیه آنها است ) ، اینها " نماز کرایه ای " می خوانند ، اما آنها نماز اجاره ای می خوانند ، روزه اجاره ای می گیرند ، مثلاً یک سال نماز به صد تومان ! یک سال روزه به دویست تومان ... برای امواتی که در حیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند که بدهند به نماز خوان ها و روزه گیرهای حرفه ای برایشان انجام دهند . پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار می کند ، آن هم چه کاری ! جانشین پرستش می شود ! و پولدار همان گونه که برای دنیایش کار نمی کرد و می خورد و بازوی کار را می خرید و کارگر را استثمار می کرد ، پول می داد تا برایش دیگران کار کنند ، برای دینش هم این پرولترهای مذهبی را اجیر می کند و شکمِ روزه و اندامِ نماز و زبانِ قرآن را می خرد و پول می دهد تا دیگران به جایش خدا را بپرستند و او به بهشت رود و ثواب نماز و روزه و قرآن و پاداش پرستندگان را در قیامت بچاپد !

 

استثمار دین ! یا للعجب ! دنیا از استثمار کارگر و دهقان به فریاد آمده است و اینها خدا را هم استثمار می کنند !

 

آن هم به نام دین !

 

مغز استخوانت تیر می کشد ! !

 

 

 

( ۱ – چه زشت است که بر سر ایرانی بودن یا ترکی بودن یا روسی بودن مولوی کشمکش دارند . روس ها و ایرانی ها و ترک ها ! آتاتورک ، نادرشاه و پطر کبیر به کشورها متعلق اند اما مولوی ؟ مولوی از آن کسی نیست ، از آنِ کسی است که مثنوی را احساس می کند ، شمس از آنِ کیست ؟ از آنِ مولوی ، اما اخوی مولوی ؟ از آنِ خانواده اش و محله اش و نه از آنِ مولوی ، متوسط ها به ملکیت و تخصیص در می آیند ) .

( ۲ – برای آدم هایی که همیشه احتیاج به توضیح واضحات دارند و غالباً در " پاورقی " زندگی می کنند ، عرض می کنم که نظری نسبت به آقایان کتاب فروش ها ندارم و شرعاً معامله کتاب را جایز می شمارم و حتی خرید و فروش کتاب را بهترین نوع خرید و فروش . اینجا ، الفاظ و تعابیر ، معنای دیگری می دهند ، زبان متداول نیست ، اگر با چشمی که یک روزنامه ، یک کتاب درسی و یا یک رساله فقهی را می خوانید ، این نوشته را بخوانید ، آن چنان خواهید فهمید که آن عده از روضه خوان ها یا هتل چی ها ... اخیراً ، در یک زمان و با یک زبان ، " کویر " را خوانده اند و فهمیده اند و نقد کرده اند ! از این مقایسه عذر می خواهم ) .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

یکی دیگر از چیزهایی که مالکیت بردار نیست ، قابل خرید و فروش و معاوضه و معامله و رهن و اجاره نیست ، زیبائی است . از زیبائی " نشستن " دو لب خوب در کنار هم ، و یا زیبائیِ " خوب برخاستنِ " دو لب پارسا از کنار هم گرفته ، تا معجزه یک چشم خوب که خاستگاه نگاه است ، و رفته تا زیبائی یک احساس لطیف ، یک روح متعالی و همینطور برو تا ... زیبائی خدا ! اینها را مگر می شود برایشان سند مالکیت تنظیم کرد ؟ به ثبت داد و امضاء گرفت و شهادت داد که " ثبت با سند برابر است " ؟ و تمبر زد ؟ و رونوشت مصدق برایش صادر کرد ؟ و خرید یا فروخت ؟ زیبائی ها خود به خود اعضاء خانواده دلهایند . هر زیبائی یی مال دلی است که آن را می فهمد . تمام ! زیبائی لبخند صبح ، ناز شکفتن یک شکوفه ، زمزمه چشمه ساری در کوچه باغ های ساکت نیمه شب ، زیبائی یک اندیشه زیبا ، یک نوشته یا گفته زیبا ، یک نقاشی زیبا ، یک روح پرجاذبه و غنی و اسرارآمیز ... از آنِ کیست ؟ مال کجا است ؟ اینها همه از یک کشور است ، همه مال یک نفر است ، مال دلی که با اینها آشنائی دارد ، خویشاوندی دارد ، قیمتش را می داند ، می فهمد و می یابد .

 

این است که باغدار خسیسی که یک برگ علف را نمی گذارد از باغش بچینی – با نگاهی بیگانه و حالتی که گویی سهم انحصاری تو را که ربطی به او ندارد – به تو وا می گذارد و آزادت می گذارد که چشم انداز باغ و زیبائی تک تک گل های باغ را تمام بنوشی !

 

احساس می کند و حتی اعتراف که از آنِ تو است .

 

هوا از آن کیست ؟ از آن کسی که قسمتی از آن را در قید مالکیت خود درآورده است ؟ یا از آن کسی که بدان نیازمند است تا زنده بماند ؟ به او روح و نشاط و انبساط دمد ، از آنِ سینه ای که ، بی آن ، خفقان می گیرد ، می میرد .

 

خنده آور و ابلهانه نیست که کسی بگوید " هوای این خانه ، این منزل ، این مزرعه ، در ملک من است و چون خانه ، منزل ، مزرعه ، ملک من است ، نباید در آن دم زنی ، باید خفه شوی ، هوا مال من است ، این هم سندش ، مهر و تمبر و امضاء شیر و خورشید و ترازو ... " !

 

راستی این ترازودار عدالت چرا چشم هایش بسته است ؟ چشم هایش را بسته اند تا نفهمد که در ترازویش چیست ؟ اگر می دید که عدالت این همه ابلهانه و زشت نمی بود . عدالت را می گویم نه ستم را ، ستم که حسابش پاک است ، ستم که چشم هایش بسته نیست ، چهار چشمی دنیا را می بیند و همه را می پاید و هرگز اشتباه نمی کند . فرشته عدالت است که مثل خر عصاری و اسب درشکه ، چشم هایش را بسته اند تا نبیند که دیو در ترازویش چه می گذارد و کفه ها را عوضی می چیند ، تا هرگز نفهمد که شاهک ترازو ، به دست او ، چه ها که نمی کند ؟ تا نبیند که " ترازویش " را " زنجیر " کرده اند و از آن " کاخ کج " آویخته اند .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سید میثم  |