تبليغاتX
متن کامل کتاب هایی از دکتر شریعتی ( ره )
 

توتم پرستی

 

 

 

نوشته : دکتر علی شریعتی

 

 

 

هنوز هم توتم پرستیم . هر کسی توتمی دارد ، از میان اشیاء این عالم ، هر کسی خود را با یکی از آنها خویشاوند می یابد . احساس می کند که میان او و آن پیوندی است مرموز که حس می شود و وصف نمی شود و آن توتم او است ، شخصیت خویش را در توتم خویش احساس می کند ؛ خود را در آن می بیند . جایگاه آن " خود حقیقی " و راستین و پنهانی و صمیمیش را در توتمش می یابد . " توتم " هر کسی " خود " او است که در خارج از وی ، وجود یافته و مجسم شده است .

 

توتم یک شوالیه ، یک عیار ، یک اسوار ، یک سوارکار صحرا ، " شمشیر " او است .

 

شاعر جاهلی عرب می گوید :

 

" ای شمشیر من ، تو را هر روز خون تازه دشمن می دهم و هر روز ، تو را تشنه تر می یابم .

 

ای شمشیر من ، مادران طایفه مَعد کودکانِ ناز پرورد خویش را برای تو می پرورند .

 

ای مادران بنی مَعد ، پسر بچه گان عزیز خویش را شیر دهید ، هر چه بیشتر شیر دهید که شمشیر من سخت تشنه است .

 

شنیده ام که شیرهای پستان مادران است که ، در کام شیرخوارگان ، خون می شود .

 

در معرکه های هولناک ، چه کوشش ها کرده اند تا تو را ، ای شمشیر من ، از من جدا سازند ، در کنار چاه بنی راغم ، پای کوه سَلعا ، در سرزمین وطیس ، مردان دلیر مَعد بر قافله ما تاختند ، ما دو شمشیر بیشتر نبودیم و همراهانمان زنان و کودکان و گوسفندان و کالاهایمان بودند ! و آنها ده ها شمشیر و بی همراه ! ما غارت شدیم ، زنانمان را به اسارت بردند و شترانمان را پی کردند ، اما تو را از من نتوانستند گرفت . چگونه می توانند مرا از تو دور کنند که اگر در بستر مرگ بیفتم و جان مرا بگیرند ، تو را از دستم نتوانند ستاند ، مگر آنکه بازویم را از سرشانه ام ببرند و تو را با بازوی بریده ام – که از تو دور نمی شود – از من دور کنند " .

 

کبوتر بازان حرفه ای را دیده اید ؟

 

سحرگاه ، بناشتا ، از خواب برخاسته و سیگاراشون را زیر لب گذاشته با پُک های تشنه ای که سرفه های سینه مجروحشان دود را لحظه به لحظه به بیرون می پراند ، گرم شوق و نشئه پرواز ، بر بام خانه بالا می آید و در خانه کبوترانش را می گشاید و ناگهان ، انفجاری از پرواز ، از پر کشیدن تند و نرم ده ها کبوتر رنگین و زیبا که دیری بود چنین لحظه ای را انتظار می کشیدند ! ، و لحظه ای بعد ، " گِردِ بام دوست " چرخ می زنند و بر گِردِ سر دوست می گردند و او – کبوتر باز عاشق – چشم بر سینه آسمان پاک و مهربان بامدادان دوخته و نگاه های شوق زده اش را ، همچون دو کبوتر نامرئی ، به میان دسته کبوترانش می فرستد تا با آنها بپرند و بگردند و به چرخند و بازی کنند و طعم خوش رهائی را بچشند و در هوای پاک و لطیف و باز آزادی دم زنند و کبوتر باز – که در همه این آفرینش خدا ، جز کبوترش هیچ ندارد ، جز با کبوترش آشنا نیست – جز کبوترش او را دوست نمی دارد ، و حدی برای کبوترش نیست ، و جز کبوترش نیست - در چنین لحظاتی سرشار از بودن و لذت بردن ، در چنین دم هائی پاک و خوب و زیبا و عزیز نشئه آور ، " زندگی می کند " ...

 

و کبوتر " توتم " او است ، معنی هستی او است ، هستی او است ، بهانه زنده بودن او است . جز کبوتر ، هر چه هست ، سنگ است و مجسمه است و خاک است و زشت است و سرد است و بیهوده است .

 

برای یک موزیسین ، بتهوون ، شوپن ، موتزار ، باخ ، هایدن ، آرمسترانگ ، راوی شانکار ، گاستون دوفین و حتی جانی هلیدی ... ارگ ، گیتار ، طبلا ، نی ، پیانو یک توتم است ، در او زندگی می کند ، با او حرف می زند ، با او است ، جز او ، هر چه دیگر هست ، بیگنه است و بیگانه اند و بیهوده بیهوده !

 

یک کلکسیونر ، قیمتی ترین سکه ای که دارد ، کامل ترین کلکسیونی را که پس از عمری تکمیل کرده است ، توتم او است .

 

در پاریس ، یک کلکسیونر تمبر ، داستانی را پدید آورد . از سری یک نوع تمبری که جمع می کرد ، یک تمبر خاص را کم داشت . سال های دراز می گشت تا بیابد و نمی یافت . سفرها کرد و آگهی ها داد و کارها کرد و رنج ها برد و انتظارها کشید و خرج ها کرد تا بالاخره آن را یافت ! در اواخر زندگی هم آن را یافت و در اوج نا امیدی هم آن را یافت و چه شوقی ! زندگیش دیگر بیهوده تمام نمی شد ، و چه خوب !

 

اما افسوس که سرنوشت شوم در کمین او بود و اینها همه مقدمه چینی – بود برای آنکه ضربه بی رحمش را ناگهان فرود آرد .

 

پیرمرد در هتلی زندگی می کرد ، در دو اطاقی که تنها او بود و خانواده بی شمارش : تمبرها ! و بچه عزیز دردانه اش : همان آخرین تمبری که ، پس از یک عمر انتظار ، به آغوش پدر پیرش آمده بود .

 

صبح یک روز تابستان ، پیرمرد از اطاقش پائین نیامد ، نگهبان هتل زنگ اطاقش را زد . خبری نشد . در زد ، خبری نشد . فریاد زد ، پاسخی نشنید ، در را باز کرد و وارد شد .

 

پیرمرد ، در کنار کلکسیون باز تمبرش ، جان داده بود !

 

هر چه جستند ، نه اثر ضربه ای بر او یافتند و نه نشانه سمی ! علت مرگش مجهول بود ، دیروز ، پیرمرد ، سرشار نشاط و شعف ، با جلفی های کودکانه ای ، از پله ها بالا رفت ، تا پاسی ، صدای زمزمه شادش از اطاق بلند بود . خود کشی هم نکرده است ، کسی هم به او آسیبی نزده است ، پس چرا ... ؟

 

ناگهان ، یکی از دوستان نزدیکش و همکاران " آشنایش " ، در میان انبوه پلیس و کارآگاه و کارمندان هتل که گِردِ جنازه پیرمرد حلقه زده بودند ، چشمش به کلکسیون باز تمبر افتاد و با شگفتی دید که آخرین تمبر نیست !

 

" توتم " مرد ، نبود !  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط سید میثم  |