تبليغاتX
متن کامل کتاب هایی از دکتر شریعتی ( ره )
 

جلو در ورودی مسجد میزی مفصل گذاشته بودند و نمایشگاهی از کتاب ترتیب داده بودند ، و چه کار خوبی ! کتاب ها هم همه خوب و حسابی و بدرد خور . پرسیدم : سلمان پاک ندارید ؟ پیرمرد مثل اینکه یکه ای خورد و گفت : می خواهید چکار کنید ؟ عرض کردم : می خواستم مطالعه کنم ! با لحنی فتوائی و قیافه خیرخواهی و لبخندی ارشادی و گردنی حکیمانه – بگونه ای که همه اعضاء و جوارحش هر کدام حکمتی را دربرداشت – فرمودند : " خیر ! این کتابی نیست که بدرد سرکار بخورد ! " و بعد غرق سکوتی عمیق شدند و دیگر مطلبی نفرمودند : پرسیدم : چرا ؟ درحالیکه احساس می شد کراهت دارند از اینکه در این باره بیشتر ازین توضیحی بدهند ، از روی اکراه و اجبار و بی میلی و خستگی عالمانه ای فرمودند : " بله ... یک حرف هائی مترجمش زده که با اصول و حقایق ... بله ، همچی ... مثل اینکه ... بله ... سازگار نیست ... یعنی ... غلط است ... منحرف است ... صلاح نیست جوان ها مطالعه کنند ... " . سپس درحالیکه معلوم بود کمی گرم شده و سرحال آمده ، ادامه دادند : نویسنده اش هم یک خارجی است و ... اصلاً خارجی ها سلمان ما را از کجا می شناسند ؟ یک چیزهائی آن هم از روی کتاب های خود ما سرهم می کنند و با غرض های خودشان قاتی می کنند و این جوان های ما هم خیال می کنند هرچه خارجی ها بگویند ، خوب است ! بله ... این مترجم هم جوانی است ... البته جوان خوبی است ولی ... خوب دیگر ... " . عرض کردم شما این مترجمش را می شناسید ؟ لبخند پرمعنای مطمئنی مرتکب شدند و جواب دادند که : " بله ! خوب می شناسم ، خودشان را ، پدرشان را ، عرض کردم جوان خوبی است ، با بنده رفیق هم هست ، البته ، توقع هم شاید نداشته باشد که در عالم رفاقت ... ولی خوب این کار شوخی بردار نیست ، مسأله حق و باطل است ، دین است ، به خودش هم صریحاً گفتم ، و پیش از چاپ هم چند بار گفتم آقا نکن ! ننویس ! یا لااقل یک تغییراتی در آن بده که با اعتقادات ما سازگار باشد ... البته تا حدودی هم گوش کرد و دستکاری ها و اصلاحاتی هم کرد ولی بازهم نکرد ... نشد ... " .

 

گفتم کتاب را خودتان دقیقاً مطالعه کرده اید ؟ گفت مقداریش را بله ... خیلی مطالعه کرده ام ، چند بار ... آقای X ( نام همان کتاب فروش ریشدار فرانسه دان ) می فرمودند : مترجم نوشته که : " پیغمبر خودش بدست خودش دستی بین مسلمان ها اختلاف می انداخته و دلش می خواسته همیشه مسلمان ها با هم تفرقه داشته باشند و از هم دور باشند و با هم دشمنی کنند ! پیغمبر خودش این کار را کرده ! ؟ " درصورتیکه پیغمبر همیشه مسلمان ها را برادر هم می دانسته . انما المؤمنون اخوه ! یعنی چه ؟ یعنی مسلمان ها همه مثل دو تا برادرند ، مثل دو تا برادر حقیقی ، از برادر هم برادرترند ! برادر یعنی باید با برادرش دشمن باشد ؟ یا اون آیه دیگر ، بله ... یادم نیست ... یک آیه ای آقای X ( نام همان کتاب فروش که کتاب مرا کشید ) از قرآن خواندند که می فرماید ، بله ... اعتصم ! ... یعنی دستت را بگیر به ... بله ... اعتصم بالقرآن و لا اختلفوا ... یعنی چه ؟ یعنی همه تان دستهاتان را بهم بدهید ، دستهاتان را بفشرید ، مثل دو تا برادر دستهاتان را در سایه قرآن بهم فشار بدهید ، یا قرآن را همه تان مثل دو تا برادر بگیرید تو دستتون ... بله ... خیلی آیه ها و روایت ها بود که آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا تو ترازوش کشید ) ، از روی قرآن و کتاب ها خواند و ثابت کرد که باید همه مسلمون ها با هم اتحاد و اتفاق داشته ، دست برادری بهم داده و با هم اختلاف و دشمنی نداشته و هم را دوست داشته باشند . خودم یک روز تو دکانشان بودم ، تلفونی از آیة الله اقیانوس العلماء پرسیدند که : آقا ! توی یک کتابی یکی نوشته پیغمبر اکرم دستی خودش مسلمون ها را به جان هم می انداخته و دوست داشته همیشه در جامعه اسلامی تفرقه و دشمنی باشد نظر مبارک درباره این نویسنده و امثال او چیست تا مردم تکلیف شرعی شان را در این مسأله بدانند ؟ ... آیت الله مذکور در فوق ( که خودشون خیلی واردند ، سی سال است ، تو مسجد درخت انجیر نماز می خونند ، ایشان نماینده مرحوم آیت الله آقا سید ابوالالبر اصفهانی رشتی مازندرانی ثم الاسترآبادی بودند و من خوب خوب می شناسمشون ، همیشه دوره که دارند ، بیست ساله ، من میرم دنبالشون میبرمشان دوره و برشون می گردونم خونه شون ... من دیگه اهل البیت شده ام . منزلشون سی و هفت ساله که اومدن خانه آقا ، در تمام این مدت باور نمی کنید حتی یک دفعه برای زیارت شازده عبدالعظیم هم پاشونه از خانه بیرون نگذاشتند ! ! فقط یکبار برای خواندن زیارت عاشورا رفته بودند رو پشت بام که – که مستحب است زیارت عاشورا زیر آسمون خوانده شود ، یعنی زیر سقف نباشد ، روایت داریم . ( با لحنی عالمانه ) ! آقا فهمیدن و خیلی دعوا کردن و یک ماه با منزلشون حرف نمی زدن ، ... بله ... حکایتی است این آقا ! خودشون هم بقدری متقی اند که هر وقت به اسم طلحه میرسند تای تأنیثش را با صوت جهر تلفظ نمی کنند و رنگشان سرخ می شود از خجالت و احتیاجشون به آب میفته ... سهم امام که می گیرند اصلاً تصرف نمی کنند ، مثل آیت ال ... کلباسی ، میبرند جای پرت و دوری مخفی می کنند زیر خاک ، تو شکاف کوه ، برای اینکه امام که ظهور فرمود ، خودش که جای پول ها را می داند ، برود بردارد بمصرفش برساند . ! بله ... ایشان در جواب آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا توی ترازویش کشید ) آنقدر ناراحت شدند که پشت تلفون نمتونستند حرف بزنند ، فقط فرمودند : کفر است ، کفر است ! مزخرف است ! چه کسی به این ... ( حرف بی تربیتی ) ها اجازه می ده که در امور دین مردم دخالت کنند ؟ این مردم بی همه چیز را ببین که مسائل دینشان را از ما علماء که یک عمر توی اطاق مدرسه دود چراغ خورده ایم نمی پرسند و می روند دنبال این کتاب هائی که فلان ارمنی روس بد سنی لامذهب نصرانی ( و غیره ) نوشته و فلان فکلی ریش تراش ... ناشورهم ترجمه کرده ! واقعاً آخرالزمان است و در روایت داریم که روزگاری میرسد که زنان لباس مردان را بپوشند و مردان لباس زنان را و زنان سوار اسب چوبی می شوند ( که استنباط من آن است که مراد همین دوچرخه و فولکس ها می باشد ) و ... خیلی قرائن و امارات دیگر که نشان می دهد که ظهور انشاءالله نزدیک است . بعد هم آقا فرمودند که حتی ملاقات در حال رطوبت با این کتاب کرده نشود . حتی آقای X ( همان کتاب فروش که کتاب مرا توی ترازویش گذاشت و کشید ) عرض کردند : اجازه می فرمائید که یک نسخه از این کتاب را خدمت بفرستم تا مطالعه بفرمایند . اول فرمودند ، " احوط آن است که جواز قوه خالی از اشکال است " ولی بلافاصله بقدری ناراحت بودند که فرمودند : نه ، مطالعه اینجور کتاب ها کراهت دارد " ...

 

گفتم حالا خوب بود چند نسخه ای می آوردید اینجا تا بعضی ها بخوانند و ببینند چیست ؟ گفت : " بله ... ولی آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا توی ترازویش گذاشت و کشید ) اجازه ندادند " .

 

چند روزی در سواد اعظم گشتم و دیدم که آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا کشید ) کتاب مرا از شهر جمع کرده و به همه جا سپرده که از عرضه و فروش آن خود داری کنند که از نظر دینی و علمی اشکال دارد . بعد با چندین  تن از دکترها و مهندس ها و تحصیلکرده های روشنفکر و متدین و احیاناً اروپا رفته و صاحب فکر و مکتب دار و متجدد برخورد کردم دیدم که تا می رسند ، با لحن گله آمیز و گاه سرزنش آمیز و گاه تعجب آمیز ، از کتاب من انتقاد می کنند و همان حرف های آقای بردست آقای کتاب فروشی که کتابم بوسیله او وزن شد ، بخورد من می دهند و همان لقمه ای را که او تو دهن این روشنفکران متدینی که غرب را قبول ندارند و شرق را قبول ندارند و بر سر آنند که بشریتی نو بیافرینند و مدنیتی تازه پی بریزند ، گذاشته است نشخوار می کنند و از هر کدامشان می پرسم شما کتاب را خوانده اید ؟ می گویند " نه ، ولی ... آقای مهندس کیک می گفت که از آقای دکتر کیک شنیده که حاجی آقا کیک در مجلسی بوده و در آنجا یکی ( که حتماً همان کتاب فروشی بوده است که کتاب مرا توی ترازوش گذاشت و کشید ) راجع به این کتاب صحبت می کرده است !

 

فقط توی این همه آدم های زبده تحصیلکرده روشنفکر ، خودم ندیدم اما شنیدم که دو نفر دبیر فرهنگ بوده اند که اظهار نظرشان گرچه منفی و مخالف با من بوده ولی ، براساس مطالعه شخصی و از طریقی غیر از طریق آن کتاب فروش انگشتر عقیقی بوده است ، یکی یک دبیر ادبیات که در جائی که صحبت این کتاب و مترجم آن شده فرموده است که : " بله ، نخیر ، ده یازده سال پیش ، فلانی در کلاس ششم دبیرستان دخترانه فلان ، فلسفه منطق درس میداده و بچه ها حرف های او را تو مدرسه خیلی واگو می کردند و ازش حرف می زدند ، خواهرم در همان مدرسه و همین سال درس نمی خوانده ، کلاس هشتم بوده ، " جوری که آبجی ام بعضی حرف های او را از قول بچه ها می گفت ، چیزی نبوده که این همه هیاهو داشته باشد . "

 

دیگری هم یک دبیر عربی که فرموده بودند : " بله ، نخیر ، خیلی سر و صدا راه انداخته اند که فلان و بهمان ، نه بابا ، من یک روز رفتم تو صحافی بیرقدار ، اونجا درس های فلانی را که از ضبط صوت پیاده کرده بودند و شاگردان پلی کپی کرده بودند و آنجا برای صحافی و جلد آورده بودند یک نگاهی کردم . البته همان بعضی تیترهاش را ، دیدم نه ، اصلاً هیچ ربطی بهم ندارد ، یک جا نوشته تاریخ ادیان و بودا و کنفسیوس و لائوتزو و عیسی و محمد و ... حرف زده و باز جای دیگر نوشته تاریخ تمدن و از مونتسکیو و ولتر ... صحبت کرده ! و باز یک فصل دیگرش از قرون جدید و انقلاب فرانسه و هنر و رنسانس و این حرف ها ! ! حرف هاش آسمون ریسمونه ، نخیر ، بله ! نچ ! " .

 

همان روزها داشتم امتحان استاد یاری می دادم و رفتم دانشکده ادبیات تهران و دیدم پرونده ام جلو میز استاد بینا است و وقتی وارد شدم و سلامی عرض کردم و یکی از اساتید که آن روز تشخیص نمی دادم که ایشان آقای دکتر ... بودند یا آقای دکتر ... و یا آقای دکتر دیگری ولی ظن قریب به یقینم این بود که یکی ازین دو آقایان بودند ، مرا به حضرت استاد معرفی کردند و در ضمن فرمودند که تألیفاتی هم دارد ... حضرت چنان باد سرخی در گردن مبارک دمید که مثل بوقلمون نر مستی شد و با زحمت و فشار زیادی که به خودشان وارد آوردند ، توانستند به سختی نگاهشان را تا نزدیکی های قسمت سینه و گردن بنده بالا بیاورند و البته هر چه زور متحمل شدند موفق نشدند که تا صورت من برسانند و چه برسد به چشم ها که به طریق اولی ممتنع الوصول بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

به درک الاسفل که برخی صاحبان عمایم و محاسن پول امام را می خورند و به آبروی علماء به نام و نان رسیده اند و خود ، جز حقایق عملیه از روی شیخ بهائی کپیه کردن در آداب طهارت و انواع نجاسات و نکاح و جماع و ذبح شرعی کاری نمی کنند و در محراب و منبر کمین کرده اند که اگر کسی – به خویش – کاری را که آنها پولش را می خورند و سودش را می برند و کباده اش را می کشند – بی مزد و منت – تکفل کرد ، ناخوانده و نافهمیده ، هیاهو کنند و وا اسلاما و تکفیر و تحقیر و تهمت ، و ملاباجی ها و ملا رجب های بی تقصیر و بی تمیز را بر او بشورانند . من به اینها چه کار دارم ؟ به اسفل السافلین که شرافت و عقیده ، مرا در همین اسفل السافلین نگاه دارد و در خمول و خمود بمانم و بپوسم ! " مگر در چنین معامله هائی ، آنچه را از دست می دهم ارجمندتر و عزیزتر از آنچه بدستم می دهند نخواهد بود " ؟ چرا سوداگر علم و آزادگی و فضیلت گردم و دلال جهل و اسارت و رذیلت ؟

 

گفتم از آن راه نمی روم ، همین راه آزادگی و مردم بهتر است . بگذار سنگلاخ و پر هول و سردرگم و رنج خیز باشد .

 

رفتم به سراغ یک آشنا و همفکر که زندگیش را و سرمایه اش را همه در راه ترویج دین مبین و تنویر افکار و تقویت ایمان خلق الله وقف کرده و به خاطر خدمت به خدا ، بنگاه مطبوعاتی دارد و جز کتاب مذهبی روشنفکرانه روشنگرانه چاپ نمی کند ، چه ، قصدش لله است و نه لا الدنیا !

 

غائبانه ، به ایشان ارادت داشتم و ایشان هم به من مرحمت بسیار . ته ریش مختصری داشت و معلوم بود که نه برای ریا و فریب است و فقط همین قدر که کبیره ریش تراشی مرتکب نشده باشد و صدق ریشی هم کرده باشد و انگشتر عقیقی و لبخند مهربان و پرخلوص و گرمی که نور تقوی و صفای دین و رنگ قدس الهام می داد و بر احساس بیننده ای که مورد استعمال این لبخند واقع می شد اثری نیکو می گذاشت . وارد شدم و پس از خوش و بش و غیره ، از رواج مفاسد اجتماع و انحراف اخلاق جوانان و ضعف دین و مظلومیت قرآن و بی همتی روشنفکران که دین از دست می رود و قدمی بر نمی گیرند و نیز شیوع بیماری تجدد مآبی و تقلید از اروپا و مصیبت های تازه ای که جامعه اسلامی بدان گرفتار شده است از قبیل مینی ژوپ و فاحش تر از آن میکرو مینی ژوپ و عدم استعمال کرست و مجالس ته دانسان و محافل زیر شلواری پارتی و غیره و غیره ... ، دیدم که نه ، واقعاً اهل درد است ، دلش سوخته و سوز نهانش ، درپریشانی خلق و فراموشی خالق ، از سخنش پیدا است و دانستم که او یک کاسب نیست ، خدمتگزار بی توقع دین و مردم است و اهل علم و عقیده و اخلاص و حتی اهل فضل و آشنا با قدیم و جدید ، که در علوم قدیمه اسلامیه تا " اما بعد " خوانده و در علوم جدیده غربیه ، تا میکروب و اکسیژن و حتی زبان فرانسه هم تا بالاتر از " مرسی بکو " و شاید " کِلکُ شُزکُم سا " !

 

خیلی امیدوار شدم و سرگذشت رقت بار خودم را و سرنوشت محنت بار کتابم را بعرض رساندم و شرحی کشاف دادم از عظمت ماسینیون و حقی که به گردن اسلام و مشرق زمین و آزادی و حقیقت و علم دارد و رنجی که در این کتاب برده و اهمیتی که این اثر دارد و دینی که بخصوص ، ما شیعیان ایرانی در برابر مردی چون سلمان فارسی داریم و توضیحاتی که درباره ترجمه کتاب و غیره ... و چون زمینه را مستعد یافتم و مزاج حضرت را سرحال ، کتاب را در آوردم و دادم بدستش که اینست و به چنین مصیبتی گرفتار آمده است و خوشحالم که بالاخره نزد کسی ...

 

کتاب را گرفت و هم اول بار ، به قیمت پشت جلدش نگاه کرد و تا چشمش به ۵/۶ تومان افتاد ، ابروها را بالا زد و لب ها را متلاطم کرد و سکوتی محققانه فرمود و پس از لحظه ای ، ناگهان رفت عقب دکان و دیدم یک دو پارچه سنگ آورد و گذاشت توی پله ترازو ، سلمان را هم توی پله دیگر و " کشید " ! من چشمهام سیاه تاریکی رفت و گویی یک جاروی تری را هِی می زنند به پشت من و گویی تمام ذرات عالم وجود دارند مرا مسخره می کنند و گویی آسمان دارد به من دهن کجی می کند و گویی در و دیوار دارند مرا تحقیر می کنند و توهین می کنند و گویی ... چه می دانم چه حالی پیدا کردم ؟ درست حالت مردی را پیدا کرده بودم که بچه عزیزش را از شدت فقر و استیصال ، می دهد بدست یک خرپول گردن کلفت نزولخوری و دارد تماشا می کند ، نه ، ازین خیلی سخت تر و زبون تر بود ، درست حالت خودم را داشتم جلو ترازوی آن دکاندار که داشتند کتابم را و ماسینیون و سلمان را و مرا می کشیدند تا بهایمان را تعیین کنند و اعلام کنند که ما چند نفر ، در این زمانه ، ۶۵ ریال نمی ارزیم ، ۵/۴ دست بالاش ، ۵ تومان بخرندمان خوب خریده اند !

 

از دکان زدم بیرون ، تمام این سواد اعظم پلید دور سرم دیوانه وار می چرخید ، دیدار همه آدم ها ، جفت ها ، دسته هائی که رد می شدند و هر کدام حواسشان جای دیگری بود ، دل مرا مملو از نفرت و کینه می کرد . بخصوص قیافه دختر خوشحال و قرتی یی که قند تو دلش داشت آب می شد که مثلاً موفق شده که مقدار معتنابهی از نواحی ماوراء زانویش را به عابرین نشان دهد ، یا آن پسره ای که ، مثل آب اماله ، هِی می آید و هِی می رود که چاک کت و پاچه تنبان و زیر ابروهای ورداشته اش را به آن مادینه های نوع خودش ، در عوض قسمت های فوقانی – به عبارت دیگر تحتانی – او ، ارائه دهد . اینهایند که باید در این مملکت مرا بشناسند و بفهمند و به اینها است که من ماسینیون را معرفی کرده ام ! آدم های خوشحال و دمبه دار و راحت مثل اینکه دستی از جلو من رد می شدند که اذیتم کنند . هر غبغبی که شکل می گرفت مثل این بود که دارد برای مسخره کردن من ادا در می آورد ، هر سرفه ای که از روی خاطر جمعی انجام می شد ، گلوله ای بود که به جان می زدند ، هر قهقه ای مغز استخوانم را خبر می کرد .

 

با همین حال و روزگار ، خیابان شاه آباد را طی کردم و خودم را کشاندم به میدان بهارستان ، که گفتم میدان بازی است و تراکم شبه آدم ها کمتر است و می توانم راحت تر نفس بردارم و قدم کشم ، نه چه می گویم ؟ ، قدم بردارم و نفس بکشم و قیافه ها را ، سرفه ها را ، غبغبب ها را از فاصله کمی دورتر ببینم و درد دیدارشان سبک تر گردد ، که بدتر شد ! چشمم افتاد به اداره کل مطالعات و برنامه ها ، در ضلع جنوبی میدان و سرگذشت غم انگیز خنده ناک ایامی که " کارشناس علوم اداری " وزارت فرهنگ بودم ، مرا چنان مغشوش کرد که احساس کردم یکباره ، همه قوایم را از دست داده ام و خودم را جنازه سنگینی یافتم که بر دوش های ناتوانم می کشم و دیگر نمی توانم و دارم می افتم .

 

تصمیم گرفتم خودم را از چنگ خاطرات " اداری " بیرون اندازم و بروم جای دیگری .

 

چشمم را همراه اراده ام و اندیشه ام و احساساتم ناگهان از ساختمان و محتویات اداره برکندم و باز بدتر شد ! افتاد به ساختمان مجلس شورای ملی و میدان جلو ساختمان و ناگهان همه خاطرات و خطرات شصت ساله ام یکجا بر سرم ریختند ؛ از سیبیل های مردانه و کلاه پوستی خاک آلود و قیافه اصیل و پاک و دست نخورده ستارخان و ریش حنایی و عرقچین ساده شیخ علی مسیو ، نانو.ی تبریز و دو کودک ۱۳ و ۱۴ ساله اش ... که آنها را روی گاری نشانده اند و از شهر بیرون می برند تا اعدام کنند و پدر کودکانش را دلداری می دهد که : " غصه مخورید ، تا نیم ساعت دیگر از شر این بیشرف ها خلاص می شویم ... " و ........... الی زماننا هذا و ما نحن فیه و ........ هُوَه ......... ! که سلمان را روی ترازو می کشند !

 

از میان همه خاطرات که همچون پرندگان آلفرد هیچکاک بر سرم ریخته بودند ، قیافه جان سپرده عباس آقای اتابک که در میدان جلو مجلس نقش زمین شده بود ، از برابرم نمی رفت ! نمی دانستم باید چکار کنم ؟ نمی دانستم باید چه حالتی داشته باشم ؟ خودم را انداختم توی کافه نبش میدان روبروی مجلس و گوشه ای خودم را از برابر چشم های زننده و نگاه های جگر سوراخ کن این مجلس و آن اداره که مثل دو چشم های گرگ در من بره معصوم تنهای غریب دور افتاده از گله اش دوخته بودند ، مخفی کردم ، و نشستم ساعتی و شاید ساعت هائی و شاید ... چه می دانم چه مدت ؟ در آن حال که ساعت ها کار نمی کنند و زمان راه نمی رود ، همه چیز ، همه وجود متوقف می شود و منتظر و مردد می ماند .

 

شب شد و چه شب خشن و بیرحمی ! از چند کتاب فروشی سرزدم و کمی کتاب ها را ورانداز کردم و مشتری های کتاب ها را و اینکه دنبال چه کتاب هائی می آیند و چه دست هائی اینها را در پی این کتاب ها فرستاده است ... پاک نا امید شدم ... رفتم به مسجد هدایت ، توی اسلامبول که مسجدی است تر و تمیز و مسجد روهایش هم آدم هائی اند تر و تمیز و مهتدی و بیشتر ، نماز خوان های روشنفکر امروزی ... گفتم ساعتی خودم را از منجلاب متعفن این " سواد اعظم " درببرم و در خلوت ساکت و روحانی مسجد ، لحظه ای با خودم خلوت کنم و به خودم بیندیشم و ببینم که ، به هر حال من در این ملک چکاره ام ؟ کجایم ؟ سرگذشتم چه بود و سرنوشتم چه خواهد بود ؟ ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

بله ... ، گفتم این مشهد است و بقیه اش هم ادامه همین قبرجات و قبر آلات است ، منتهی باسمه ای تر ! و در آن حاشیه قرتی شهر هم که : العیاذ بالله من الوسواس الخناس ، الذی یوسوس فی صدور الناس ، من الجنه و الناس ! اینها که تهوع آورند ، درست مثل کسی است که غذای گندیده کثیفی را بخورد ، بعد از مدت ها ، پس بیاورد و بعد از مدت ها ... یکی دیگر این پس آورده ها را ، به خیال اینکه آش شله قلمکار است و یا ژلاتین میوه ، پیدا کند و به دلیل اینکه یک آدم محترم اروپائی پس آورده ، باز همین استفراغ ها را ببلعد و بعد از مدت ها ، مدت های مدید ، باز این هم پس بیاورد ! حالا شما بیائید و این استفراغ های دست سوم را از مدنظر بگذرانید !

 

گذراندید ؟ ! چه حالی عارض وجود مبارک می شود ؟ حاشیه قرتی و تر و تمیز و آدم های ترگل و ورگلش ... نه ، نمی گویم ، عفت قلم لکه دار می گردد و داغ آن " تک مردان " غریبش که رنج می کشند و پاک مردم تکاورش که خراسانِ مرد را بیاد میآرند و آهوان آواره ای که به ضامن خویش پناه آورده اند تازه می شود .

 

طلبه با شرفش که بر روی میلیاردها موقوفه و کنار میلیون ها پول دین ، گرسنه زندگی می کند و با هزینه ای کمتر از یک مرغ آمریکائی و در این زمان که روشنفکر ، هم رشته علمی اش را براساس " درآمد ملی " انتخاب می کند ، او به عشق آنکه فرهنگ امام صادق را نگاه دارد ، زندگی یی را برگزیده است که جوانی اش را باید در حجره های تنگ و مرطوب بپوساند و کمال و پیری عمرش ، باید قربانی پارسائی اش شود و ایمانش را عوام فریبان به بازی گیرند و علمش را عوام تشخیص دهند و چه مصیبتی بالاتر از این ؟

 

و نیز پاک مردان خاموش حوزه اش که هنوز سنت عالمان بزرگ فرهنگ ما را نگاهبان اند و روشن اندیشان دردمندش و توده عاشقش و عیاران فتوت شناسش که هنوز نشانی از مرد بودن را در این رواج سفله پروری ، با خود دارند !

 

بله ، با خودم می گفتم : اینجا که خبری نیست ، چه انتظاری ؟ فضلای اینجا که اکثریت بیشتر از اتفاقشان ، تا کتابی را در مجله راهنمای کتاب ، سخن و دیگر " رساله های علمیه " شان سفارش خرید نداده باشند و آنها که حرفشان " فصل الخطاب " است به اینها " دستور نداده باشند که فلان کتاب بسیار پر مغز و عمیق است ! " و یا مراجع عالی قدرشان از قبیل حضرت هرمآن اته و جناب مستطاب لرد ایوبری و علی الخصوص آیت عظمای استشراق و استسلام و استیران ، مفتی اعظم و قائد معظم ، مرجع عالی تقلید ، حضرت استاد جلالتمئآب مرحوم ادوارد براون طاب ثراه فتوی صادر نفرموده باشند که فلان کتاب را بخوانید ، فلان کَس نویسنده و محقق فاضل است ، او را تأیید نمایید ... و یا از " هیکل اعلی " و " باب ابها " و " نقطه اولی " لوحی نرسیده باشد از طریق " نواب خاصه " و " ابواب اربعه " از قبیل علامه تقی زاده و علامه بدیع الزمان فروزانفر و علامه ... ( به خاطر رعایت عفت کلام از ذکر نامشان خود داری می شود ) که فلان اثر را اثری متین و فلان نثر را نثری سلیس و فلان شعر را شعری جزیل و فلان سبک را سبک مهوع تلقی کنید ( ۱ ) و یا جایزه " کتاب سال ... " به آن اصابت نکرده باشد و یا نویسنده اش یکی از علامه ها و جوجه علامه های فابریکی ( و بعضی هاشان هم کاردستی ) نباشد ، از کجا بفهمند که این کتاب خوب کتابی است ؟ علم غیب که بیچاره ها ندارند ! مقلِد که حق اجتهاد ندارد .

 

مثلاً بد بخت غلام ابول ملقب به شاغلام که از مشاهیر روستای کاهه از اعمال مزینان ما است وقتی برای خرید به تهران می آید از کجا بفهمد که مثلاً مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر چون با " شرکتِ نمی دانم چی کتاب " ؟ قرارداد بسته اند و در " بنگاه معاملات علمی و فرهنگی و هنری و غیره " ، قولنامه کرده اند که کتابی مثلاً در شرح احوال شیخ عطار تصنیف فرمایند از قرار هر صفحه تحقیق علمی و تأملات معنوی خلسات عرفانی ، مثلاً پنجاه تومان و به این علت است که ناچار بوده اند دست رنج خودشان را – که یک فرم چاپی بیشتر نمی شده است – هِی شور دهند و هِی بزنند و هِی بادش کنند تا ورم کند و پهن شود و َورپُکد و بیاماسد تا ... پانصد صفحه تمام شود ، به عبارت دویست و پنجاه هزار ریال پول رایج مملکتی که حساب خورده پیدا نکند و هم مبلغی شود فراخور مقام معنویت ، و روحانیت و کرامت حضرت شیخ ، علامه و عارف و سالک و ... چه بگویم ؟

 

یا از کجا ، در آن گوشه دیگر تهران : " پیری بیند نشسته بر خنگ زمین – نه کفر و نه اسلام ، نه دنیا و نه دین " ! که عمر را همه در کار علم و اندیشه حق و حقیقت و احیای سنن مقدس باستانی و باز افروختن آتش جاوید اهورائی گذاشته و ، گرچه " پورداود " است ، بیزار از نکبت تبار خویش ، دل در بند " پورکیومرث " بسته و سوخته آتش زرتشت گشته و به مقامی از استغنا و استعلا رسیده است و به اعراض از دنیای دنی و استغراق در بحر " سپند مئنو " و " فره هور " و " فرهنگ مهر " ، که عمر را همه بال در بال امشاسپندان و ایزدان – در آن سوی این اهرمنی زمانه – عصر زرین اهورائی را پرواز کرده است و همه در کشور آتش قدسی و آفتاب مهر پرستی پرورده و موعود دین بهی بوده و وارث گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک ، بر کتاب " بیژن و منیژه " ی کنسرسیوم بین المللی شرکت های امریکائی و فرانسوی و انگلیسی و هلندی و غیره نفت ، به قول جلال ، مقدمه ای نوشته در مناقب آریائیت کنسرسیوم و رابطه مجهول و مرموزی که میان شرکت های نفتیِ شل و اُویل کمپانی و استاندارد اویل کمپانی و بریتیش پترولیوم با عشق بیژن و منیژه شاهنامه و نیز رابطه ای که میان این دو ، با ارزش نژاد آریا وجود داشته و سازمان اکتشافاتی کنسرسیوم اخیراً به هدایت استاد آن را کشف کرده است و به قدری مقاله بدرد خور و به کار آمد و سودمند و متناسب و بجا و لازم و غیره بوده است که ارزش های آن را حتی سلاطین نفت و بانک و اسلحه و فریب جهان و امثال هریمن و پیچ و مک نامارا ... هم دریافته اند و لزوم انتشار عشق بیژن به منیژه را از طرف شرکت نفت تشخیص داده اند و پنجاه هزار تومان به حضرت استادی صله داده اند و حق الکشف و نیز احتمالاً خلعت ها در نهان ... !

 

بله ، بروم تهران ، آنجا سواد اعظم است و لابد آدم هائی هم هستند که خودشان تنهائی کتاب را می خوانند و می فهمند و حتی کتابی را که از آن بالا بالاها صادر نشده باشد و دستور عمیق بودنش هم نرسیده باشد جرأت می کنند که تشخیص بدهند .

 

با " سلمان " به راه افتادیم و رفتیم تهران .

 

اما پیش خود گفتم : من در خانواده علم و دین و اخلاق زاده ام و تا حال با فقر و شرف زیسته ام و تا اینجا عمر را راسته آمده ام و به راستی و کتاب و آزادگی وفادار مانده ام ، خوب نیست ، برای فاضل نمودن و ناگهان گُل کردن و بازار یافتن ، دست به آن کارهای بد بزنم . اگر خدا بخواهد از همین راه راسته و مشروع هم می توان به جائی رسید ، نه به آنجاها که سالکان آن طریق می رسند و آن فریق را انتخاب می کنند ، بلکه به جائی که لااقل ، رنج و علم و هوش و آزادگی و فداکاری آدم وبال گردنش نشود و بد بختی ببار نیاورد و باعث بد نامی نگردد و به نام و نانی نمی رسیم ، دست کم بابت این جور چیزها مبلغی هم بدهکار نشویم !

 

این بود که به جای لگن گذاشتن زیر آن حضرت استاد علامه – که به قول توفیق : " چندین بار در صدر مشروطیت شهید شده اند " ، و بوسیدن دست آن حضرت دیگری که از سال ۱۳۳۰ و خورده ای در یک طرفة العین ، تبدیل به علامه گردیدند ، و دست و پا کردن برای تشرف به خدمت آن حضرت دیگری که هم " میز " دارد و هم " مجله " ! که این اکسیری است زر کننده اصحاب ، و آن اهرمی برکشنده احباب ! و یا راه پیدا کردن به محفل معجز اثر شب های دوشنبه آن حضرت دیگر که مزین است به زن و زر و زور و فور و سور و چرس و بنگ و چنگ و عرق و ورق و دیگر اخوانیات و اخواتیات ، و به حوض آب بابا طاهر عریان می ماند که کُرد در آن سر فرو برد و عرب از آن سر برآورد !

 

گفتم این جور کارها از من شایسته نیست ، به دَرَک که مردم نمی فهمند و روشنفکران هم از مردم نفهم ترن و باید برایشان شاعر توانا و ادیب دانا و محقق علامه و نویسنده قتّامه و مصحح اماره و سخنور پرچانه در همین محافل شبانه و احزاب دوستانه و دسته بندی مخفیانه تهیه دید و به آنان ابلاغ کرد .

 

 

 

( ۱ – و نمونه اش شعر صائب و هم سبک هایش که چون آنها فرمودند این سبک هندی است ، اینها هم با اینکه می دیدند اصفهانی است ، از یک کنار گفتند : هندی است ، چون آنها نپسندیدند و گفتند سبکی مهوع است ، اینها هم اجماع کردند بر اینکه این سبک مهوع است و ذائقه همگیشان ، با هم ، آن را رد کرد و در نتیجه شعر قاآنی و سروش شد شعر رنسانس ! و شعر صائب شد شعر ارتجاع و قرون وسطی ! ! ) .

  

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

دیگری معبد است ! دکان کسب و خانه نشیمن است که صاحب خانه دارد و دکاندار ، معبد که صاحب و مالک ندارد ، صاحب معبد هم کسی شنیده است ؟ اگر شنیده است ، حتماً آن معبد را دکان کرده اند و دین را کالا و عبادت را تجارت و ... یارو ، کاسبکاری که از ایمان مردم نان می خورد ، ندیده ای " هنرمندانی " را که پول می گیرند تا مردم را به خاطر پول دوستی سرزنش کنند ؟

 

معبد از آنِ عابد خویش است ، صومعه از آنِ راهب خویش است ، دَیر از آنِ پیر خویش است و محراب از آنِ امامِ خویش و مسجد ویژه سرکشی که در عشق ، سجده ها بر خاک می افشاند و می داند که تنها سجده کسی قبول است که غروری برای شکستن دارد ! تولیت و موقوفه و متولی و بنا و معمار و کاشی ساز و خادم مسجد حرف هائی هستند دور و پرت ! سرقفلی محراب و پیش نمازی مسجد هم از آن حرف ها است ! لوئی ماسینیون از آنِ من است . زنش ، بچه اش ، همسایه اش ، عموجانش ، خاله اش ، آجان کشیکِ شبانه محله اش ، راننده اتومبیلش ، همکار محترمش و آن آقا یا خانمی که ماسینیون لباس هایش را برای خشکشوئی و اطو به مغازه او می داد نمی دانم چکاره اویند ، البته بی ارتباط نیستند ! فرانسه اش ، پاریسش ، کاشی " دو کوچه موسیو " یش ، همان رابطه را با او دارند که تخت خوابش ، گهواره کودکی اش ، قنداقش ... ( ۱ )

 

و بالاخره ... کتاب !

 

بعضی کاسبکارها خیال می کنند کتاب هم مثل دیگ زود پز یا قند شکن و پی ژاما شلوار و اثاثه خانه و خواربار است ! مال کسی است که قیمت پشت جلدش را با بیست درصد تخفیف پرداخته باشد ! ولو هم آن را به خانه بیاورد و بگذارد توی " قفسه " که یعنی بله ! ما هم بله ! دکوری برای منزل و زمینه آبرومندی برای عکس و تفضیلات و به خصوص مصاحبه ! خیال می کند کتاب هم مثل عروسک و گلدان و میمون پلاستیکی و سگ و گربه ظریف چینی و دیگر اشیاء زینتی اطاق است که خودش پولش را داده و فاکتورش را هم گرفته است ! خیال می کند " قیمت کتاب " همان مبلغی است که پشت جلد آن را فلان کاسب پیشه دیگری نوشته و داده به این کاسب پیشه دیگر ! وای که چه دردناک است وقتی می بینم یک کتاب را ، دیوان شمس را ، حافظ را ، حتی نهج البلاغه علی را ، " سلمان پاک محمد " را یک دکاندار کتاب ، یک کتاب فروش ( آه که چه زشت و ترس آور است این کلمه ! این شغل ! چه جنایتی ! ) به یک " مشتری " می فروشد و ۲۷ ریال یا حداکثر ۵/۱۸ تومان ... – چه می دانم چه بگویم ؟ - " بهای آن " را در عوض می گیرد و خوشحال هم هست که چند قران هم استفاده کرده ( ۲ ) ! و آن مشتری هم خوشحال که عجب کتاب خوش جلدی و خوش چاپی خریده و به خصوص که اندازه هاش هم جور است و درست می خورد به اندازه قفسه ای ... " قفسه " ای ! ؟ که از پیش برای " در قفسه کردن " آن ، توی خانه اش تعبیه کرده بوده است !

 

" قفسه " کتاب ! بی شعورهای بی رحم سنگدل . مگر کتاب خرگوش است ؟ !

 

کسی چه می داند که من ماسینیون را چگونه دوست دارم ؟ ! چه اندازه دوست دارم ؟ ! این چنین روحی ، عظمتی ، نبوغی ، زیبائی متعالی مطلقی ، ۲۸ سال – از ۱۹۰۵ تا ۱۹۳۳ - مداوم کار کرده و ثمره آن همه کار ، یک عمر کار ، " سلمان پاک " شد و من یک سال تمام ، همه شب تا نزدیکی های سحر نخفتم و به عشق سلمان و یاد ماسینیون ، بیدار ماندم و آن را ترجمه کردم و با چه شوقی و امیدی و لذتی و وسواسی !

 

منتشر شد .

 

بیست و هشت سال زندگی ماسینیون ! ببین چند میلیون و میلیارد لحظه می شود ! لحظه هائی که هر یکیش از ابدیت بسیاری از علما و ادبا و فضلا و اساتذه ما قیمتی تر است و غنی تر و سرشارتر ! از این لحظه ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها که من برای هر کدامش در حسرت می گدازم . عطش هر ثانیه اش ، هم اکنون ، شراره در استخوانم افکنده است . از دست رفتن هر یک از آنها مرا داغ عزیزی است که تا عمر دارم عزادارِ آنم و داغدارِ آن !

 

بیست و هشت سال از این لحظه ها ، ثانیه ها ، دَم ها ، شب ها ، و نیز یک سال از روزها و شب های پرتپش و گرمِ خود را در یک جلد کتاب ریختم و وقتی درآمد ، دیدم رویش نوشته :

 

۶/۵ تومان !

 

و یک روز بعد خودم ایستاده بودم و با همین چشم های سرم دیدم یک " مشتری " ! دو تا نان سنگک زیر بغلش بود و یک کیلو گوشت آب گوشتی هم دستش و آمد توی این " دکان دیگر "  و یک جلد کتاب سلمان هم ابتیاع کرد و دیدم که پنج تومان داد و آن کتاب را برداشت و پهلوی نان و گوشتش گذاشت و برد !

 

دیگر نفهمیدم چه حالی شدم ؟ حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ! مدتی گذشت و چشم باز کردم دیدم دو سه بعد از نصف شب است و گوشه اطاق کارم ، زانوهایم را بغل کرده ام و سیگار می کشم و چراغ اطاق را هم فراموش کرده ام روشن  کنم .

 

خودم را داشتم دلداری می دادم ، درست همانطور که یک آدم مصیبت زده داغداری را دلداری می دهیم و خودمان هم به حرف های دلداری مآبانه خودمان باور نداریم .

 

با خودم می گفتم : خوب ! اینجا مشهد است ، نباید توقع داشت . مشهد مگر کجا است ؟ یک قبر امام است و آن هم ، نه یک قبر خالص ، قبرش هم ، قالی است ، قبر هارون است در وسط و قبر امام در حاشیه اش ! و اطرافش هم چندین صد هزار قبر فروخته شده و یا جا قبرهای فروشی و یا کادوئی و مبلغی هم دعا خون و زیارت نامه خون و روضه خون و رمال و فال نخود بین و شمع ریز و گلاب فروش و سینه زن و زنجیر زن ، چاقو زن و ... زن و مستاجرین نمازها و روزه های " کرایه ای " ، نه ، ببخشید ، " اجاره ای " ! کرایه ای اصطلاحی است مربوط به آدم های ریش حنائیِ عرقچین سریِ عقیق انگشتریِ خط دور گیوه ای خوش صلواتی ... که پشت سر بعضی پیش نمازهای تازه کار ، به نماز می ایستند و دو تومان تا پنج تومان می گیرند به " آقا " اقتدا می کنند ، ( اختلاف نرخ معلول اختلاف در هیات طاهریه شرعیه قدسیه آنها است ) ، اینها " نماز کرایه ای " می خوانند ، اما آنها نماز اجاره ای می خوانند ، روزه اجاره ای می گیرند ، مثلاً یک سال نماز به صد تومان ! یک سال روزه به دویست تومان ... برای امواتی که در حیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند که بدهند به نماز خوان ها و روزه گیرهای حرفه ای برایشان انجام دهند . پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار می کند ، آن هم چه کاری ! جانشین پرستش می شود ! و پولدار همان گونه که برای دنیایش کار نمی کرد و می خورد و بازوی کار را می خرید و کارگر را استثمار می کرد ، پول می داد تا برایش دیگران کار کنند ، برای دینش هم این پرولترهای مذهبی را اجیر می کند و شکمِ روزه و اندامِ نماز و زبانِ قرآن را می خرد و پول می دهد تا دیگران به جایش خدا را بپرستند و او به بهشت رود و ثواب نماز و روزه و قرآن و پاداش پرستندگان را در قیامت بچاپد !

 

استثمار دین ! یا للعجب ! دنیا از استثمار کارگر و دهقان به فریاد آمده است و اینها خدا را هم استثمار می کنند !

 

آن هم به نام دین !

 

مغز استخوانت تیر می کشد ! !

 

 

 

( ۱ – چه زشت است که بر سر ایرانی بودن یا ترکی بودن یا روسی بودن مولوی کشمکش دارند . روس ها و ایرانی ها و ترک ها ! آتاتورک ، نادرشاه و پطر کبیر به کشورها متعلق اند اما مولوی ؟ مولوی از آن کسی نیست ، از آنِ کسی است که مثنوی را احساس می کند ، شمس از آنِ کیست ؟ از آنِ مولوی ، اما اخوی مولوی ؟ از آنِ خانواده اش و محله اش و نه از آنِ مولوی ، متوسط ها به ملکیت و تخصیص در می آیند ) .

( ۲ – برای آدم هایی که همیشه احتیاج به توضیح واضحات دارند و غالباً در " پاورقی " زندگی می کنند ، عرض می کنم که نظری نسبت به آقایان کتاب فروش ها ندارم و شرعاً معامله کتاب را جایز می شمارم و حتی خرید و فروش کتاب را بهترین نوع خرید و فروش . اینجا ، الفاظ و تعابیر ، معنای دیگری می دهند ، زبان متداول نیست ، اگر با چشمی که یک روزنامه ، یک کتاب درسی و یا یک رساله فقهی را می خوانید ، این نوشته را بخوانید ، آن چنان خواهید فهمید که آن عده از روضه خوان ها یا هتل چی ها ... اخیراً ، در یک زمان و با یک زبان ، " کویر " را خوانده اند و فهمیده اند و نقد کرده اند ! از این مقایسه عذر می خواهم ) .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

یکی دیگر از چیزهایی که مالکیت بردار نیست ، قابل خرید و فروش و معاوضه و معامله و رهن و اجاره نیست ، زیبائی است . از زیبائی " نشستن " دو لب خوب در کنار هم ، و یا زیبائیِ " خوب برخاستنِ " دو لب پارسا از کنار هم گرفته ، تا معجزه یک چشم خوب که خاستگاه نگاه است ، و رفته تا زیبائی یک احساس لطیف ، یک روح متعالی و همینطور برو تا ... زیبائی خدا ! اینها را مگر می شود برایشان سند مالکیت تنظیم کرد ؟ به ثبت داد و امضاء گرفت و شهادت داد که " ثبت با سند برابر است " ؟ و تمبر زد ؟ و رونوشت مصدق برایش صادر کرد ؟ و خرید یا فروخت ؟ زیبائی ها خود به خود اعضاء خانواده دلهایند . هر زیبائی یی مال دلی است که آن را می فهمد . تمام ! زیبائی لبخند صبح ، ناز شکفتن یک شکوفه ، زمزمه چشمه ساری در کوچه باغ های ساکت نیمه شب ، زیبائی یک اندیشه زیبا ، یک نوشته یا گفته زیبا ، یک نقاشی زیبا ، یک روح پرجاذبه و غنی و اسرارآمیز ... از آنِ کیست ؟ مال کجا است ؟ اینها همه از یک کشور است ، همه مال یک نفر است ، مال دلی که با اینها آشنائی دارد ، خویشاوندی دارد ، قیمتش را می داند ، می فهمد و می یابد .

 

این است که باغدار خسیسی که یک برگ علف را نمی گذارد از باغش بچینی – با نگاهی بیگانه و حالتی که گویی سهم انحصاری تو را که ربطی به او ندارد – به تو وا می گذارد و آزادت می گذارد که چشم انداز باغ و زیبائی تک تک گل های باغ را تمام بنوشی !

 

احساس می کند و حتی اعتراف که از آنِ تو است .

 

هوا از آن کیست ؟ از آن کسی که قسمتی از آن را در قید مالکیت خود درآورده است ؟ یا از آن کسی که بدان نیازمند است تا زنده بماند ؟ به او روح و نشاط و انبساط دمد ، از آنِ سینه ای که ، بی آن ، خفقان می گیرد ، می میرد .

 

خنده آور و ابلهانه نیست که کسی بگوید " هوای این خانه ، این منزل ، این مزرعه ، در ملک من است و چون خانه ، منزل ، مزرعه ، ملک من است ، نباید در آن دم زنی ، باید خفه شوی ، هوا مال من است ، این هم سندش ، مهر و تمبر و امضاء شیر و خورشید و ترازو ... " !

 

راستی این ترازودار عدالت چرا چشم هایش بسته است ؟ چشم هایش را بسته اند تا نفهمد که در ترازویش چیست ؟ اگر می دید که عدالت این همه ابلهانه و زشت نمی بود . عدالت را می گویم نه ستم را ، ستم که حسابش پاک است ، ستم که چشم هایش بسته نیست ، چهار چشمی دنیا را می بیند و همه را می پاید و هرگز اشتباه نمی کند . فرشته عدالت است که مثل خر عصاری و اسب درشکه ، چشم هایش را بسته اند تا نبیند که دیو در ترازویش چه می گذارد و کفه ها را عوضی می چیند ، تا هرگز نفهمد که شاهک ترازو ، به دست او ، چه ها که نمی کند ؟ تا نبیند که " ترازویش " را " زنجیر " کرده اند و از آن " کاخ کج " آویخته اند .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سید میثم  | 
 

چندین سال پیش ، خبر عجیبی منتشر شد که همچون پتکی بر مغزهای مردم کتاب شناس و آدم شناس فرود آمد و همه را غرق حیرت کرد .

 

مرحوم استاد سعید نفیسی عمر را همه با کتاب ها گذرانده بود و در میان کتاب ها پیر شد و در کنار کتاب ها مرد . برای یک کتاب دوست ، دنیا عبارت از کاروانسرای بی در و پیکر و بی مصرفی است که تنها ، در گوشه ای از آن ، یک مشت کتاب می توان یافت ، از این عالم همین گوشه است که بدرد می خورد ، معنی دارد ، و می ارزد به اینکه یک انسان خود را به آنجا بکشاند و با کتاب ها " محشور " شود و رفیق شود و با آنها بسر برد و " زندگی مشترک " داشته باشد و عمر را همه در کار آنها کند .

 

چه جمع خوبی ! یک انسان کتاب پرست و کتاب هایش ! چه دوست پاک و عزیزی ! دوستی انسان و کتاب : چه خانه و خانواده خوشبختی ! کتابخانه و کتاب ها و سرپرستشان که زندگیش را ، آرزوهایش را ، همه در این چهار دیواری کوچکی که برای او ، از همه آفرینش بزرگتر است ، محصور کرده است .

 

مرحوم نفیسی کتاب شناس بود ، کتاب دوست بود ، کتاب باز بود ، عاشق کتاب ، بی قرار کتاب ، وقف کتاب ، محو کتاب بود . مرد کتاب ، خود به خود ، مرد اندیشه و احساس ، شرف و تقوی ، مناعت و انسانیت هم هست ، می شود . نمی گویم از هر نقضی ، ضعفی مبری است . نه ، چنانکه وی مبری نبود ، اما به هر حال ... به نسبت ... با فرض اینکه همین آدم ، کتاب آمیز هم نمی بود ... ! به نسبت دیگر نفیسی های بی کتاب ، به نسبت خودش ، اگر اهل کتاب نبود .

 

اسلام را ببینید که چگونه می اندیشد ؟ هر که مسلمان نیست ، کافر است . اما کافر بی کتاب نجس است و کافر اهل کتاب پاک ! همسایه دیوار به دیوار مسلمان است ! شگفتا ! کتاب ( ۱ ) ، کافر را پاک می کند ! یعنی کتاب ، مثل آفتاب و آتش و خاک و آب مطهر است ، چه می گویم ؟ مثل اسلام مطهر است ... !

 

و بگردم همین توده امی خودمان را که دشنامش ، در ردیف " لامذهب " ، " بی کتاب " است !

 

نفیسی مدتی رئیس کتابخانه مجلس شده بود ... چه مقامی شایسته تر و لذت بخش تر از چنین مقامی برای چنان مقیمی !

 

کتاب از آن کتاب شناس و کتاب فهم است . کتاب های دنیا مال کتاب فهم های دنیا است ، نه کتاب دارهای دنیا . مالک کتاب کیست ؟ و مالکیت کتاب یعنی چه ؟

 

از میان اشیاء این عالم ، چهار چیز است که مالک بردار نیست ، صاحب ندارد ، قباله مالکیت برایش بی معنی است ، ابلهانه است ، سخیف است ، حرف رسم و رسومات ! حدود و مقررات ، عرفیات و اعتبارات ، سند و مهر و امضاء و شاهد و بیع و شری درباره اش حرف پوچ و زشتی است :

 

یکی کتاب است ، دیگری معبد است ، دیگری زیبائی و دیگری ... دل !

 

دل یعنی چه ؟ دل یعنی دل ، نه یعنی مغز ، مغز از آنِ صاحب مغز است و صاحب مغز متعلق به خانواده اش ، و خانواده اش منسوب به شهرش ، و شهرش مربوط به مملکتش ...

 

ببین چه حسابش روشن است و معین و منطقی ! مو به درزش نمی رود ! مغز یکی از اعضاء پیکر صاحبش است . همین !

 

اما دل معجزه بزرگ و شگفتی است . حساب دیگری دارد .

 

دل چیست ؟ دل آن آدم فهمیده اهلِ دردِ خوبِ با حالتِ لطفِ عمیقِ مرموزی است که در اعماق درون موجودات راست بالای دو پا ، مخفی است .

 

اما آن تکه ماهیچه خون آلود تلمبه مانندی هم که جزء احشاء جاندار است ، و مثل یک مشتِ خونین ، توی قفسه سینه همه آدم ها و حیوان ها هست ، اسمش را دل گذاشته اند تا آنها که " دل " ندارند و اصلاً نمی فهمند چیست ؟ عقده پیدا نکنند و خیال کنند که دل همان رفیق قلوه است ، همان که با قلوه و سنگدان و سیرآبی و شیردان و چهار تا پاچه و شکمبه و کله ، یک دست " کله پاچه کامل " را تشکیل می دهد ، و شکم یک خانوار عیالوار سر و نیم سر را پر و سیر می کند ، و برای شبشان هم زیاد می آید و بعد از خوردنش هم " آن حالات " به خورنده اش دست می دهد !

 

اگر دل و قلوه حیوان حلال گوشت باشد !

 

و خیلی ها هم که خودشان را پاک راحت کرده اند و همان رئیسه ترین عضو وجودشان ، یعنی شکمشان را دل نامیده اند و به جای آن همه فلسفه و مذهب و عرفان و الهام و اشراق و ادب و هنر و شعر و عشق و احساس و ریاضت و تزکیه و تقوی و صفا ... یک دست " تنقیه آب صابون " مشکلشان را رفع می کند و مسأله شان را حل ، و دلهره و درد و پیچ و تاب و اضطراب و التهاب و شور و شر و فغان و غوغا و بی قراری و رنج های نشناختنی و حرف های نگفتنی و رازهای سر به مهر و ماجراهای پوشیده و زوایای پنهانی و اعماق ناپیدا و دنیاهای سربسته آن را باز می کنند و روشن و صاف و شسته و زنگار گرفته و ... چه توفیقی ! چه آرامش نفس و روشنی درون و صفای باطنی !

 

چهار انگشت پائین تر گرفته اند و خود را خلاص کرده اند و جنگ همیشگی شرق و غرب و کشمکش لاینحل فلسفه و تصوف را به صلح کل بدل کرده اند و سه هزار سال تلاش بی ثمر نبوغ انسانی و پنجاه هزار سال دغدغه بی جواب روح بشری را ، با یک " آروغ بجا و ثمربخش " ، پایان داده اند و " رستگار " شده اند !

 

اما آن دل ، آن دل پنهانی مرموز شگفت که در بعضی روح ها مخفی است ، کارش نیز شگفت است ، او از چیزهایی سر در می آورد که عقل ما هیچ وقت فکرش را هم نکرده است ، هوشش به این جور چیزها هیچ وقت نمی کشد ، مگر عقل ما چه چیزها را می تواند بفهمد ؟ همین که مثلاً چه جور کاغذ باد هوا کند ، حساب کند که یک راس آدم چند کالری باید بخورد ! وقتی اسهال بیخ ریش فلان مستطاب را گرفت ، از چه طریق علمی فنی ای ، باید اقدامات کرد تا بندش آورد ؟ تا ایشان ، لااقل در این راه شهید نشده باشند ! چه جور باید مقدمات را جور کرد تا با فلان " انسان " " دم کلفت " که هیچ آشنائی با او ندارد – و آشنائی با او هم حیاتی است – ارتباط برقرار کرد ؟ به " صاحب حاجت " بیاموزد که چه جور باید دم جنباند و موس موس کرد و پوز پوز کرد ، تا مزاح خان ، برای " قضاء حاجت " مساعد گردد ؟ با چه دوز و کلکی باید " زندگی " را جور ساخت که هم آبرومندانه بچرخد و هم آخر سال ، برای دل گرمی و پشت گرمی و گرمی چیزی بماند ؟ با چه فوت و فن می توان کاری کرد که همان قطعه زمین چهار نبش ، از اراضی واگذاری به مردم ، دولتی ، وقفی ، آستانه ای ... به قید قرعه ! به " آدم " هفت اصابت کند ؟ با چه لطایف الحیلی می شود قیافه و شکم و غبغب و سرفه و لحن و ادا و اطوار و سایر لوازم فضل و اثاثه علم را طوری تنظیم کرد که آدم یک سال تمام ، هر روز ، به کلاس پنجاه ، صد ، دویست ، سیصد نفری برود و بیاید و یک نفر هم بو نبرد که آقا کاملاً بی تقصیر است ! به طوری که همه رشته ها را می تواند درس بدهد !

 

عقل اینجور کارها را از دستش برمی آید ، اما دل مقامش اجل از این حرف ها ، و پروازش اعلای از این بام است ، عقل فقط دو کار بلد است : یکی اینکه می تواند " بداند " ، یکی اینکه می تواند " کلکی سوار کند " و همین ! " فهمیدن " کار عقل نیست . کار دل است . ( ۲ ) اصلاً دل چیز دیگری است ، جای دیگر است ، از مقوله این دنیا نیست ، چه جور می توان گفت مال کیست ؟ منسوب به کیست ؟ متعلق به چیست ؟ و متولی و مالک و سرپرست و خان و خواجه اش کیست ؟

 

می گویم مال این دنیا نیست ، و مال صاحبش ، یعنی همان آدمی که آن را در درون خود دارد ، نیست ، چه برسد به شخص ثانی یا جای ثالث یا اعتباریات رابع و خامس و ....

 

 

 

( ۱ – ممکن است برخی " اهل فن " ! " قال کنند " که : هه ! این به معنی " کتاب آسمانی " است . متشکرم ) .

( ۲ – با حرف هایی که صوفیه و فلاسفه چند هزار سال است بر سرش دعوا دارند ، اشتباه نشود ، مسلمان دعواش سر چیز دیگری است . جبهه اش " خندق " است و عقلش همان دل . دل صوفی نه ، دل علی ) .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط سید میثم  |