|
آری ، همه هنوز توتم پرستیم ، هر کسی توتمی دارد ، توتمی که روح جد اعلایش ، روح قبیله اش ، ریشه نخستین فطرتش ، عنصر اصلی خلقتش ، در آن حلول کرده است . توتم او ، همان " خود پنهان راستین " او ، همان " جوهر حقیقی نخستین " او ، همان " خودِ خود " او است که بدان شکل ، در آن هیأت ، " تجسم " یافته ، شکل مادی عینی گرفته ، روح او است که جسم شده ، شخصیت او است که شیئی گشته و بدینگونه است که توتم پرست ، در پرستش توتم خویش ، خویشتنِ مدفون در خویش را می پرستد و خویشتنِ مقدس بالقوه خویش را . در خویشتن بی مجال خویش ، همه ارزش های متعالی ، همه زیبائی های ایده آل ، همه آن رازهای نایافتنی ، همه آن معنی های نگفتنی ، همه آن ذات های ماورائی و همه آن خلق و خوهای خدائی و کشش ها و جذبه ها و پیوندها و رشته های نامرئی و نامحسوس و ماوراء عقلی اهورائی را که از نهفته ترین اعماق فطرت ، از دور دست ترین افق های مرموز صحرای ابدیت روح و از پس پرده های آن " من من ها " ی آدمی جوش می کند و گاه و بیگاه بر دیواره وجدان آگاه ما سایه اش می افتد و گاه ، در کوههای بلند و صحراهای ولایت جان ما ، همچون معجزه ای سر می زند و اما در ظلمت ظالم این جاهلیتی که بر زندگی ما افتاده است ، و در زیر این سنگ سنگین لحدی که بر سینه " بودن " ما نهاده اند ، هماره مدفون می مانند و همیشه در سکوت و خفقان مرگ ، مجهول ، و توتم – این خویشاوند جادوئی ، همذات و همزاد آن خویشتنی که بود و دیگر نیست ، آن خود خوب و خدائی من که بایست می بود و نبود ، یادگار آن " کاشکی " که اکنون " حیف " ! اکنون " افسوس " جلوه گاه و جلوه گر آن همه است ، خواهر ، برادر ، خویشاوند آن " من شهید " است ، بازمانده ای از آن قربانی مظلوم زندگی ، طفلی مانده از آن خاندان که خلافت نگذاشت و تاریخ با خاک یکسانش کرد و کرون – این خدای بیرحم که تنها مرغهای خانگی را می پرورد و خروسهای " با محل " را و پرندگان پروار تخمی و یا گوشتی را ، پرندگان دروغینی را که نمی پرند و نباید بپرند – آشیان بلند این " مرغان موهومی را که در عدم پرواز می کنند " به طوفان سپرد و بمرداب زندگی افکند و " عقاب هایی را که در نفس سرد سحر دم می زدند و ساقه نازک سپیده را از سینه افق می چیدند و در ملکوت عشق ، بال در بال ، ابدیت را می پریدند و تا نزدیکی های خدا می رفتند ، فرو کشید و فرو نشاند و هر یک را کنار زاغی ، سیاه و زشت و گند ، بر سفره لجن ، روزمرگی ، عقل ، حساب و کتاب و مصلحت ، عرف و عادت و نصیحت ، نظم و نظام و سنت ! و ... دگر هیچ ! شاید سایه حسرتی بر دیواره دل ، آهی سرد یا اشکی گرم در خلوت دردی ، تأملی ، و ... دگر هیچ ! اما ... چرا ... یادی و یادگاری ، خویشاوندی ، بازمانده ای از آن که باید می شدیم و ... نشد . شاهدی از آن شهیدی که باید می ماند و نماند ، جنگید تا فتح کند و نکرد ، به خاک افتاد و در آرامگاه مرگ ، گودی قتلگاه جنایت ، دفن شد : توتم ! و هر کسی را توتمی است ، و توتم هر کسی خویشاوند او ، یادگار خویشاوندی او ، تجلیگاه آن عالم ذر ، صبح الست ، قالوا : بلی ! چهره دوستش ، یادآور میهنش ، مهر نماز مهرابش ، زبان خاموش و لب های دوخته حرفهایش ، " حرفهایی که برای نگفتن دارد " ، و بالاخره تکه سنگی ، شاخکی ، برگی ، گلی ، مشت خاکی از آن بهشتش که پس از هبوط ، با خود آورد و در غربت هولناک و امنیت سیاه و تنهائی رقت بار تبعیدش ، در انبوه سکاهای بیگانه و بیروح سنگستان قفقاز و همسایگی جبری کرکس جگرخوار ، با خود دارد و از او ، بوی آن بهشت را می شنود ، و در او ، رنج این کویر را فراموش می کند ، و به او ، آتش این دوزخ نمرودی را ، گل سرخ ابراهیمی می یابد و بالاخره ، با او ، در این گورستان سرد وحشت ، زندگی می کند و او توتم وی است . هر کسی را توتمی است و توتم " ذِکر " است . و مگرنه زندگی ، هیچ نیست جز فراموشی ؟ و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز بیاد نمی آورد ؟ ! که " آدمیت " یعنی از دست دادن بهشت ، یعنی هبوط ، تبعید ، کویر ، غربت ، تنهائی و همنشینی و همخانگی با مرغ و مور و مگس ! و خوشبخت ، بد بختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است ، اما ، بد بخت – آنکه هنوز سرگذشت خویش را بیاد می آورد – خوشبختی است که " رنج بودن " را همچنان حس می تواند کرد ، چه ، هنوز آدم است . و هر کسی " آدم " است ؛ اگر هنوز فراموش نکرده باشد ! و توتم نمی گذارد فراموش کنی ، هر دم بیادت می آورد . توتم " ذِکر مجسم " بهشت ، آدم ، حوا ، خدا ، شیطان ، عشق ، عصیان ، آگاهی ، هبوط و ... در کویر " است ! هر کسی را توتمی است و توتم هر کسی " خودِ خوب " او است . توتم یک ذات ماورائی دارد . یک موجود غیبی است ، از جنس طبیعت نیست . ابزار کار نیست ، وسیله کسب نفعی ، دفع ضرری ، بخشنده نامی و پزنده نانی نیست . از کجا بدانیم که توتم یک شیئی مادی نیست ، یک رمز غیبی است ؟ خاکی نیست ، خدائی است ؟ بسیار روشن است ، همه چیز ، در این دنیا ، برای من است ، اما توتم ؟ من برای اویم ! تمامی نیازم ، در برآوردن نیاز او سیراب می شود ، تمامی وجودم ، در مردن و قربانی شدن در آستانه مهراب او ایجاد می شود ، در – قتلگاه خویش – که بخاطر او ، به پای اختیار خود می آیم ، شهادت ، حیات مرا گواهی می دهد ، و غرورم ، که بر بالای بلند او می شکند و در پای او می ریزد ، اشباع میشود و به خضوع خویش مباهات می کند . " بودن " خویش را نذر دیگری نمودن ، جبر دیگری را ، به دلخواه ، اختیار کردن ، در یاد او ، خویشتن را به لذت سکرآور و حلاوت جذبه خیزی توصف ناپذیر ، از یاد بردن ، و بالاخره ، با ریه های او دم زدن ، با نبض های او تپیدن ، با قدم های او رفتن ، با حلقوم او نالیدن ، با بودن او زیستن و در زیستن او جان دادن ، مردن و آنگاه به کام دل رسیدن ، همه ، نیازها و آرمان ها و کشش ها و رشته های پیوندی است که در عقل این جهانی نمی گنجد ، منطق دکارتی نمی فهمد ، فلسفه و علم بیگانگان پرت و دوری هستند که به این سرزمین راه ندارند و در این سراپرده غیبی بارشان نمی دهند ، آنجا بارگاه بلند " دل " هایی است که " دوست داشتن " را – که یک راز غیبی است – می شناسد و دامان مهربان " سر " هایی اند در این " کویر " ، که هنوز " آدم " اند ، و هنوز " غربت " را حس می کنند و " پرستیدن " را همچون صفتی در خویش ، می یابند ، این ها بالاتر از زادن و پروردن و کسب کردن و حفظ کردن و هوشیاری و دانش و صنعت و قدرت و پیشرفت و ثروت و موفقیت و سلامت و عقل و مصلحت و حیثیت و شهرت و لذت و آسایش و آرامش و سعادت و سود ... معانی مرموز و آن جهانی و شگفت و بیتاب کننده عشق ، ارادت ، دوست داشتن ، پرستش ، شهادت ، درد ، دعا ، ایثار ، شک ، تنهائی ، اخلاص ، یکتائی ، یکتوئی ، اضطراب ، انتظار ، صبر ، حق ، ارزش ، قداست ، ایمان ، زیبائی ، خیر ... اند . این ها همه معانی غیبی اند ، همه یادگارهای بهشتی اند که با آدم ، به زمین آمده اند و در زمین نیز ، همچون آدم ، بیگانه اند و غریب و معمائی و مجهول و نافهمیدنی ، و این است که هرگاه بدانها می اندیشیم ، در زیر دست و پای خشن عقل پایمال می شوند و از رهگذر او می گریزند و همچون گلبرگ های لطیف غنچه ای ناشکفته ، در لای انگشتان " تشریح " می پژمرند و در برق " نگاههای خشک علم " ، محو می شوند و هرگاه – بی واسطه عقل حسابگر و دلالی این استدلال فضول و خشنی که جز سود و صلاح را نمی فهمد – خود را به خویشتن پاک و زلال خویش ، می سپارم و به احساس شسته و صاف خویش تکیه می کنیم و به وجدان راستگویی که از عمق فطرت ما سر می زند اطمینان می کنیم و مستقیماً به سخن بی لفظ و زمزمه بی صوت ذات خویش ، انسان بودن خویش ، گوش فرا می دهیم ، آنها را بروشنی و سادگی استشمام می کنیم ، لمس می کنیم ، حتی وزن هر کدام را حس می کنیم ، می شنویم ، می بوئیم ، می یابیم ... هر کسی توتمی دارد ، " هر که هنوز فراموش نکرده است " ، هر که هنوز آدم است ، هر که هنوز غربت را احساس می کند ، در کویر ، همچون غول و جن و ارواح خبیث و اشباح هراس و مار و مارمولک و عقرب جراره و " گرگ " و " روباه " و " موش " و " میش " ، اهلی نشده است ، هنوز " کرگدن " نشده است ، هنوز " مسخ " نشده است ، هنوز شب نشده است ، با شب خو نکرده است ، همچنان میهراسد ، مضطرب است ، بیگانه است ، از صبح سخن می گوید ، به طلوع ، به نور ، به آفتاب می اندیشد ، همچنان در قلب ظلمت کویر تنها ایستاده است و چشم براه فردا ، روی در روی مشرق ، پلک گشوده بر پلک بسته افق ... هر که هنوز آدم است ، هبوط را دردناکانه حس می کند ، شفا نیافته است ، مجروح است ، هنوز فراموش نکرده است ، بهشت را ، کویر را ، عصیان را ، تبعید را ، خدا را ، شیطان را ، حوا را ... و همچنان به همه آن ودیعه های غیبی که با آدمیت خویش ، به زمین آورده است ، وفادار مانده است و همه چیز را بیاد دارد ، توتمش ، یادآور آن بهشت است ، جلوه گاه همه آن زادهای غیبی و ذات های ماورائی که با خود آورده است . توتمش ، طلسمی است که جادوی زمان را می بندد و حرزی که از بلای زمین نگهش می دارد ، شمعی که در ظلمت شب روشنی اش می بخشد و مخاطبی که در سکوت قبرستانی این کویر ، با او حرف می زند ، حرف ها را می زند ، و از حرف می شنود ، حرف ها را می شنود ، " حرف هائی که برای نگفتن دارد " ! هر کسی توتمی دارد ، که بدان سوگند می خورد . سوگند ! سوگند نیز یکی از همان معانی ماورائی است ، از همان آورده های بهشتی ، که در این کویر نمی فهمیم ، اما حس می کنیم .
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط سید میثم
|
صحبت از مرحوم سعید نفیسی بود ، رئیس کتابخانه مجلس که شد ... به ! چه لذتی ، حکمران کشور کتاب ! چه سلطنتی ! آدم معشوقه داشته باشد و معبودی داشته باشد و امامی داشته باشد و عزیزی داشته باشد و امامش ، معبودش و معشوقش هم توی قفسه ای نباشد و توی دربار خلافتی نباشد و توی دست کاسبکاری نباشد و توی زندان جلادی نباشد و دست صاحبدستی نباشد و ... خودش متولی او باشد و خودش مسئول او باشد و خودش پرستار او باشد و خودش پیش او باشد و خودش حاکم او باشد و خودش سرپرست او باشد و خودش در اختیار او باشد و چی ؟ او در اختیار خودش باشد و هر روز ساعت ۵/۶ صبح ( ۵/۱ ساعت زودتر ) از منزلش راست و راسته و رسمی و آشکار و بی دغدغه و بی وسوسه ، برود بیرون و منتظر تاکسی و بنشیند توی تاکسی و به تاکسی هم بگوید : راست برو میدان ... خیابان فلان کوچه فلان دست راست ..... کتابخانه . و نقشه هم علناً دستش باشد و از تاکسی هم بیاید پائین و راست برود در کتابخانه و زنگ بزند و برود تو و یکراست برود تو اطاق مطالعه اش و یکراست برود سراغ کتابهایش و کتابهایش را بردارد و پیشش بگذارد و سیگارش را دود کند و چایی بخورد و کتابهایش را باز کند و شروع کند به خواندن ، به مطالعه کردن ، به نوشتن ، به فکر کردن ... تا یک بعد از ظهر و بعد خداحافظی کند ، برود بیرون تا ساعت دو ربع کم برگردد و تا شب ساعت ۵/۱۱ شاید هم ۱۲ شاید هم ۵/۱۲ شاید ۵/۱ بعد از نیمه شب و شاید دو ربع کم و شاید ... تا غروب ماه .... هر وقت ، هر .... همه وقت ، هی ... غرقه شدن در سرچشمه ای که تشنه آنی – آنچه خلافت غاصب گرفته است – و سعید نفیسی چنین مقامی بدست آورد ، خودش متولی کتابخانه شد ، اما کسی چه می داند ؟ کسی چه می فهمد ؟ هیچکس تصور نمی تواند کرد ! اگر امام مسجد متولی مسجد هم بشود ؟ کسی چه می داند که مسجد چه خواهد شد ؟ سعید نفیسی عمری وارد کتابخانه می شد ، از زیر عینک ، یواش یواش ، دزدانه به کتاب چشم می دوخت ، دلش از حسرت و شور و درد گرم می شد ، آهسته و مؤدب و با احتیاط می رفت گوشه میزی می نشست ، کتاب را می آوردند ، از روی بی غرضی ، با حالتی معترفانه که این کتاب از او نیست ، مال کتابخانه مجلس شورایملی است ، مال وکلای مجلس شورایملی است ، مال حبیبی و آمیرزا و بادمجون است ، مال سعید نفیسی نیست ! کتاب را می خواند ، ساعت ها به تأمل غرق می شد ، فکر می کرد ؟، دلش ، روحش ، اندیشه اش از آن سرشار می شد ، پر می شد ، خیالش نیرو می گرفت ، پر می گشود و با آن خلوت می کرد ، به خلسه می رفت ، نشئه می شد ، گرم می شد ، داغ می شد ، و کتاب را می گذاشت ، به انبار کتابخانه پس می داد و خودش تنها به خانه بر می گشت و در حسرت کتاب می گداخت و تا پاسی از نیمه شب بیادش بیدار می ماند و بدرد می خوابید و صبح که بر می خواست باز همین ... حالا نه ، خودش متولی کتابخانه است ، کتاب دست خودش است ، تولیت را به امام داده اند ! کتابخوان ، کتابشناس ، کتاب پرست ، کتابدار شده است ! ! رئیس کتابخانه شده است ! رئیس کتاب هم از آن حرفها است ! یک مرتبه سر و صدا همه جا پیچید ، هیاهو ، داد و بیداد ، شکایت ، پرونده ، آی بیشرم ، آی نادرست ، ای خیانتکار ، آی ! ، این هم استاد ! این هم دانشمند ! این هم محقق ! اینهمه می گفتند استاد نفیسی مرد فکر ، مرد علم ، مرد اندیشه ، مرد روشن بینی ، روشنفکری ، پاکدامنی ، شرافت ، اخلاق ، عظمت روح ، حساسیت دل ، فهم و نبوغ و بزرگواری و هوشیاری و خوبی و نیکنامی و ... همه اش کشک بود ، همه اش دروغ بود ... دیدی چکار کرده ؟ چکار کرده ؟ می خواستی چکار کند ؟ یک نسخه بسیار بسیار نفیس زیبای قیمتی نایابی را که در همه دنیا نظیرش نبوده است ، نسخه منحصر بفردی بوده است ، نسخه ای که جلدش زرکوب و تذهیب کاری و نقش دار گرانبهائی که در دنیا بی نظیر بود و هم کاغذش پوست بچه آهوی زیبای جوان خوشخرامی بود و هم خطش خط میرزا علیرضای عباسی بزرگترین خطاط تاریخ ما بود و هم نقاشی ها و مینیاتورها و رنگ آمیزی ها و خط کشی ها و ظرافت خطوط و ریزه کاریهای اعجازآمیز آن خارق العاده بود و بخصوص هم مطالبش عجیب بود ، تازه بود ، نفیس بود ، زیبا بود ، با ارزش بود ، هم متنی بود فلسفی و فکری و هم احساسی و ادبی ، اندیشه ای زیبا و زبانی دلکش و احساسی شاعرانه و خیالی ظریف ... آیتی بود ! حکایتی بود ! مال کتابخانه مجلس شورایملی بود ! و آنرا وقف کتابخانه مجلس شورایملی هم کرده بوده اند و وقفنامه اش هم الان هست و وقفنامه ای درست و با مهر و امضای معتبر و مشهوری که وقف ابدی کرده اند این نسخه نفیس دیوان غزلیات عارفانه و رباعیات عاشقانه عین القضاه همدانی ( نه ، همدانی نیست ، جای دیگری است ، فعلاً یادم نیست ) را ه کتابخانه مبارکه مجلس شورایملی بتاریخ ۱۳۸۷ ( قریب سیصد سال پیش ) ... بله ، چنین نسخه ای را که وقف ابدی کتابخانه مجلس شورایملی بود و در حقیقت مالک اصلیش وکیل مجلس باید باشد ، آنوقت این آقای استاد دانشمند خوشنام محقق پاکدامن که عمری را با علم و قلم و آزادگی گذرانده و مردم هم به سرش قسم می خورند ، دزدیده است ! بله دزدیده است ! پرونده ای تشکیل شد ، قاضی را ببین ! چه قاضی یی ! رأی دادند که " بله جرم اتفاق افتاده است ( چون نمی توانستند انکار کنند ، هم کتاب را با استاد دیده بودند و هم استاد اعتراف کرده بود ) اما بعلت آنکه استاد نفیسی از جان و دل بکتاب دلبسته است و بدان عشق می ورزد ، تا این نسخه را دیده است و آنرا شناخته است و خوانده است و به ظرافت تذهیب و تجلید و خط و نقاشی و شیرازه بندی و مینیاتورهایش و نیز به لطافت اشعار و رقت احساس و نفاست متن آن پی برده است و ارزش آنرا که در بهاء نمی گنجد ، داشته است ، چنان بیخود شده است و بیتاب گشته است که خود را و وقفنامه کتاب را و مالکیت کتابخانه مجلس شورایملی را و همه حسابها و کتابها را از یاد برده و بی آنکه غرضی داشته باشد ، و نظری به سرقت و غصب اموال دولتی یا خصوصی دیگران داشته باشد ، این نسخه منحصر بفرد را نتوانسته از دست بگذارد و خودش تنها به خانه باز گردد . آن را با خود برده است تا در اطاق مطالعه اش ، پیش دستش ، همیشه پیشش باشد که جدائی از آن برایش قابل تصور نبوده است و گرچه از نظر ظاهر ، عمل وی در حکم جرمی جزائی محسوب میشود ، ولی چون نیت مجرم ارتکاب جرمی نبوده و این کار را در حالتی غیرعادی انجام داده است و وضع روحی خاصی داشته است دادگاه او را تبرئه می کند " . استاد تبرئه شد اما فقط در دادگاه ! عوام که این حرفها را نمی فهمند ، بر این رأی خندیدند ، حتی تصدیقدارها و فضلا هم خندیدند ! اینها فرق کار نفیسی را با کار فلان نسخه فروش یا عتیقه فروشی که از دیوار کتابخانه بالا می آید و یواشکی میرود و نسخه را بر می دارد و میدزدد نمی فهمند ! وای که نفهمی هم چه بد است ! نفیسی را کتابدزد نامیدند ! احساس وی را در آن حال که نسخه را نتوانست بگذارد و به وقفنامه عمل کند و خودش تنها خارج شود و توی خیابانهای بیمعنی تهران پرسه بزند و خود را که چنان نسخه غزلی را خوانده و دیده و شناخته با کتاب " سیاست نامه " که صد هزار نسخه تکراری مشابه هم دارد سرگرم مطالعه کند ، چنین احساسی را با احساس آن دزد که نسخه را می دزدد – همچنانکه آفتابه مسی را می دزدد – یکی می داند ! ! برای کسی چون نفیسی کتاب توتم او است ! کتاب توتم کتابشناس کتابخوان کتاب پرست است .
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط سید میثم
|
در اثنای این رنج و زحمتی که متقبل شدند فرمودند : " شما در فرانسه دکترا گرفته ای ؟ " بعرض رساندم بله . رو کردند به یکی از اساتیدی که آن گوشه اطاق مشغول تحقیق و تتبع در جزوه سی ساله شان بودند و چنان مستغرق بحر جزوه بودند که گوئی برای نخستین بار متن شگفتی را از نظر می گذرانند و خیلی هم عجله داشتند ، که نزدیک زنگ کلاس بود . بله ، به ایشان رو فرمودند و فرمودند که : " بله ، هه ! این آقایانیکه در فرانسه دکترا می گذرانند ... بله ... ضعیف هستند ... " آقای دکتر ... یا آقای دکتر ... گفتند ، نه ، ایشان جوان فاضلی هستند و کتابی هم ... " گفتند : بله ، بعضی ها نزدیکی های استاد یاری شان هم که می رسد ، همان تزشان را دستکاری می کنند و بعنوان تألیفات به چاپ میرسانند ... ایشان که از همه اصول کلی مستثنی نیستند ... " . دیدم خلاصه میان ابرو و چشم آنها گیروداری هست و در آن میان بنده دارم کشته می شوم ، دیگر جرقه شدم و گفتم حضرت استاد ، سرکار راجع به شخص ساده ای مثل بنده که حی و حاضر جلو رویتان ایستاده و پرونده اش هم زیر دستتان آماده است ، با این دقت و صحت و وسواس و احتیاط و تحقیق قضاوت می فرمائید ، آنوقت راجع به شخصیتهای تاریخی و یا ماجراهای تاریک و مهمی که در هزار و دو هزار سال پیش رخ داده ... ، با این متد ، باید دانشجویان خیلی از تحقیقات و نظرات تاریخی سرکار مستفیض بشوند ! ... یک مرتبه ، مثل یک دانشمند تیر خورده ، عربده ای کشید و از جا جست و حمله آورد و من که تا آن وقت مؤدبانه در برابر میز حضرت ایستاده بودم ، از ترس روی مبل نشستم و سیگاری چاق کردم و از ترس بعرض رساندم که : من ازین اطاق بیرون رفتنی نیستم ، اینجا بهمان اندازه که اطاق شما است اطاق من هم هست مگر که طبق سنت دیرینه تان دستور بفرمائید ... خلاصه ، آقای استاد ، من هر که هستم و شما هر چه هستید ، برای تبرئه خودم از اتهامی که بمن وارد کردید عرض می کنم ، همینجا آقایان همکارانتان که تشریف دارند قاضی و ممتحن ، من متنی را ترجمه کرده ام و می دهم خدمت شما ، خواندن متن آنرا نمی خواهم ، فهمیدن ترجمه آنرا نمی خواهم ، فقط و فقط اگر توانستید یک پاراگراف از آن را بدون توقع فهم معنی ، از نظر قرائت فارسی درست بخوانید ، من نه تنها از خیر استاد یاری می گذرم که از خیر خودم هم می گذرم و از شر شما هم ، و خودم را از همین پنجره اطاق طبقه سوم پرت می کنم تو حیاط ! نامرد باشم اگر نکنم ! بالله ! کشمکش درگرفت ، از او که فلان فلان شده برو بیرون ، از من که فلان نشده بخوان ! دانشجوها از کلاسها ریختند بیرون که چه خبر است ؟ دیدن که جوان بی تربیتی گریبان استاد عزیزشان را چسبیده و پیرمرد محترم بدجور گیر کرده ، هورا کشیدند و دست زدند ! و اینهم دانشکده ام بود و مؤسسه تحقیقاتی علمی تتبعاتی ! اما نه ، آدم نباید بدبین باشد و نا شکر ، یکی از اساتیدی که بمن لطفی داشتند و یادشان گرامی باد ، فرمودند : " استاد مقدم خیلی مشتاق کتاب سلمان است و بارها از آن یاد کرده و دنبالش هم بوده است ، خوب است با ایشان تماسی بگیرید ، خوشحال خواهد شد ، من هم خوشحال شدم که عجب ! چه جور ممکن است ؟ بطرف اطاق ایشان روانه شدم و با خود فکر می کردم که بالاخره توی این مملکت یکی هم پیدا شد که ماسینیون را بشناسد و رنج او را درک کند و سلمان را بخواهد بشناسد و رنج مرا درک کند و ارزش کتاب را بسنجد و بهرحال آنجوری هم که خیال می کردم خیلی خیلی هم غریب غریب نیستم ... مفصل است ، سرتان را درد نیاورم ، خلاصه اینکه فهمیدم ایشان به این حرفها کاری ندارند ، آنچه در این میانه دنبالش هستند و جلب نظر صائبشان را کرده است فقط یک جمله است و آن جمله " کردید و نکردید " است که سلمان درباره انتخاب ابوبکر در سقیفه بفارسی بر زبان رانده و استاد می خواهد بداند که این جمله به چه صورتهائی ضبط شده است ؟ " کردیت و ناکردیت " یا " کرتیت و ناکرتیت " یا کرتید و ناکرتید " یا کردید و نکردید " یا ... و حساس تر از همه اینکه صوت اصلیش کدام است ؟ یک مرتبه بهوش آمدم دیدم که توی رختخوابم ، تاقباز ، دراز کشیده ام و با دودهای سیگارم – هر لحظه بشکلی در فضا مجسم می نمایم – بازی می کنم و سرم گرم این تماشای سرگرم کننده است و به هیچ چیز فکر نمی کنم . ساعتهایی همچنین گذشت تا خوابم برد ! چی داشتم می گفتم ؟ ! کجا رفتم ؟ ها ! یکی هم کتاب است ، کتاب مال خریدارش نیست . کتاب ملکیت بردار نیست ، کتاب مال کسی که پولش را پرداخته و معامله ای کرده و آنرا آورده و تو قفس قفسه خانه اش گذاشته ، نیست . کتاب مال خواننده اش است ، هر که آنرا باز کند و بخواند و بفهمد و احساس کند و لذت ببرد و در او اثر کند ، مال هر که با کلمات آن بیشتر انس دارد . با سطور آن بیشتر آشنا است . با حرفهای آن خویشاوندی پنهانی روح دارد ... کدام ابلهی است که بگوید مثنوی مال آقای کربلا حسنی است که ۵/۲۷ تومان پول داده و آنرا جلد کرده و گذاشته تو قفس قفسه اطاقش ؟ قرآن مال لیلا باجی است که آنرا از دم صحن کهنه به یازده تومان ابتیاع کرده و زیر بغلش گرفته و آورده کنج صندوقخانه اش گذاشته و هی ماچش می کند و هی آه می کشد و هی ماچش می کند و هی آه می کشد که یعنی بله این قرآن مال من است و خیلی هم آنرا دوست دارم ! دیوان حافظ مال چلاغ شوفر تانکر نفت است که آنرا ۲۵ ریال خریده و بعد از یک بطر عرق که می زند و شنگول میشود فال حافظ می گیرد و از تمام حافظ هم همان " الا یا ایها الساقی ادرکاساً و ناولها " را از بر است و حتی معنیش را هم بلد است ، یعنی : ای ساقی عزیزم ، قربونت میرم ، توی کاسه ادرار کن تا آنرا تناول کنم ! درست است که پولش را اینها داده اند اما ... ای ! چه بگویم ؟ با این آدم هائی که خر در مقابلشان ابوعلی سینا است !
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط سید میثم
|
|
|