تبليغاتX
متن کامل کتاب هایی از دکتر شریعتی ( ره ) - قسمت دهم
 

آری ، همه هنوز توتم پرستیم ، هر کسی توتمی دارد ، توتمی که روح جد اعلایش ، روح قبیله اش ، ریشه نخستین فطرتش ، عنصر اصلی خلقتش ، در آن حلول کرده است . توتم او ، همان " خود پنهان راستین " او ، همان " جوهر حقیقی نخستین " او ، همان " خودِ خود " او است که بدان شکل ، در آن هیأت ، " تجسم " یافته ، شکل مادی عینی گرفته ، روح او است که جسم شده ، شخصیت او است که شیئی گشته و بدینگونه است که توتم پرست ، در پرستش توتم خویش ، خویشتنِ مدفون در خویش را می پرستد و خویشتنِ مقدس بالقوه خویش را . در خویشتن بی مجال خویش ، همه ارزش های متعالی ، همه زیبائی های ایده آل ، همه آن رازهای نایافتنی ، همه آن معنی های نگفتنی ، همه آن ذات های ماورائی و همه آن خلق و خوهای خدائی و کشش ها و جذبه ها و پیوندها و رشته های نامرئی و نامحسوس و ماوراء عقلی اهورائی را که از نهفته ترین اعماق فطرت ، از دور دست ترین افق های مرموز صحرای ابدیت روح و از پس پرده های آن " من من ها " ی آدمی جوش می کند و گاه و بیگاه بر دیواره وجدان آگاه ما سایه اش می افتد و گاه ، در کوههای بلند و صحراهای ولایت جان ما ، همچون معجزه ای سر می زند و اما در ظلمت ظالم این جاهلیتی که بر زندگی ما افتاده است ، و در زیر این سنگ سنگین لحدی که بر سینه " بودن " ما نهاده اند ، هماره مدفون می مانند و همیشه در سکوت و خفقان مرگ ، مجهول ، و توتم – این خویشاوند جادوئی ، همذات و همزاد آن خویشتنی که بود و دیگر نیست ، آن خود خوب و خدائی من که بایست می بود و نبود ، یادگار آن " کاشکی " که اکنون " حیف " ! اکنون " افسوس " جلوه گاه و جلوه گر آن همه است ، خواهر ، برادر ، خویشاوند آن " من شهید " است ، بازمانده ای از آن قربانی مظلوم زندگی ، طفلی مانده از آن خاندان که خلافت نگذاشت و تاریخ با خاک یکسانش کرد و کرون – این خدای بیرحم که تنها مرغهای خانگی را می پرورد و خروسهای " با محل " را و پرندگان پروار تخمی و یا گوشتی را ، پرندگان دروغینی را که نمی پرند و نباید بپرند – آشیان بلند این " مرغان موهومی را که در عدم پرواز می کنند " به طوفان سپرد و بمرداب زندگی افکند و " عقاب هایی را که در نفس سرد سحر دم می زدند و ساقه نازک سپیده را از سینه افق می چیدند و در ملکوت عشق ، بال در بال ، ابدیت را می پریدند و تا نزدیکی های خدا می رفتند ، فرو کشید و فرو نشاند و هر یک را کنار زاغی ، سیاه و زشت و گند ، بر سفره لجن ، روزمرگی ، عقل ، حساب و کتاب و مصلحت ، عرف و عادت و نصیحت ، نظم و نظام و سنت ! و ... دگر هیچ ! شاید سایه حسرتی بر دیواره دل ، آهی سرد یا اشکی گرم در خلوت دردی ، تأملی ، و ... دگر هیچ ! اما ... چرا ... یادی و یادگاری ، خویشاوندی ، بازمانده ای از آن که باید می شدیم و ... نشد . شاهدی از آن شهیدی که باید می ماند و نماند ، جنگید تا فتح کند و نکرد ، به خاک افتاد و در آرامگاه مرگ ، گودی قتلگاه جنایت ، دفن شد : توتم !

 

و هر کسی را توتمی است ، و توتم هر کسی خویشاوند او ، یادگار خویشاوندی او ، تجلیگاه آن عالم ذر ، صبح الست ، قالوا : بلی ! چهره دوستش ، یادآور میهنش ، مهر نماز مهرابش ، زبان خاموش و لب های دوخته حرفهایش ، " حرفهایی که برای نگفتن دارد " ، و بالاخره تکه سنگی ، شاخکی ، برگی ، گلی ، مشت خاکی از آن بهشتش که پس از هبوط ، با خود آورد و در غربت هولناک و امنیت سیاه و تنهائی رقت بار تبعیدش ، در انبوه سکاهای بیگانه و بیروح سنگستان قفقاز و همسایگی جبری کرکس جگرخوار ، با خود دارد و از او ، بوی آن بهشت را می شنود ، و در او ، رنج این کویر را فراموش می کند ، و به او ، آتش این دوزخ نمرودی را ، گل سرخ ابراهیمی می یابد و بالاخره ، با او ، در این گورستان سرد وحشت ، زندگی می کند و او توتم وی است .

 

هر کسی را توتمی است و توتم " ذِکر " است . و مگرنه زندگی ، هیچ نیست جز فراموشی ؟ و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز بیاد نمی آورد ؟ ! که " آدمیت " یعنی از دست دادن بهشت ، یعنی هبوط ، تبعید ، کویر ، غربت ، تنهائی و همنشینی و همخانگی با مرغ و مور و مگس ! و خوشبخت ، بد بختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است ، اما ، بد بخت – آنکه هنوز سرگذشت خویش را بیاد می آورد – خوشبختی است که " رنج بودن " را همچنان حس می تواند کرد ، چه ، هنوز آدم است . و هر کسی " آدم " است ؛

 

اگر هنوز فراموش نکرده باشد !

 

و توتم نمی گذارد فراموش کنی ، هر دم بیادت می آورد . توتم " ذِکر مجسم " بهشت ، آدم ، حوا ، خدا ، شیطان ، عشق ، عصیان ، آگاهی ، هبوط و ... در کویر " است !

 

هر کسی را توتمی است و توتم هر کسی " خودِ خوب " او است .

 

توتم یک ذات ماورائی دارد . یک موجود غیبی است ، از جنس طبیعت نیست . ابزار کار نیست ، وسیله کسب نفعی ، دفع ضرری ، بخشنده نامی و پزنده نانی نیست . از کجا بدانیم که توتم یک شیئی مادی نیست ، یک رمز غیبی است ؟ خاکی نیست ، خدائی است ؟

 

بسیار روشن است ، همه چیز ، در این دنیا ، برای من است ، اما توتم ؟ من برای اویم ! تمامی نیازم ، در برآوردن نیاز او سیراب می شود ، تمامی وجودم ، در مردن و قربانی شدن در آستانه مهراب او ایجاد می شود ، در – قتلگاه خویش – که بخاطر او ، به پای اختیار خود می آیم ، شهادت ، حیات مرا گواهی می دهد ، و غرورم ، که بر بالای بلند او می شکند و در پای او می ریزد ، اشباع میشود و به خضوع خویش مباهات می کند . " بودن " خویش را نذر دیگری نمودن ، جبر دیگری را ، به دلخواه ، اختیار کردن ، در یاد او ، خویشتن را به لذت سکرآور و حلاوت جذبه خیزی توصف ناپذیر ، از یاد بردن ، و بالاخره ، با ریه های او دم زدن ، با نبض های او تپیدن ، با قدم های او رفتن ، با حلقوم او نالیدن ، با بودن او زیستن و در زیستن او جان دادن ، مردن و آنگاه به کام دل رسیدن ، همه ، نیازها و آرمان ها و کشش ها و رشته های پیوندی است که در عقل این جهانی نمی گنجد ، منطق دکارتی نمی فهمد ، فلسفه و علم بیگانگان پرت و دوری هستند که به این سرزمین راه ندارند و در این سراپرده غیبی بارشان نمی دهند ، آنجا بارگاه بلند " دل " هایی است که " دوست داشتن " را – که یک راز غیبی است – می شناسد و دامان مهربان " سر " هایی اند در این " کویر " ، که هنوز " آدم " اند ، و هنوز " غربت " را حس می کنند و " پرستیدن " را همچون صفتی در خویش ، می یابند ، این ها بالاتر از زادن و پروردن و کسب کردن و حفظ کردن و هوشیاری و دانش و صنعت و قدرت و پیشرفت و ثروت و موفقیت و سلامت و عقل و مصلحت و حیثیت و شهرت و لذت و آسایش و آرامش و سعادت و سود ...

 

معانی مرموز و آن جهانی و شگفت و بیتاب کننده عشق ، ارادت ، دوست داشتن ، پرستش ، شهادت ، درد ، دعا ، ایثار ، شک ، تنهائی ، اخلاص ، یکتائی ، یکتوئی ، اضطراب ، انتظار ، صبر ، حق ، ارزش ، قداست ، ایمان ، زیبائی ، خیر ...  اند .

 

این ها همه معانی غیبی اند ، همه یادگارهای بهشتی اند که با آدم ، به زمین آمده اند و در زمین نیز ، همچون آدم ، بیگانه اند و غریب و معمائی و مجهول و نافهمیدنی ، و این است که هرگاه بدانها می اندیشیم ، در زیر دست و پای خشن عقل پایمال می شوند و از رهگذر او می گریزند و همچون گلبرگ های لطیف غنچه ای ناشکفته ، در لای انگشتان " تشریح " می پژمرند و در برق " نگاههای خشک علم " ، محو می شوند و هرگاه – بی واسطه عقل حسابگر و دلالی این استدلال فضول و خشنی که جز سود و صلاح را نمی فهمد – خود را به خویشتن پاک و زلال خویش ، می سپارم و به احساس شسته و صاف خویش تکیه می کنیم و به وجدان راستگویی که از عمق فطرت ما سر می زند اطمینان می کنیم و مستقیماً به سخن بی لفظ و زمزمه بی صوت ذات خویش ، انسان بودن خویش ، گوش فرا می دهیم ، آنها را بروشنی و سادگی استشمام می کنیم ، لمس می کنیم ، حتی وزن هر کدام را حس می کنیم ، می شنویم ، می بوئیم ، می یابیم ...

 

هر کسی توتمی دارد ، " هر که هنوز فراموش نکرده است " ، هر که هنوز آدم است ، هر که هنوز غربت را احساس می کند ، در کویر ، همچون غول و جن و ارواح خبیث و اشباح هراس و مار و مارمولک و عقرب جراره و " گرگ " و " روباه " و " موش " و " میش " ، اهلی نشده است ، هنوز " کرگدن " نشده است ، هنوز " مسخ " نشده است ، هنوز شب نشده است ، با شب خو نکرده است ، همچنان میهراسد ، مضطرب است ، بیگانه است ، از صبح سخن می گوید ، به طلوع ، به نور ، به آفتاب می اندیشد ، همچنان در قلب ظلمت کویر تنها ایستاده است و چشم براه فردا ، روی در روی مشرق ، پلک گشوده بر پلک بسته افق ...

 

هر که هنوز آدم است ، هبوط را دردناکانه حس می کند ، شفا نیافته است ، مجروح است ، هنوز فراموش نکرده است ، بهشت را ، کویر را ، عصیان را ، تبعید را ، خدا را ، شیطان را ، حوا را ... و همچنان به همه آن ودیعه های غیبی که با آدمیت خویش ، به زمین آورده است ، وفادار مانده است و همه چیز را بیاد دارد ، توتمش ، یادآور آن بهشت است ، جلوه گاه همه آن زادهای غیبی و ذات های ماورائی که با خود آورده است . توتمش ، طلسمی است که جادوی زمان را می بندد و حرزی که از بلای زمین نگهش می دارد ، شمعی که در ظلمت شب روشنی اش می بخشد و مخاطبی که در سکوت قبرستانی این کویر ، با او حرف می زند ، حرف ها را می زند ، و از حرف می شنود ، حرف ها را می شنود ، " حرف هائی که برای نگفتن دارد " !

 

هر کسی توتمی دارد ، که بدان سوگند می خورد . سوگند ! سوگند نیز یکی از همان معانی ماورائی است ، از همان آورده های بهشتی ، که در این کویر نمی فهمیم ، اما حس می کنیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط سید میثم  |