|
یکی دیگر از چیزهایی که مالکیت بردار نیست ، قابل خرید و فروش و معاوضه و معامله و رهن و اجاره نیست ، زیبائی است . از زیبائی " نشستن " دو لب خوب در کنار هم ، و یا زیبائیِ " خوب برخاستنِ " دو لب پارسا از کنار هم گرفته ، تا معجزه یک چشم خوب که خاستگاه نگاه است ، و رفته تا زیبائی یک احساس لطیف ، یک روح متعالی و همینطور برو تا ... زیبائی خدا ! اینها را مگر می شود برایشان سند مالکیت تنظیم کرد ؟ به ثبت داد و امضاء گرفت و شهادت داد که " ثبت با سند برابر است " ؟ و تمبر زد ؟ و رونوشت مصدق برایش صادر کرد ؟ و خرید یا فروخت ؟ زیبائی ها خود به خود اعضاء خانواده دلهایند . هر زیبائی یی مال دلی است که آن را می فهمد . تمام ! زیبائی لبخند صبح ، ناز شکفتن یک شکوفه ، زمزمه چشمه ساری در کوچه باغ های ساکت نیمه شب ، زیبائی یک اندیشه زیبا ، یک نوشته یا گفته زیبا ، یک نقاشی زیبا ، یک روح پرجاذبه و غنی و اسرارآمیز ... از آنِ کیست ؟ مال کجا است ؟ اینها همه از یک کشور است ، همه مال یک نفر است ، مال دلی که با اینها آشنائی دارد ، خویشاوندی دارد ، قیمتش را می داند ، می فهمد و می یابد . این است که باغدار خسیسی که یک برگ علف را نمی گذارد از باغش بچینی – با نگاهی بیگانه و حالتی که گویی سهم انحصاری تو را که ربطی به او ندارد – به تو وا می گذارد و آزادت می گذارد که چشم انداز باغ و زیبائی تک تک گل های باغ را تمام بنوشی ! احساس می کند و حتی اعتراف که از آنِ تو است . هوا از آن کیست ؟ از آن کسی که قسمتی از آن را در قید مالکیت خود درآورده است ؟ یا از آن کسی که بدان نیازمند است تا زنده بماند ؟ به او روح و نشاط و انبساط دمد ، از آنِ سینه ای که ، بی آن ، خفقان می گیرد ، می میرد . خنده آور و ابلهانه نیست که کسی بگوید " هوای این خانه ، این منزل ، این مزرعه ، در ملک من است و چون خانه ، منزل ، مزرعه ، ملک من است ، نباید در آن دم زنی ، باید خفه شوی ، هوا مال من است ، این هم سندش ، مهر و تمبر و امضاء شیر و خورشید و ترازو ... " ! راستی این ترازودار عدالت چرا چشم هایش بسته است ؟ چشم هایش را بسته اند تا نفهمد که در ترازویش چیست ؟ اگر می دید که عدالت این همه ابلهانه و زشت نمی بود . عدالت را می گویم نه ستم را ، ستم که حسابش پاک است ، ستم که چشم هایش بسته نیست ، چهار چشمی دنیا را می بیند و همه را می پاید و هرگز اشتباه نمی کند . فرشته عدالت است که مثل خر عصاری و اسب درشکه ، چشم هایش را بسته اند تا نبیند که دیو در ترازویش چه می گذارد و کفه ها را عوضی می چیند ، تا هرگز نفهمد که شاهک ترازو ، به دست او ، چه ها که نمی کند ؟ تا نبیند که " ترازویش " را " زنجیر " کرده اند و از آن " کاخ کج " آویخته اند .
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سید میثم
|
|
|