تبليغاتX
متن کامل کتاب هایی از دکتر شریعتی ( ره ) - توتم پرستی قسمت چهارم
 

دیگری معبد است ! دکان کسب و خانه نشیمن است که صاحب خانه دارد و دکاندار ، معبد که صاحب و مالک ندارد ، صاحب معبد هم کسی شنیده است ؟ اگر شنیده است ، حتماً آن معبد را دکان کرده اند و دین را کالا و عبادت را تجارت و ... یارو ، کاسبکاری که از ایمان مردم نان می خورد ، ندیده ای " هنرمندانی " را که پول می گیرند تا مردم را به خاطر پول دوستی سرزنش کنند ؟

 

معبد از آنِ عابد خویش است ، صومعه از آنِ راهب خویش است ، دَیر از آنِ پیر خویش است و محراب از آنِ امامِ خویش و مسجد ویژه سرکشی که در عشق ، سجده ها بر خاک می افشاند و می داند که تنها سجده کسی قبول است که غروری برای شکستن دارد ! تولیت و موقوفه و متولی و بنا و معمار و کاشی ساز و خادم مسجد حرف هائی هستند دور و پرت ! سرقفلی محراب و پیش نمازی مسجد هم از آن حرف ها است ! لوئی ماسینیون از آنِ من است . زنش ، بچه اش ، همسایه اش ، عموجانش ، خاله اش ، آجان کشیکِ شبانه محله اش ، راننده اتومبیلش ، همکار محترمش و آن آقا یا خانمی که ماسینیون لباس هایش را برای خشکشوئی و اطو به مغازه او می داد نمی دانم چکاره اویند ، البته بی ارتباط نیستند ! فرانسه اش ، پاریسش ، کاشی " دو کوچه موسیو " یش ، همان رابطه را با او دارند که تخت خوابش ، گهواره کودکی اش ، قنداقش ... ( ۱ )

 

و بالاخره ... کتاب !

 

بعضی کاسبکارها خیال می کنند کتاب هم مثل دیگ زود پز یا قند شکن و پی ژاما شلوار و اثاثه خانه و خواربار است ! مال کسی است که قیمت پشت جلدش را با بیست درصد تخفیف پرداخته باشد ! ولو هم آن را به خانه بیاورد و بگذارد توی " قفسه " که یعنی بله ! ما هم بله ! دکوری برای منزل و زمینه آبرومندی برای عکس و تفضیلات و به خصوص مصاحبه ! خیال می کند کتاب هم مثل عروسک و گلدان و میمون پلاستیکی و سگ و گربه ظریف چینی و دیگر اشیاء زینتی اطاق است که خودش پولش را داده و فاکتورش را هم گرفته است ! خیال می کند " قیمت کتاب " همان مبلغی است که پشت جلد آن را فلان کاسب پیشه دیگری نوشته و داده به این کاسب پیشه دیگر ! وای که چه دردناک است وقتی می بینم یک کتاب را ، دیوان شمس را ، حافظ را ، حتی نهج البلاغه علی را ، " سلمان پاک محمد " را یک دکاندار کتاب ، یک کتاب فروش ( آه که چه زشت و ترس آور است این کلمه ! این شغل ! چه جنایتی ! ) به یک " مشتری " می فروشد و ۲۷ ریال یا حداکثر ۵/۱۸ تومان ... – چه می دانم چه بگویم ؟ - " بهای آن " را در عوض می گیرد و خوشحال هم هست که چند قران هم استفاده کرده ( ۲ ) ! و آن مشتری هم خوشحال که عجب کتاب خوش جلدی و خوش چاپی خریده و به خصوص که اندازه هاش هم جور است و درست می خورد به اندازه قفسه ای ... " قفسه " ای ! ؟ که از پیش برای " در قفسه کردن " آن ، توی خانه اش تعبیه کرده بوده است !

 

" قفسه " کتاب ! بی شعورهای بی رحم سنگدل . مگر کتاب خرگوش است ؟ !

 

کسی چه می داند که من ماسینیون را چگونه دوست دارم ؟ ! چه اندازه دوست دارم ؟ ! این چنین روحی ، عظمتی ، نبوغی ، زیبائی متعالی مطلقی ، ۲۸ سال – از ۱۹۰۵ تا ۱۹۳۳ - مداوم کار کرده و ثمره آن همه کار ، یک عمر کار ، " سلمان پاک " شد و من یک سال تمام ، همه شب تا نزدیکی های سحر نخفتم و به عشق سلمان و یاد ماسینیون ، بیدار ماندم و آن را ترجمه کردم و با چه شوقی و امیدی و لذتی و وسواسی !

 

منتشر شد .

 

بیست و هشت سال زندگی ماسینیون ! ببین چند میلیون و میلیارد لحظه می شود ! لحظه هائی که هر یکیش از ابدیت بسیاری از علما و ادبا و فضلا و اساتذه ما قیمتی تر است و غنی تر و سرشارتر ! از این لحظه ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها که من برای هر کدامش در حسرت می گدازم . عطش هر ثانیه اش ، هم اکنون ، شراره در استخوانم افکنده است . از دست رفتن هر یک از آنها مرا داغ عزیزی است که تا عمر دارم عزادارِ آنم و داغدارِ آن !

 

بیست و هشت سال از این لحظه ها ، ثانیه ها ، دَم ها ، شب ها ، و نیز یک سال از روزها و شب های پرتپش و گرمِ خود را در یک جلد کتاب ریختم و وقتی درآمد ، دیدم رویش نوشته :

 

۶/۵ تومان !

 

و یک روز بعد خودم ایستاده بودم و با همین چشم های سرم دیدم یک " مشتری " ! دو تا نان سنگک زیر بغلش بود و یک کیلو گوشت آب گوشتی هم دستش و آمد توی این " دکان دیگر "  و یک جلد کتاب سلمان هم ابتیاع کرد و دیدم که پنج تومان داد و آن کتاب را برداشت و پهلوی نان و گوشتش گذاشت و برد !

 

دیگر نفهمیدم چه حالی شدم ؟ حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ! مدتی گذشت و چشم باز کردم دیدم دو سه بعد از نصف شب است و گوشه اطاق کارم ، زانوهایم را بغل کرده ام و سیگار می کشم و چراغ اطاق را هم فراموش کرده ام روشن  کنم .

 

خودم را داشتم دلداری می دادم ، درست همانطور که یک آدم مصیبت زده داغداری را دلداری می دهیم و خودمان هم به حرف های دلداری مآبانه خودمان باور نداریم .

 

با خودم می گفتم : خوب ! اینجا مشهد است ، نباید توقع داشت . مشهد مگر کجا است ؟ یک قبر امام است و آن هم ، نه یک قبر خالص ، قبرش هم ، قالی است ، قبر هارون است در وسط و قبر امام در حاشیه اش ! و اطرافش هم چندین صد هزار قبر فروخته شده و یا جا قبرهای فروشی و یا کادوئی و مبلغی هم دعا خون و زیارت نامه خون و روضه خون و رمال و فال نخود بین و شمع ریز و گلاب فروش و سینه زن و زنجیر زن ، چاقو زن و ... زن و مستاجرین نمازها و روزه های " کرایه ای " ، نه ، ببخشید ، " اجاره ای " ! کرایه ای اصطلاحی است مربوط به آدم های ریش حنائیِ عرقچین سریِ عقیق انگشتریِ خط دور گیوه ای خوش صلواتی ... که پشت سر بعضی پیش نمازهای تازه کار ، به نماز می ایستند و دو تومان تا پنج تومان می گیرند به " آقا " اقتدا می کنند ، ( اختلاف نرخ معلول اختلاف در هیات طاهریه شرعیه قدسیه آنها است ) ، اینها " نماز کرایه ای " می خوانند ، اما آنها نماز اجاره ای می خوانند ، روزه اجاره ای می گیرند ، مثلاً یک سال نماز به صد تومان ! یک سال روزه به دویست تومان ... برای امواتی که در حیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند که بدهند به نماز خوان ها و روزه گیرهای حرفه ای برایشان انجام دهند . پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار می کند ، آن هم چه کاری ! جانشین پرستش می شود ! و پولدار همان گونه که برای دنیایش کار نمی کرد و می خورد و بازوی کار را می خرید و کارگر را استثمار می کرد ، پول می داد تا برایش دیگران کار کنند ، برای دینش هم این پرولترهای مذهبی را اجیر می کند و شکمِ روزه و اندامِ نماز و زبانِ قرآن را می خرد و پول می دهد تا دیگران به جایش خدا را بپرستند و او به بهشت رود و ثواب نماز و روزه و قرآن و پاداش پرستندگان را در قیامت بچاپد !

 

استثمار دین ! یا للعجب ! دنیا از استثمار کارگر و دهقان به فریاد آمده است و اینها خدا را هم استثمار می کنند !

 

آن هم به نام دین !

 

مغز استخوانت تیر می کشد ! !

 

 

 

( ۱ – چه زشت است که بر سر ایرانی بودن یا ترکی بودن یا روسی بودن مولوی کشمکش دارند . روس ها و ایرانی ها و ترک ها ! آتاتورک ، نادرشاه و پطر کبیر به کشورها متعلق اند اما مولوی ؟ مولوی از آن کسی نیست ، از آنِ کسی است که مثنوی را احساس می کند ، شمس از آنِ کیست ؟ از آنِ مولوی ، اما اخوی مولوی ؟ از آنِ خانواده اش و محله اش و نه از آنِ مولوی ، متوسط ها به ملکیت و تخصیص در می آیند ) .

( ۲ – برای آدم هایی که همیشه احتیاج به توضیح واضحات دارند و غالباً در " پاورقی " زندگی می کنند ، عرض می کنم که نظری نسبت به آقایان کتاب فروش ها ندارم و شرعاً معامله کتاب را جایز می شمارم و حتی خرید و فروش کتاب را بهترین نوع خرید و فروش . اینجا ، الفاظ و تعابیر ، معنای دیگری می دهند ، زبان متداول نیست ، اگر با چشمی که یک روزنامه ، یک کتاب درسی و یا یک رساله فقهی را می خوانید ، این نوشته را بخوانید ، آن چنان خواهید فهمید که آن عده از روضه خوان ها یا هتل چی ها ... اخیراً ، در یک زمان و با یک زبان ، " کویر " را خوانده اند و فهمیده اند و نقد کرده اند ! از این مقایسه عذر می خواهم ) .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط سید میثم  |