|
بله ... ، گفتم این مشهد است و بقیه اش هم ادامه همین قبرجات و قبر آلات است ، منتهی باسمه ای تر ! و در آن حاشیه قرتی شهر هم که : العیاذ بالله من الوسواس الخناس ، الذی یوسوس فی صدور الناس ، من الجنه و الناس ! اینها که تهوع آورند ، درست مثل کسی است که غذای گندیده کثیفی را بخورد ، بعد از مدت ها ، پس بیاورد و بعد از مدت ها ... یکی دیگر این پس آورده ها را ، به خیال اینکه آش شله قلمکار است و یا ژلاتین میوه ، پیدا کند و به دلیل اینکه یک آدم محترم اروپائی پس آورده ، باز همین استفراغ ها را ببلعد و بعد از مدت ها ، مدت های مدید ، باز این هم پس بیاورد ! حالا شما بیائید و این استفراغ های دست سوم را از مدنظر بگذرانید ! گذراندید ؟ ! چه حالی عارض وجود مبارک می شود ؟ حاشیه قرتی و تر و تمیز و آدم های ترگل و ورگلش ... نه ، نمی گویم ، عفت قلم لکه دار می گردد و داغ آن " تک مردان " غریبش که رنج می کشند و پاک مردم تکاورش که خراسانِ مرد را بیاد میآرند و آهوان آواره ای که به ضامن خویش پناه آورده اند تازه می شود . طلبه با شرفش که بر روی میلیاردها موقوفه و کنار میلیون ها پول دین ، گرسنه زندگی می کند و با هزینه ای کمتر از یک مرغ آمریکائی و در این زمان که روشنفکر ، هم رشته علمی اش را براساس " درآمد ملی " انتخاب می کند ، او به عشق آنکه فرهنگ امام صادق را نگاه دارد ، زندگی یی را برگزیده است که جوانی اش را باید در حجره های تنگ و مرطوب بپوساند و کمال و پیری عمرش ، باید قربانی پارسائی اش شود و ایمانش را عوام فریبان به بازی گیرند و علمش را عوام تشخیص دهند و چه مصیبتی بالاتر از این ؟ و نیز پاک مردان خاموش حوزه اش که هنوز سنت عالمان بزرگ فرهنگ ما را نگاهبان اند و روشن اندیشان دردمندش و توده عاشقش و عیاران فتوت شناسش که هنوز نشانی از مرد بودن را در این رواج سفله پروری ، با خود دارند ! بله ، با خودم می گفتم : اینجا که خبری نیست ، چه انتظاری ؟ فضلای اینجا که اکثریت بیشتر از اتفاقشان ، تا کتابی را در مجله راهنمای کتاب ، سخن و دیگر " رساله های علمیه " شان سفارش خرید نداده باشند و آنها که حرفشان " فصل الخطاب " است به اینها " دستور نداده باشند که فلان کتاب بسیار پر مغز و عمیق است ! " و یا مراجع عالی قدرشان از قبیل حضرت هرمآن اته و جناب مستطاب لرد ایوبری و علی الخصوص آیت عظمای استشراق و استسلام و استیران ، مفتی اعظم و قائد معظم ، مرجع عالی تقلید ، حضرت استاد جلالتمئآب مرحوم ادوارد براون طاب ثراه فتوی صادر نفرموده باشند که فلان کتاب را بخوانید ، فلان کَس نویسنده و محقق فاضل است ، او را تأیید نمایید ... و یا از " هیکل اعلی " و " باب ابها " و " نقطه اولی " لوحی نرسیده باشد از طریق " نواب خاصه " و " ابواب اربعه " از قبیل علامه تقی زاده و علامه بدیع الزمان فروزانفر و علامه ... ( به خاطر رعایت عفت کلام از ذکر نامشان خود داری می شود ) که فلان اثر را اثری متین و فلان نثر را نثری سلیس و فلان شعر را شعری جزیل و فلان سبک را سبک مهوع تلقی کنید ( ۱ ) و یا جایزه " کتاب سال ... " به آن اصابت نکرده باشد و یا نویسنده اش یکی از علامه ها و جوجه علامه های فابریکی ( و بعضی هاشان هم کاردستی ) نباشد ، از کجا بفهمند که این کتاب خوب کتابی است ؟ علم غیب که بیچاره ها ندارند ! مقلِد که حق اجتهاد ندارد . مثلاً بد بخت غلام ابول ملقب به شاغلام که از مشاهیر روستای کاهه از اعمال مزینان ما است وقتی برای خرید به تهران می آید از کجا بفهمد که مثلاً مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر چون با " شرکتِ نمی دانم چی کتاب " ؟ قرارداد بسته اند و در " بنگاه معاملات علمی و فرهنگی و هنری و غیره " ، قولنامه کرده اند که کتابی مثلاً در شرح احوال شیخ عطار تصنیف فرمایند از قرار هر صفحه تحقیق علمی و تأملات معنوی خلسات عرفانی ، مثلاً پنجاه تومان و به این علت است که ناچار بوده اند دست رنج خودشان را – که یک فرم چاپی بیشتر نمی شده است – هِی شور دهند و هِی بزنند و هِی بادش کنند تا ورم کند و پهن شود و َورپُکد و بیاماسد تا ... پانصد صفحه تمام شود ، به عبارت دویست و پنجاه هزار ریال پول رایج مملکتی که حساب خورده پیدا نکند و هم مبلغی شود فراخور مقام معنویت ، و روحانیت و کرامت حضرت شیخ ، علامه و عارف و سالک و ... چه بگویم ؟ یا از کجا ، در آن گوشه دیگر تهران : " پیری بیند نشسته بر خنگ زمین – نه کفر و نه اسلام ، نه دنیا و نه دین " ! که عمر را همه در کار علم و اندیشه حق و حقیقت و احیای سنن مقدس باستانی و باز افروختن آتش جاوید اهورائی گذاشته و ، گرچه " پورداود " است ، بیزار از نکبت تبار خویش ، دل در بند " پورکیومرث " بسته و سوخته آتش زرتشت گشته و به مقامی از استغنا و استعلا رسیده است و به اعراض از دنیای دنی و استغراق در بحر " سپند مئنو " و " فره هور " و " فرهنگ مهر " ، که عمر را همه بال در بال امشاسپندان و ایزدان – در آن سوی این اهرمنی زمانه – عصر زرین اهورائی را پرواز کرده است و همه در کشور آتش قدسی و آفتاب مهر پرستی پرورده و موعود دین بهی بوده و وارث گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک ، بر کتاب " بیژن و منیژه " ی کنسرسیوم بین المللی شرکت های امریکائی و فرانسوی و انگلیسی و هلندی و غیره نفت ، به قول جلال ، مقدمه ای نوشته در مناقب آریائیت کنسرسیوم و رابطه مجهول و مرموزی که میان شرکت های نفتیِ شل و اُویل کمپانی و استاندارد اویل کمپانی و بریتیش پترولیوم با عشق بیژن و منیژه شاهنامه و نیز رابطه ای که میان این دو ، با ارزش نژاد آریا وجود داشته و سازمان اکتشافاتی کنسرسیوم اخیراً به هدایت استاد آن را کشف کرده است و به قدری مقاله بدرد خور و به کار آمد و سودمند و متناسب و بجا و لازم و غیره بوده است که ارزش های آن را حتی سلاطین نفت و بانک و اسلحه و فریب جهان و امثال هریمن و پیچ و مک نامارا ... هم دریافته اند و لزوم انتشار عشق بیژن به منیژه را از طرف شرکت نفت تشخیص داده اند و پنجاه هزار تومان به حضرت استادی صله داده اند و حق الکشف و نیز احتمالاً خلعت ها در نهان ... ! بله ، بروم تهران ، آنجا سواد اعظم است و لابد آدم هائی هم هستند که خودشان تنهائی کتاب را می خوانند و می فهمند و حتی کتابی را که از آن بالا بالاها صادر نشده باشد و دستور عمیق بودنش هم نرسیده باشد جرأت می کنند که تشخیص بدهند . با " سلمان " به راه افتادیم و رفتیم تهران . اما پیش خود گفتم : من در خانواده علم و دین و اخلاق زاده ام و تا حال با فقر و شرف زیسته ام و تا اینجا عمر را راسته آمده ام و به راستی و کتاب و آزادگی وفادار مانده ام ، خوب نیست ، برای فاضل نمودن و ناگهان گُل کردن و بازار یافتن ، دست به آن کارهای بد بزنم . اگر خدا بخواهد از همین راه راسته و مشروع هم می توان به جائی رسید ، نه به آنجاها که سالکان آن طریق می رسند و آن فریق را انتخاب می کنند ، بلکه به جائی که لااقل ، رنج و علم و هوش و آزادگی و فداکاری آدم وبال گردنش نشود و بد بختی ببار نیاورد و باعث بد نامی نگردد و به نام و نانی نمی رسیم ، دست کم بابت این جور چیزها مبلغی هم بدهکار نشویم ! این بود که به جای لگن گذاشتن زیر آن حضرت استاد علامه – که به قول توفیق : " چندین بار در صدر مشروطیت شهید شده اند " ، و بوسیدن دست آن حضرت دیگری که از سال ۱۳۳۰ و خورده ای در یک طرفة العین ، تبدیل به علامه گردیدند ، و دست و پا کردن برای تشرف به خدمت آن حضرت دیگری که هم " میز " دارد و هم " مجله " ! که این اکسیری است زر کننده اصحاب ، و آن اهرمی برکشنده احباب ! و یا راه پیدا کردن به محفل معجز اثر شب های دوشنبه آن حضرت دیگر که مزین است به زن و زر و زور و فور و سور و چرس و بنگ و چنگ و عرق و ورق و دیگر اخوانیات و اخواتیات ، و به حوض آب بابا طاهر عریان می ماند که کُرد در آن سر فرو برد و عرب از آن سر برآورد ! گفتم این جور کارها از من شایسته نیست ، به دَرَک که مردم نمی فهمند و روشنفکران هم از مردم نفهم ترن و باید برایشان شاعر توانا و ادیب دانا و محقق علامه و نویسنده قتّامه و مصحح اماره و سخنور پرچانه در همین محافل شبانه و احزاب دوستانه و دسته بندی مخفیانه تهیه دید و به آنان ابلاغ کرد . ( ۱ – و نمونه اش شعر صائب و هم سبک هایش که چون آنها فرمودند این سبک هندی است ، اینها هم با اینکه می دیدند اصفهانی است ، از یک کنار گفتند : هندی است ، چون آنها نپسندیدند و گفتند سبکی مهوع است ، اینها هم اجماع کردند بر اینکه این سبک مهوع است و ذائقه همگیشان ، با هم ، آن را رد کرد و در نتیجه شعر قاآنی و سروش شد شعر رنسانس ! و شعر صائب شد شعر ارتجاع و قرون وسطی ! ! ) .
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط سید میثم
|
|
|