|
به درک الاسفل که برخی صاحبان عمایم و محاسن پول امام را می خورند و به آبروی علماء به نام و نان رسیده اند و خود ، جز حقایق عملیه از روی شیخ بهائی کپیه کردن در آداب طهارت و انواع نجاسات و نکاح و جماع و ذبح شرعی کاری نمی کنند و در محراب و منبر کمین کرده اند که اگر کسی – به خویش – کاری را که آنها پولش را می خورند و سودش را می برند و کباده اش را می کشند – بی مزد و منت – تکفل کرد ، ناخوانده و نافهمیده ، هیاهو کنند و وا اسلاما و تکفیر و تحقیر و تهمت ، و ملاباجی ها و ملا رجب های بی تقصیر و بی تمیز را بر او بشورانند . من به اینها چه کار دارم ؟ به اسفل السافلین که شرافت و عقیده ، مرا در همین اسفل السافلین نگاه دارد و در خمول و خمود بمانم و بپوسم ! " مگر در چنین معامله هائی ، آنچه را از دست می دهم ارجمندتر و عزیزتر از آنچه بدستم می دهند نخواهد بود " ؟ چرا سوداگر علم و آزادگی و فضیلت گردم و دلال جهل و اسارت و رذیلت ؟ گفتم از آن راه نمی روم ، همین راه آزادگی و مردم بهتر است . بگذار سنگلاخ و پر هول و سردرگم و رنج خیز باشد . رفتم به سراغ یک آشنا و همفکر که زندگیش را و سرمایه اش را همه در راه ترویج دین مبین و تنویر افکار و تقویت ایمان خلق الله وقف کرده و به خاطر خدمت به خدا ، بنگاه مطبوعاتی دارد و جز کتاب مذهبی روشنفکرانه روشنگرانه چاپ نمی کند ، چه ، قصدش لله است و نه لا الدنیا ! غائبانه ، به ایشان ارادت داشتم و ایشان هم به من مرحمت بسیار . ته ریش مختصری داشت و معلوم بود که نه برای ریا و فریب است و فقط همین قدر که کبیره ریش تراشی مرتکب نشده باشد و صدق ریشی هم کرده باشد و انگشتر عقیقی و لبخند مهربان و پرخلوص و گرمی که نور تقوی و صفای دین و رنگ قدس الهام می داد و بر احساس بیننده ای که مورد استعمال این لبخند واقع می شد اثری نیکو می گذاشت . وارد شدم و پس از خوش و بش و غیره ، از رواج مفاسد اجتماع و انحراف اخلاق جوانان و ضعف دین و مظلومیت قرآن و بی همتی روشنفکران که دین از دست می رود و قدمی بر نمی گیرند و نیز شیوع بیماری تجدد مآبی و تقلید از اروپا و مصیبت های تازه ای که جامعه اسلامی بدان گرفتار شده است از قبیل مینی ژوپ و فاحش تر از آن میکرو مینی ژوپ و عدم استعمال کرست و مجالس ته دانسان و محافل زیر شلواری پارتی و غیره و غیره ... ، دیدم که نه ، واقعاً اهل درد است ، دلش سوخته و سوز نهانش ، درپریشانی خلق و فراموشی خالق ، از سخنش پیدا است و دانستم که او یک کاسب نیست ، خدمتگزار بی توقع دین و مردم است و اهل علم و عقیده و اخلاص و حتی اهل فضل و آشنا با قدیم و جدید ، که در علوم قدیمه اسلامیه تا " اما بعد " خوانده و در علوم جدیده غربیه ، تا میکروب و اکسیژن و حتی زبان فرانسه هم تا بالاتر از " مرسی بکو " و شاید " کِلکُ شُزکُم سا " ! خیلی امیدوار شدم و سرگذشت رقت بار خودم را و سرنوشت محنت بار کتابم را بعرض رساندم و شرحی کشاف دادم از عظمت ماسینیون و حقی که به گردن اسلام و مشرق زمین و آزادی و حقیقت و علم دارد و رنجی که در این کتاب برده و اهمیتی که این اثر دارد و دینی که بخصوص ، ما شیعیان ایرانی در برابر مردی چون سلمان فارسی داریم و توضیحاتی که درباره ترجمه کتاب و غیره ... و چون زمینه را مستعد یافتم و مزاج حضرت را سرحال ، کتاب را در آوردم و دادم بدستش که اینست و به چنین مصیبتی گرفتار آمده است و خوشحالم که بالاخره نزد کسی ... کتاب را گرفت و هم اول بار ، به قیمت پشت جلدش نگاه کرد و تا چشمش به ۵/۶ تومان افتاد ، ابروها را بالا زد و لب ها را متلاطم کرد و سکوتی محققانه فرمود و پس از لحظه ای ، ناگهان رفت عقب دکان و دیدم یک دو پارچه سنگ آورد و گذاشت توی پله ترازو ، سلمان را هم توی پله دیگر و " کشید " ! من چشمهام سیاه تاریکی رفت و گویی یک جاروی تری را هِی می زنند به پشت من و گویی تمام ذرات عالم وجود دارند مرا مسخره می کنند و گویی آسمان دارد به من دهن کجی می کند و گویی در و دیوار دارند مرا تحقیر می کنند و توهین می کنند و گویی ... چه می دانم چه حالی پیدا کردم ؟ درست حالت مردی را پیدا کرده بودم که بچه عزیزش را از شدت فقر و استیصال ، می دهد بدست یک خرپول گردن کلفت نزولخوری و دارد تماشا می کند ، نه ، ازین خیلی سخت تر و زبون تر بود ، درست حالت خودم را داشتم جلو ترازوی آن دکاندار که داشتند کتابم را و ماسینیون و سلمان را و مرا می کشیدند تا بهایمان را تعیین کنند و اعلام کنند که ما چند نفر ، در این زمانه ، ۶۵ ریال نمی ارزیم ، ۵/۴ دست بالاش ، ۵ تومان بخرندمان خوب خریده اند ! از دکان زدم بیرون ، تمام این سواد اعظم پلید دور سرم دیوانه وار می چرخید ، دیدار همه آدم ها ، جفت ها ، دسته هائی که رد می شدند و هر کدام حواسشان جای دیگری بود ، دل مرا مملو از نفرت و کینه می کرد . بخصوص قیافه دختر خوشحال و قرتی یی که قند تو دلش داشت آب می شد که مثلاً موفق شده که مقدار معتنابهی از نواحی ماوراء زانویش را به عابرین نشان دهد ، یا آن پسره ای که ، مثل آب اماله ، هِی می آید و هِی می رود که چاک کت و پاچه تنبان و زیر ابروهای ورداشته اش را به آن مادینه های نوع خودش ، در عوض قسمت های فوقانی – به عبارت دیگر تحتانی – او ، ارائه دهد . اینهایند که باید در این مملکت مرا بشناسند و بفهمند و به اینها است که من ماسینیون را معرفی کرده ام ! آدم های خوشحال و دمبه دار و راحت مثل اینکه دستی از جلو من رد می شدند که اذیتم کنند . هر غبغبی که شکل می گرفت مثل این بود که دارد برای مسخره کردن من ادا در می آورد ، هر سرفه ای که از روی خاطر جمعی انجام می شد ، گلوله ای بود که به جان می زدند ، هر قهقه ای مغز استخوانم را خبر می کرد . با همین حال و روزگار ، خیابان شاه آباد را طی کردم و خودم را کشاندم به میدان بهارستان ، که گفتم میدان بازی است و تراکم شبه آدم ها کمتر است و می توانم راحت تر نفس بردارم و قدم کشم ، نه چه می گویم ؟ ، قدم بردارم و نفس بکشم و قیافه ها را ، سرفه ها را ، غبغبب ها را از فاصله کمی دورتر ببینم و درد دیدارشان سبک تر گردد ، که بدتر شد ! چشمم افتاد به اداره کل مطالعات و برنامه ها ، در ضلع جنوبی میدان و سرگذشت غم انگیز خنده ناک ایامی که " کارشناس علوم اداری " وزارت فرهنگ بودم ، مرا چنان مغشوش کرد که احساس کردم یکباره ، همه قوایم را از دست داده ام و خودم را جنازه سنگینی یافتم که بر دوش های ناتوانم می کشم و دیگر نمی توانم و دارم می افتم . تصمیم گرفتم خودم را از چنگ خاطرات " اداری " بیرون اندازم و بروم جای دیگری . چشمم را همراه اراده ام و اندیشه ام و احساساتم ناگهان از ساختمان و محتویات اداره برکندم و باز بدتر شد ! افتاد به ساختمان مجلس شورای ملی و میدان جلو ساختمان و ناگهان همه خاطرات و خطرات شصت ساله ام یکجا بر سرم ریختند ؛ از سیبیل های مردانه و کلاه پوستی خاک آلود و قیافه اصیل و پاک و دست نخورده ستارخان و ریش حنایی و عرقچین ساده شیخ علی مسیو ، نانو.ی تبریز و دو کودک ۱۳ و ۱۴ ساله اش ... که آنها را روی گاری نشانده اند و از شهر بیرون می برند تا اعدام کنند و پدر کودکانش را دلداری می دهد که : " غصه مخورید ، تا نیم ساعت دیگر از شر این بیشرف ها خلاص می شویم ... " و ........... الی زماننا هذا و ما نحن فیه و ........ هُوَه ......... ! که سلمان را روی ترازو می کشند ! از میان همه خاطرات که همچون پرندگان آلفرد هیچکاک بر سرم ریخته بودند ، قیافه جان سپرده عباس آقای اتابک که در میدان جلو مجلس نقش زمین شده بود ، از برابرم نمی رفت ! نمی دانستم باید چکار کنم ؟ نمی دانستم باید چه حالتی داشته باشم ؟ خودم را انداختم توی کافه نبش میدان روبروی مجلس و گوشه ای خودم را از برابر چشم های زننده و نگاه های جگر سوراخ کن این مجلس و آن اداره که مثل دو چشم های گرگ در من بره معصوم تنهای غریب دور افتاده از گله اش دوخته بودند ، مخفی کردم ، و نشستم ساعتی و شاید ساعت هائی و شاید ... چه می دانم چه مدت ؟ در آن حال که ساعت ها کار نمی کنند و زمان راه نمی رود ، همه چیز ، همه وجود متوقف می شود و منتظر و مردد می ماند . شب شد و چه شب خشن و بیرحمی ! از چند کتاب فروشی سرزدم و کمی کتاب ها را ورانداز کردم و مشتری های کتاب ها را و اینکه دنبال چه کتاب هائی می آیند و چه دست هائی اینها را در پی این کتاب ها فرستاده است ... پاک نا امید شدم ... رفتم به مسجد هدایت ، توی اسلامبول که مسجدی است تر و تمیز و مسجد روهایش هم آدم هائی اند تر و تمیز و مهتدی و بیشتر ، نماز خوان های روشنفکر امروزی ... گفتم ساعتی خودم را از منجلاب متعفن این " سواد اعظم " درببرم و در خلوت ساکت و روحانی مسجد ، لحظه ای با خودم خلوت کنم و به خودم بیندیشم و ببینم که ، به هر حال من در این ملک چکاره ام ؟ کجایم ؟ سرگذشتم چه بود و سرنوشتم چه خواهد بود ؟ ...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط سید میثم
|
|
|