تبليغاتX
متن کامل کتاب هایی از دکتر شریعتی ( ره ) - قسمت هفتم
 

جلو در ورودی مسجد میزی مفصل گذاشته بودند و نمایشگاهی از کتاب ترتیب داده بودند ، و چه کار خوبی ! کتاب ها هم همه خوب و حسابی و بدرد خور . پرسیدم : سلمان پاک ندارید ؟ پیرمرد مثل اینکه یکه ای خورد و گفت : می خواهید چکار کنید ؟ عرض کردم : می خواستم مطالعه کنم ! با لحنی فتوائی و قیافه خیرخواهی و لبخندی ارشادی و گردنی حکیمانه – بگونه ای که همه اعضاء و جوارحش هر کدام حکمتی را دربرداشت – فرمودند : " خیر ! این کتابی نیست که بدرد سرکار بخورد ! " و بعد غرق سکوتی عمیق شدند و دیگر مطلبی نفرمودند : پرسیدم : چرا ؟ درحالیکه احساس می شد کراهت دارند از اینکه در این باره بیشتر ازین توضیحی بدهند ، از روی اکراه و اجبار و بی میلی و خستگی عالمانه ای فرمودند : " بله ... یک حرف هائی مترجمش زده که با اصول و حقایق ... بله ، همچی ... مثل اینکه ... بله ... سازگار نیست ... یعنی ... غلط است ... منحرف است ... صلاح نیست جوان ها مطالعه کنند ... " . سپس درحالیکه معلوم بود کمی گرم شده و سرحال آمده ، ادامه دادند : نویسنده اش هم یک خارجی است و ... اصلاً خارجی ها سلمان ما را از کجا می شناسند ؟ یک چیزهائی آن هم از روی کتاب های خود ما سرهم می کنند و با غرض های خودشان قاتی می کنند و این جوان های ما هم خیال می کنند هرچه خارجی ها بگویند ، خوب است ! بله ... این مترجم هم جوانی است ... البته جوان خوبی است ولی ... خوب دیگر ... " . عرض کردم شما این مترجمش را می شناسید ؟ لبخند پرمعنای مطمئنی مرتکب شدند و جواب دادند که : " بله ! خوب می شناسم ، خودشان را ، پدرشان را ، عرض کردم جوان خوبی است ، با بنده رفیق هم هست ، البته ، توقع هم شاید نداشته باشد که در عالم رفاقت ... ولی خوب این کار شوخی بردار نیست ، مسأله حق و باطل است ، دین است ، به خودش هم صریحاً گفتم ، و پیش از چاپ هم چند بار گفتم آقا نکن ! ننویس ! یا لااقل یک تغییراتی در آن بده که با اعتقادات ما سازگار باشد ... البته تا حدودی هم گوش کرد و دستکاری ها و اصلاحاتی هم کرد ولی بازهم نکرد ... نشد ... " .

 

گفتم کتاب را خودتان دقیقاً مطالعه کرده اید ؟ گفت مقداریش را بله ... خیلی مطالعه کرده ام ، چند بار ... آقای X ( نام همان کتاب فروش ریشدار فرانسه دان ) می فرمودند : مترجم نوشته که : " پیغمبر خودش بدست خودش دستی بین مسلمان ها اختلاف می انداخته و دلش می خواسته همیشه مسلمان ها با هم تفرقه داشته باشند و از هم دور باشند و با هم دشمنی کنند ! پیغمبر خودش این کار را کرده ! ؟ " درصورتیکه پیغمبر همیشه مسلمان ها را برادر هم می دانسته . انما المؤمنون اخوه ! یعنی چه ؟ یعنی مسلمان ها همه مثل دو تا برادرند ، مثل دو تا برادر حقیقی ، از برادر هم برادرترند ! برادر یعنی باید با برادرش دشمن باشد ؟ یا اون آیه دیگر ، بله ... یادم نیست ... یک آیه ای آقای X ( نام همان کتاب فروش که کتاب مرا کشید ) از قرآن خواندند که می فرماید ، بله ... اعتصم ! ... یعنی دستت را بگیر به ... بله ... اعتصم بالقرآن و لا اختلفوا ... یعنی چه ؟ یعنی همه تان دستهاتان را بهم بدهید ، دستهاتان را بفشرید ، مثل دو تا برادر دستهاتان را در سایه قرآن بهم فشار بدهید ، یا قرآن را همه تان مثل دو تا برادر بگیرید تو دستتون ... بله ... خیلی آیه ها و روایت ها بود که آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا تو ترازوش کشید ) ، از روی قرآن و کتاب ها خواند و ثابت کرد که باید همه مسلمون ها با هم اتحاد و اتفاق داشته ، دست برادری بهم داده و با هم اختلاف و دشمنی نداشته و هم را دوست داشته باشند . خودم یک روز تو دکانشان بودم ، تلفونی از آیة الله اقیانوس العلماء پرسیدند که : آقا ! توی یک کتابی یکی نوشته پیغمبر اکرم دستی خودش مسلمون ها را به جان هم می انداخته و دوست داشته همیشه در جامعه اسلامی تفرقه و دشمنی باشد نظر مبارک درباره این نویسنده و امثال او چیست تا مردم تکلیف شرعی شان را در این مسأله بدانند ؟ ... آیت الله مذکور در فوق ( که خودشون خیلی واردند ، سی سال است ، تو مسجد درخت انجیر نماز می خونند ، ایشان نماینده مرحوم آیت الله آقا سید ابوالالبر اصفهانی رشتی مازندرانی ثم الاسترآبادی بودند و من خوب خوب می شناسمشون ، همیشه دوره که دارند ، بیست ساله ، من میرم دنبالشون میبرمشان دوره و برشون می گردونم خونه شون ... من دیگه اهل البیت شده ام . منزلشون سی و هفت ساله که اومدن خانه آقا ، در تمام این مدت باور نمی کنید حتی یک دفعه برای زیارت شازده عبدالعظیم هم پاشونه از خانه بیرون نگذاشتند ! ! فقط یکبار برای خواندن زیارت عاشورا رفته بودند رو پشت بام که – که مستحب است زیارت عاشورا زیر آسمون خوانده شود ، یعنی زیر سقف نباشد ، روایت داریم . ( با لحنی عالمانه ) ! آقا فهمیدن و خیلی دعوا کردن و یک ماه با منزلشون حرف نمی زدن ، ... بله ... حکایتی است این آقا ! خودشون هم بقدری متقی اند که هر وقت به اسم طلحه میرسند تای تأنیثش را با صوت جهر تلفظ نمی کنند و رنگشان سرخ می شود از خجالت و احتیاجشون به آب میفته ... سهم امام که می گیرند اصلاً تصرف نمی کنند ، مثل آیت ال ... کلباسی ، میبرند جای پرت و دوری مخفی می کنند زیر خاک ، تو شکاف کوه ، برای اینکه امام که ظهور فرمود ، خودش که جای پول ها را می داند ، برود بردارد بمصرفش برساند . ! بله ... ایشان در جواب آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا توی ترازویش کشید ) آنقدر ناراحت شدند که پشت تلفون نمتونستند حرف بزنند ، فقط فرمودند : کفر است ، کفر است ! مزخرف است ! چه کسی به این ... ( حرف بی تربیتی ) ها اجازه می ده که در امور دین مردم دخالت کنند ؟ این مردم بی همه چیز را ببین که مسائل دینشان را از ما علماء که یک عمر توی اطاق مدرسه دود چراغ خورده ایم نمی پرسند و می روند دنبال این کتاب هائی که فلان ارمنی روس بد سنی لامذهب نصرانی ( و غیره ) نوشته و فلان فکلی ریش تراش ... ناشورهم ترجمه کرده ! واقعاً آخرالزمان است و در روایت داریم که روزگاری میرسد که زنان لباس مردان را بپوشند و مردان لباس زنان را و زنان سوار اسب چوبی می شوند ( که استنباط من آن است که مراد همین دوچرخه و فولکس ها می باشد ) و ... خیلی قرائن و امارات دیگر که نشان می دهد که ظهور انشاءالله نزدیک است . بعد هم آقا فرمودند که حتی ملاقات در حال رطوبت با این کتاب کرده نشود . حتی آقای X ( همان کتاب فروش که کتاب مرا توی ترازویش گذاشت و کشید ) عرض کردند : اجازه می فرمائید که یک نسخه از این کتاب را خدمت بفرستم تا مطالعه بفرمایند . اول فرمودند ، " احوط آن است که جواز قوه خالی از اشکال است " ولی بلافاصله بقدری ناراحت بودند که فرمودند : نه ، مطالعه اینجور کتاب ها کراهت دارد " ...

 

گفتم حالا خوب بود چند نسخه ای می آوردید اینجا تا بعضی ها بخوانند و ببینند چیست ؟ گفت : " بله ... ولی آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا توی ترازویش گذاشت و کشید ) اجازه ندادند " .

 

چند روزی در سواد اعظم گشتم و دیدم که آقای X ( همان کتاب فروشی که کتاب مرا کشید ) کتاب مرا از شهر جمع کرده و به همه جا سپرده که از عرضه و فروش آن خود داری کنند که از نظر دینی و علمی اشکال دارد . بعد با چندین  تن از دکترها و مهندس ها و تحصیلکرده های روشنفکر و متدین و احیاناً اروپا رفته و صاحب فکر و مکتب دار و متجدد برخورد کردم دیدم که تا می رسند ، با لحن گله آمیز و گاه سرزنش آمیز و گاه تعجب آمیز ، از کتاب من انتقاد می کنند و همان حرف های آقای بردست آقای کتاب فروشی که کتابم بوسیله او وزن شد ، بخورد من می دهند و همان لقمه ای را که او تو دهن این روشنفکران متدینی که غرب را قبول ندارند و شرق را قبول ندارند و بر سر آنند که بشریتی نو بیافرینند و مدنیتی تازه پی بریزند ، گذاشته است نشخوار می کنند و از هر کدامشان می پرسم شما کتاب را خوانده اید ؟ می گویند " نه ، ولی ... آقای مهندس کیک می گفت که از آقای دکتر کیک شنیده که حاجی آقا کیک در مجلسی بوده و در آنجا یکی ( که حتماً همان کتاب فروشی بوده است که کتاب مرا توی ترازوش گذاشت و کشید ) راجع به این کتاب صحبت می کرده است !

 

فقط توی این همه آدم های زبده تحصیلکرده روشنفکر ، خودم ندیدم اما شنیدم که دو نفر دبیر فرهنگ بوده اند که اظهار نظرشان گرچه منفی و مخالف با من بوده ولی ، براساس مطالعه شخصی و از طریقی غیر از طریق آن کتاب فروش انگشتر عقیقی بوده است ، یکی یک دبیر ادبیات که در جائی که صحبت این کتاب و مترجم آن شده فرموده است که : " بله ، نخیر ، ده یازده سال پیش ، فلانی در کلاس ششم دبیرستان دخترانه فلان ، فلسفه منطق درس میداده و بچه ها حرف های او را تو مدرسه خیلی واگو می کردند و ازش حرف می زدند ، خواهرم در همان مدرسه و همین سال درس نمی خوانده ، کلاس هشتم بوده ، " جوری که آبجی ام بعضی حرف های او را از قول بچه ها می گفت ، چیزی نبوده که این همه هیاهو داشته باشد . "

 

دیگری هم یک دبیر عربی که فرموده بودند : " بله ، نخیر ، خیلی سر و صدا راه انداخته اند که فلان و بهمان ، نه بابا ، من یک روز رفتم تو صحافی بیرقدار ، اونجا درس های فلانی را که از ضبط صوت پیاده کرده بودند و شاگردان پلی کپی کرده بودند و آنجا برای صحافی و جلد آورده بودند یک نگاهی کردم . البته همان بعضی تیترهاش را ، دیدم نه ، اصلاً هیچ ربطی بهم ندارد ، یک جا نوشته تاریخ ادیان و بودا و کنفسیوس و لائوتزو و عیسی و محمد و ... حرف زده و باز جای دیگر نوشته تاریخ تمدن و از مونتسکیو و ولتر ... صحبت کرده ! و باز یک فصل دیگرش از قرون جدید و انقلاب فرانسه و هنر و رنسانس و این حرف ها ! ! حرف هاش آسمون ریسمونه ، نخیر ، بله ! نچ ! " .

 

همان روزها داشتم امتحان استاد یاری می دادم و رفتم دانشکده ادبیات تهران و دیدم پرونده ام جلو میز استاد بینا است و وقتی وارد شدم و سلامی عرض کردم و یکی از اساتید که آن روز تشخیص نمی دادم که ایشان آقای دکتر ... بودند یا آقای دکتر ... و یا آقای دکتر دیگری ولی ظن قریب به یقینم این بود که یکی ازین دو آقایان بودند ، مرا به حضرت استاد معرفی کردند و در ضمن فرمودند که تألیفاتی هم دارد ... حضرت چنان باد سرخی در گردن مبارک دمید که مثل بوقلمون نر مستی شد و با زحمت و فشار زیادی که به خودشان وارد آوردند ، توانستند به سختی نگاهشان را تا نزدیکی های قسمت سینه و گردن بنده بالا بیاورند و البته هر چه زور متحمل شدند موفق نشدند که تا صورت من برسانند و چه برسد به چشم ها که به طریق اولی ممتنع الوصول بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط سید میثم  |