تبليغاتX
متن کامل کتاب هایی از دکتر شریعتی ( ره ) - قسمت هشتم
 

در اثنای این رنج و زحمتی که متقبل شدند فرمودند : " شما در فرانسه دکترا گرفته ای ؟ " بعرض رساندم بله . رو کردند به یکی از اساتیدی که آن گوشه اطاق مشغول تحقیق و تتبع در جزوه سی ساله شان بودند و چنان مستغرق بحر جزوه بودند که گوئی برای نخستین بار متن شگفتی را از نظر می گذرانند و خیلی هم عجله داشتند ، که نزدیک زنگ کلاس بود . بله ، به ایشان رو فرمودند و فرمودند که : " بله ، هه ! این آقایانیکه در فرانسه دکترا می گذرانند ... بله ... ضعیف هستند ... " آقای دکتر ... یا آقای دکتر ... گفتند ، نه ، ایشان جوان فاضلی هستند و کتابی هم ... " گفتند : بله ، بعضی ها نزدیکی های استاد یاری شان هم که می رسد ، همان تزشان را دستکاری می کنند و بعنوان تألیفات به چاپ میرسانند ... ایشان که از همه اصول کلی مستثنی نیستند ... " . دیدم خلاصه میان ابرو و چشم آنها گیروداری هست و در آن میان بنده دارم کشته می شوم ، دیگر جرقه شدم و گفتم حضرت استاد ، سرکار راجع به شخص ساده ای مثل بنده که حی و حاضر جلو رویتان ایستاده و پرونده اش هم زیر دستتان آماده است ، با این دقت و صحت و وسواس و احتیاط و تحقیق قضاوت می فرمائید ، آنوقت راجع به شخصیتهای تاریخی و یا ماجراهای تاریک و مهمی که در هزار و دو هزار سال پیش رخ داده ... ، با این متد ، باید دانشجویان خیلی از تحقیقات و نظرات تاریخی سرکار مستفیض بشوند ! ... یک مرتبه ، مثل یک دانشمند تیر خورده ، عربده ای کشید و از جا جست و حمله آورد و من که تا آن وقت مؤدبانه در برابر میز حضرت ایستاده بودم ، از ترس روی مبل نشستم و سیگاری چاق کردم و از ترس بعرض رساندم که : من ازین اطاق بیرون رفتنی نیستم ، اینجا بهمان اندازه که اطاق شما است اطاق من هم هست مگر که طبق سنت دیرینه تان دستور بفرمائید ... خلاصه ، آقای استاد ، من هر که هستم و شما هر چه هستید ، برای تبرئه خودم از اتهامی که بمن وارد کردید عرض می کنم ، همینجا آقایان همکارانتان که تشریف دارند قاضی و ممتحن ، من متنی را ترجمه کرده ام و می دهم خدمت شما ، خواندن متن آنرا نمی خواهم ، فهمیدن ترجمه آنرا نمی خواهم ، فقط و فقط اگر توانستید یک پاراگراف از آن را بدون توقع فهم معنی ، از نظر قرائت فارسی درست بخوانید ، من نه تنها از خیر استاد یاری می گذرم که از خیر خودم هم می گذرم و از شر شما هم ، و خودم را از همین پنجره اطاق طبقه سوم پرت می کنم تو حیاط ! نامرد باشم اگر نکنم ! بالله !

 

کشمکش درگرفت ، از او که فلان فلان شده برو بیرون ، از من که فلان نشده بخوان ! دانشجوها از کلاسها ریختند بیرون که چه خبر است ؟ دیدن که جوان بی تربیتی گریبان استاد عزیزشان را چسبیده و پیرمرد محترم بدجور گیر کرده ، هورا کشیدند و دست زدند !

 

و اینهم دانشکده ام بود و مؤسسه تحقیقاتی علمی تتبعاتی !

 

اما نه ، آدم نباید بدبین باشد و نا شکر ، یکی از اساتیدی که بمن لطفی داشتند و یادشان گرامی باد ، فرمودند : " استاد مقدم خیلی مشتاق کتاب سلمان است و بارها از آن یاد کرده و دنبالش هم بوده است ، خوب است با ایشان تماسی بگیرید ، خوشحال خواهد شد ، من هم خوشحال شدم که عجب ! چه جور ممکن است ؟ بطرف اطاق ایشان روانه شدم و با خود فکر می کردم که بالاخره توی این مملکت یکی هم پیدا شد که ماسینیون را بشناسد و رنج او را درک کند و سلمان را بخواهد بشناسد و رنج مرا درک کند و ارزش کتاب را بسنجد و بهرحال آنجوری هم که خیال می کردم خیلی خیلی هم غریب غریب نیستم ...

 

مفصل است ، سرتان را درد نیاورم ، خلاصه اینکه فهمیدم ایشان به این حرفها کاری ندارند ، آنچه در این میانه دنبالش هستند و جلب نظر صائبشان را کرده است فقط یک جمله است و آن جمله " کردید و نکردید " است که سلمان درباره انتخاب ابوبکر در سقیفه بفارسی بر زبان رانده و استاد می خواهد بداند که این جمله به چه صورتهائی ضبط شده است ؟ " کردیت و ناکردیت " یا " کرتیت و ناکرتیت " یا کرتید و ناکرتید " یا کردید و نکردید " یا ... و حساس تر از همه اینکه صوت اصلیش کدام است ؟

 

یک مرتبه بهوش آمدم دیدم که توی رختخوابم ، تاقباز ، دراز کشیده ام و با دودهای سیگارم – هر لحظه بشکلی در فضا مجسم می نمایم – بازی می کنم و سرم گرم این تماشای سرگرم کننده است و به هیچ چیز فکر نمی کنم .

 

ساعتهایی همچنین گذشت تا خوابم برد !

 

چی داشتم می گفتم ؟ ! کجا رفتم ؟

 

ها ! یکی هم کتاب است ، کتاب مال خریدارش نیست . کتاب ملکیت بردار نیست ، کتاب مال کسی که پولش را پرداخته و معامله ای کرده و آنرا آورده و تو قفس قفسه خانه اش گذاشته ، نیست . کتاب مال خواننده اش است ، هر که آنرا باز کند و بخواند و بفهمد و احساس کند و لذت ببرد و در او اثر کند ، مال هر که با کلمات آن بیشتر انس دارد . با سطور آن بیشتر آشنا است . با حرفهای آن خویشاوندی پنهانی روح دارد ...

 

کدام ابلهی است که بگوید مثنوی مال آقای کربلا حسنی است که ۵/۲۷ تومان پول داده و آنرا جلد کرده و گذاشته تو قفس قفسه اطاقش ؟ قرآن مال لیلا باجی است که آنرا از دم صحن کهنه به یازده تومان ابتیاع کرده و زیر بغلش گرفته و آورده کنج صندوقخانه اش گذاشته و هی ماچش می کند و هی آه می کشد و هی ماچش می کند و هی آه می کشد که یعنی بله این قرآن مال من است و خیلی هم آنرا دوست دارم !

 

دیوان حافظ مال چلاغ شوفر تانکر نفت است که آنرا ۲۵ ریال خریده و بعد از یک بطر عرق که می زند و شنگول میشود فال حافظ می گیرد و از تمام حافظ هم همان " الا یا ایها الساقی ادرکاساً و ناولها " را از بر است و حتی معنیش را هم بلد است ، یعنی : ای ساقی عزیزم ، قربونت میرم ، توی کاسه ادرار کن تا آنرا تناول کنم !

 

درست است که پولش را اینها داده اند اما ... ای ! چه بگویم ؟ با این آدم هائی که خر در مقابلشان ابوعلی سینا است !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط سید میثم  |