|
صحبت از مرحوم سعید نفیسی بود ، رئیس کتابخانه مجلس که شد ... به ! چه لذتی ، حکمران کشور کتاب ! چه سلطنتی ! آدم معشوقه داشته باشد و معبودی داشته باشد و امامی داشته باشد و عزیزی داشته باشد و امامش ، معبودش و معشوقش هم توی قفسه ای نباشد و توی دربار خلافتی نباشد و توی دست کاسبکاری نباشد و توی زندان جلادی نباشد و دست صاحبدستی نباشد و ... خودش متولی او باشد و خودش مسئول او باشد و خودش پرستار او باشد و خودش پیش او باشد و خودش حاکم او باشد و خودش سرپرست او باشد و خودش در اختیار او باشد و چی ؟ او در اختیار خودش باشد و هر روز ساعت ۵/۶ صبح ( ۵/۱ ساعت زودتر ) از منزلش راست و راسته و رسمی و آشکار و بی دغدغه و بی وسوسه ، برود بیرون و منتظر تاکسی و بنشیند توی تاکسی و به تاکسی هم بگوید : راست برو میدان ... خیابان فلان کوچه فلان دست راست ..... کتابخانه . و نقشه هم علناً دستش باشد و از تاکسی هم بیاید پائین و راست برود در کتابخانه و زنگ بزند و برود تو و یکراست برود تو اطاق مطالعه اش و یکراست برود سراغ کتابهایش و کتابهایش را بردارد و پیشش بگذارد و سیگارش را دود کند و چایی بخورد و کتابهایش را باز کند و شروع کند به خواندن ، به مطالعه کردن ، به نوشتن ، به فکر کردن ... تا یک بعد از ظهر و بعد خداحافظی کند ، برود بیرون تا ساعت دو ربع کم برگردد و تا شب ساعت ۵/۱۱ شاید هم ۱۲ شاید هم ۵/۱۲ شاید ۵/۱ بعد از نیمه شب و شاید دو ربع کم و شاید ... تا غروب ماه .... هر وقت ، هر .... همه وقت ، هی ... غرقه شدن در سرچشمه ای که تشنه آنی – آنچه خلافت غاصب گرفته است – و سعید نفیسی چنین مقامی بدست آورد ، خودش متولی کتابخانه شد ، اما کسی چه می داند ؟ کسی چه می فهمد ؟ هیچکس تصور نمی تواند کرد ! اگر امام مسجد متولی مسجد هم بشود ؟ کسی چه می داند که مسجد چه خواهد شد ؟ سعید نفیسی عمری وارد کتابخانه می شد ، از زیر عینک ، یواش یواش ، دزدانه به کتاب چشم می دوخت ، دلش از حسرت و شور و درد گرم می شد ، آهسته و مؤدب و با احتیاط می رفت گوشه میزی می نشست ، کتاب را می آوردند ، از روی بی غرضی ، با حالتی معترفانه که این کتاب از او نیست ، مال کتابخانه مجلس شورایملی است ، مال وکلای مجلس شورایملی است ، مال حبیبی و آمیرزا و بادمجون است ، مال سعید نفیسی نیست ! کتاب را می خواند ، ساعت ها به تأمل غرق می شد ، فکر می کرد ؟، دلش ، روحش ، اندیشه اش از آن سرشار می شد ، پر می شد ، خیالش نیرو می گرفت ، پر می گشود و با آن خلوت می کرد ، به خلسه می رفت ، نشئه می شد ، گرم می شد ، داغ می شد ، و کتاب را می گذاشت ، به انبار کتابخانه پس می داد و خودش تنها به خانه بر می گشت و در حسرت کتاب می گداخت و تا پاسی از نیمه شب بیادش بیدار می ماند و بدرد می خوابید و صبح که بر می خواست باز همین ... حالا نه ، خودش متولی کتابخانه است ، کتاب دست خودش است ، تولیت را به امام داده اند ! کتابخوان ، کتابشناس ، کتاب پرست ، کتابدار شده است ! ! رئیس کتابخانه شده است ! رئیس کتاب هم از آن حرفها است ! یک مرتبه سر و صدا همه جا پیچید ، هیاهو ، داد و بیداد ، شکایت ، پرونده ، آی بیشرم ، آی نادرست ، ای خیانتکار ، آی ! ، این هم استاد ! این هم دانشمند ! این هم محقق ! اینهمه می گفتند استاد نفیسی مرد فکر ، مرد علم ، مرد اندیشه ، مرد روشن بینی ، روشنفکری ، پاکدامنی ، شرافت ، اخلاق ، عظمت روح ، حساسیت دل ، فهم و نبوغ و بزرگواری و هوشیاری و خوبی و نیکنامی و ... همه اش کشک بود ، همه اش دروغ بود ... دیدی چکار کرده ؟ چکار کرده ؟ می خواستی چکار کند ؟ یک نسخه بسیار بسیار نفیس زیبای قیمتی نایابی را که در همه دنیا نظیرش نبوده است ، نسخه منحصر بفردی بوده است ، نسخه ای که جلدش زرکوب و تذهیب کاری و نقش دار گرانبهائی که در دنیا بی نظیر بود و هم کاغذش پوست بچه آهوی زیبای جوان خوشخرامی بود و هم خطش خط میرزا علیرضای عباسی بزرگترین خطاط تاریخ ما بود و هم نقاشی ها و مینیاتورها و رنگ آمیزی ها و خط کشی ها و ظرافت خطوط و ریزه کاریهای اعجازآمیز آن خارق العاده بود و بخصوص هم مطالبش عجیب بود ، تازه بود ، نفیس بود ، زیبا بود ، با ارزش بود ، هم متنی بود فلسفی و فکری و هم احساسی و ادبی ، اندیشه ای زیبا و زبانی دلکش و احساسی شاعرانه و خیالی ظریف ... آیتی بود ! حکایتی بود ! مال کتابخانه مجلس شورایملی بود ! و آنرا وقف کتابخانه مجلس شورایملی هم کرده بوده اند و وقفنامه اش هم الان هست و وقفنامه ای درست و با مهر و امضای معتبر و مشهوری که وقف ابدی کرده اند این نسخه نفیس دیوان غزلیات عارفانه و رباعیات عاشقانه عین القضاه همدانی ( نه ، همدانی نیست ، جای دیگری است ، فعلاً یادم نیست ) را ه کتابخانه مبارکه مجلس شورایملی بتاریخ ۱۳۸۷ ( قریب سیصد سال پیش ) ... بله ، چنین نسخه ای را که وقف ابدی کتابخانه مجلس شورایملی بود و در حقیقت مالک اصلیش وکیل مجلس باید باشد ، آنوقت این آقای استاد دانشمند خوشنام محقق پاکدامن که عمری را با علم و قلم و آزادگی گذرانده و مردم هم به سرش قسم می خورند ، دزدیده است ! بله دزدیده است ! پرونده ای تشکیل شد ، قاضی را ببین ! چه قاضی یی ! رأی دادند که " بله جرم اتفاق افتاده است ( چون نمی توانستند انکار کنند ، هم کتاب را با استاد دیده بودند و هم استاد اعتراف کرده بود ) اما بعلت آنکه استاد نفیسی از جان و دل بکتاب دلبسته است و بدان عشق می ورزد ، تا این نسخه را دیده است و آنرا شناخته است و خوانده است و به ظرافت تذهیب و تجلید و خط و نقاشی و شیرازه بندی و مینیاتورهایش و نیز به لطافت اشعار و رقت احساس و نفاست متن آن پی برده است و ارزش آنرا که در بهاء نمی گنجد ، داشته است ، چنان بیخود شده است و بیتاب گشته است که خود را و وقفنامه کتاب را و مالکیت کتابخانه مجلس شورایملی را و همه حسابها و کتابها را از یاد برده و بی آنکه غرضی داشته باشد ، و نظری به سرقت و غصب اموال دولتی یا خصوصی دیگران داشته باشد ، این نسخه منحصر بفرد را نتوانسته از دست بگذارد و خودش تنها به خانه باز گردد . آن را با خود برده است تا در اطاق مطالعه اش ، پیش دستش ، همیشه پیشش باشد که جدائی از آن برایش قابل تصور نبوده است و گرچه از نظر ظاهر ، عمل وی در حکم جرمی جزائی محسوب میشود ، ولی چون نیت مجرم ارتکاب جرمی نبوده و این کار را در حالتی غیرعادی انجام داده است و وضع روحی خاصی داشته است دادگاه او را تبرئه می کند " . استاد تبرئه شد اما فقط در دادگاه ! عوام که این حرفها را نمی فهمند ، بر این رأی خندیدند ، حتی تصدیقدارها و فضلا هم خندیدند ! اینها فرق کار نفیسی را با کار فلان نسخه فروش یا عتیقه فروشی که از دیوار کتابخانه بالا می آید و یواشکی میرود و نسخه را بر می دارد و میدزدد نمی فهمند ! وای که نفهمی هم چه بد است ! نفیسی را کتابدزد نامیدند ! احساس وی را در آن حال که نسخه را نتوانست بگذارد و به وقفنامه عمل کند و خودش تنها خارج شود و توی خیابانهای بیمعنی تهران پرسه بزند و خود را که چنان نسخه غزلی را خوانده و دیده و شناخته با کتاب " سیاست نامه " که صد هزار نسخه تکراری مشابه هم دارد سرگرم مطالعه کند ، چنین احساسی را با احساس آن دزد که نسخه را می دزدد – همچنانکه آفتابه مسی را می دزدد – یکی می داند ! ! برای کسی چون نفیسی کتاب توتم او است ! کتاب توتم کتابشناس کتابخوان کتاب پرست است .
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط سید میثم
|
|
|